هیس !!!

وقتی باید همان باشد که همان ها میخواهند دموکراسی خوابش میگیرد در پس ... هیسسسس !!!

من تو را اینگونه می بینم ...

 

من بعضی از اشعار شعرای ایرانی را در ترجمه های فرانسوی خوانده ام و بعضی از ابیات فریدالدین عطار نیشاپوری تاثیر زیادی در من کرده است. فریدالدین در یکی از اشعار خود می گوید :
“خداوندا اگر چه گناهکار هستم و خود را درخور مجازات می بینم. لیکن از درگاه تو ناامید نیستم برای اینکه می دانم که اگر من در این جهان بر طبق پیروی از طبیعت خود رفتار کرده ام تو در آن جهان نسبت به من بر طبق طبیعت خود رفتار خواهی نمود.”
انصاف بدهید که آیا از آغاز زندگی بشر تاکنون در جهان چیزی گفته شده است که از حیث عمق معنی بالاتر از این گفته عطار نیشاپوری باشد و به این اندازه امیدبخش باشد ؟؟؟

 موريس مترلينگ

 

خدای من ...

خدا را من آنگونه می بینم که در عمق احساسم لمسش کرده ام ... او مرا آورد تا زندگی کنم و آماده ی پذیرش زندگی نوینی باشم ... زندگی که نه شناختی از آن دارم نه می دانم چیست و نه می دانم کجاست اما یقین دارم که هست ... یقین دارم هست چون اگر نبود این محدودیت زمان و مکان امروز نبود ...

خدای من... مهربان ترین خداست ... من همچون عیسی مسیح از او میخواهم مرا آنگونه ببخشد که من دیگران را می بخشم ...

خدای من... میداند من یک انسانم و سرشار از احساس ... لبریز از لغزش ... گاهی گناهکار ترین و گاهی در جستجوی پاکی ... خدای من مرا بهتر از من می شناسد ... عمیق به من می نگرد حتی اگر نگاهی به سوی او نداشته باشم ...

خدای من... می بخشد بی دریغ ... بی منت ... بی ریا دوستم میدارد ...

خدای من... مرا نیاورد تا درگیر عذابم کند ... مرا اورد تا دوست داشتنش را تمرین کنم ...

خدای من... بزرگ است قدر آغوش من ... عظمتش قدر عظمت روح من است ... آری خدای من قدر شانه های من است که هرگاه خواستم تکیه اش کنم و در گوشهایش زمزمه های دردمندانه سر دهم ... تا برای شنیدن صدایم فریاد سر ندهم ...

خدای من ...خدای من است ... اگر بخواهی خدای تو هم می شود .... خدای من خدایش بی دریغ است جان من !!!

 

توضیح نوشت :

نسیم بانوی مانا ٬ روز میلاد زیبایت مبارک ... تقدیرت شادی ها ... سهم تو بهترین ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 8:57  توسط مانا  | 

باید یاد بگیرم ...

و چه دردی دارد زمانی که مرا به خود بخوانی شرمسار باشم از بند بند وجودم ... از دیدگانم ... از روح خودآگاهم ... که چرا ندیدم زمینت را ... هستی ات را ... نعماتت را ... و این درد برای من دردی است بس عظیم ... وطن را در تکاپو دیدن ... برگه های تاریخ را ورق زدن ... زیر رو کردن تل خاک بر سر درگاه تمدن بشری را مدیون مهر تو ام پروردگار من ٬ که فرصتم دادی تا ببینم و شرمسار وجودم و روحم نشوم ... تو را سپاس ... سپاس بیکران من !!!

گاهی اتفاقات دست به دست هم میدن و فرصت هایی رقم میخوره که تصورش رو هم نمی کردی و روزهایی پر از هیجان رو پشت سر میزاری و لذت می بری ...

فکر می کنم وقتی مرگ به سراغم میاد نباید ناتمامی داشته باشم و حسرتی ...

باید تمام چراهام رو پرسیده باشم حتی اگر به جوابی نرسم .

باید اندیشه ی محدودم رو تا اونجایی که می تونم گسترش بدم و حقایق رو کشف کنم .

باید بیاموزم تا یاد بگیرم . باید بخونم تا خونده بشم  ...

باید یاد بگیرم همیشه انگشت اشاره ام به سمت خودم باشه ...

باید یاد بگیرم هر اندیشه ای برای خودش و درجای خودش با ارزشه ٬ حتی اگر با اعتقادات من در تضاد باشه ...

باید یاد بگیرم دوست داشته باشم بی دریغ ...

باید یاد بگیرم مهربون باشم بی منت ...

باید یاد بگیرم دل سوز نباشم و به دور از ترحم باشم تا ابد ...

باید یاد بگیرم قلبم تنها جای خون و رگ و دهلیز و بطن نیست و جایگاه مقدس ترین احساس جهان یعنی دوست داشتنه ...

باید یاد بگیرم که بگم نمی دونم ...

باید یاد بگیرم به دانسته هام مغرور نشم ...

باید یاد بگیرم به داشته هام غره نشم ...

باید یاد بگیرم انسانم و باید انسان بمونم ...

و هزار باید و باید و باید و کوهی از نباید ها !!!

 

            به قول عزیزی :

                                     « بسیار سفر خواهد تا پخته شود خامی »

توضیح نوشت :

چند تا از عکس های سفرم رو تو ادامه ی مطلب گذاشتم ... سپاس از نگاهتون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 11:54  توسط مانا  | 

درود

درود بر شما دوستان مهربانم

چند روزی دور از هیاهوی زیبای دنیای مجازی سفری از شمال تا جنوب ایران داشتم ... از شهر هایی که گذشتم که که هیچ ازشون نمیدونستم ... از مردمی درس گرفتم که هیچ آشنایی باهاشون نداشتم ... و سفری خاطره انگیز برام رقم خورد ...

نسیم مانا امید به اینکه هرچه زودتر در کنارم ما باشی و سرشار باشی از اندیشه های ناب درست مثل همیشه ...

ویدای خوبم آخرین پستت رو دیدم ... همونطور که ترک های سی و سه پل رو از نزدیک دیدم  !!! پاینده باشی جان من

محسن جان نقش قشنگت از اسم مانا رو دیدم و لذت بردم ... مخصوصا از پیکانی که به چشم مانا فرو می رفت ... سپاس دوست و همشهری خوبم

شیفته ی عزیزم سفرت بخیر باشه ... امید به اینکه سلامت برگردی در کنارمون بهترین ...

عسل بانو یک جرعه حس ناب خیلی دور خیلی نزدیک ... امید به اینکه دست پیداکنی به این ستاره مهربونم ...

رها جان حس های مختلف ... احساسات متضاد جز لاینفک وجود انسان ... همین احساس های مختلف ما رو تبدیل به اشرف مخلوقات کرده ... امید به اینکه بتونم اشرف مخلوق باقی بمونیم رهای عزیزم ...

ققنوس عزیزم ... زیبا بود چهار فصل مبهم تو ... خوندمت ... سفرت بخیر باشه دوست من که هیچوقت دلخوری در میان نبود ... و تنها یک ایرانگردی بود ... برقرار باشی بهترین ...

سایه ی عزیزم  پاپتی هنرمندیه که هر کسی اون رو نمیشناسه ... اما دید زیبای تو همه ی زیبایی ها رو کشف میکنه و من خوشحالم به خاطر این قلب مهربونت ...

عمو کیوان مهربونم ... تو این روزها چیزهایی دیدم که مخ نحیفم غرق شگفتی شد ... و یکی از اون ها شهر زیرزمینی اوئی بود در نوش آباد کاشان ... که در اولین فرصت عکسهاشو میزارم ... کاش کمی ایرانی حقیقی بودیم و ایرانی ایران پرست ... حیف ...

دوستان عزیزم برمن ببخشید که خوندمتون اما نظری نذاشتم و کلی گویی کردم ... برقرار باشید و همیشه سبز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:35  توسط مانا  | 

تکه پاره های علم من ...

همه خواهان اینند که تو درخوابی و استراحت ... آستین همت بالا زدی و خلق کردی و حالا چون پیری فرتوت در باغ سرسبزی در حال گذران روزگاری ... دریغ که تو نه در زمان گنجی ... نه در مکان ... نه در خیال ... نه در سوال ... یادمان رفته تو همه چیزی که اینچنین وجودت را انکار می کنیم و تو را محدود زمان و مکان می کنیم !!!

درود دوستان نیک اندیش مانا

انقدر بحث گرم شد که یادتون رفت من نبودم !!! نتم قطع بود !!!... بر من ببخشید

نسیم و محسن «کویر» دوست داشتنی ٬ سپاس از نگاهتون و وقت گذاشتن برای این مبحث ...

اول باید درمورد نظراتی که گفته شد من اعتقاد شخصی ام رو بگم ... اگر مبنای هر بحثی بشه اندیشه ٬ برداشت و خیال و تصور و تجربه ی ما ... بی هیچ شکی نتیجه ی دلخواه بدست میاد و ما رضایت داریم از اوضاع ... باید خوند ٬ شناخت و گفت ... تلاش من هم همینه !!! امید به اینکه موفق باشم ...

تو آفرینش انسان ٬ قدرت اختیاری بهش داده شده که اجازه میده راهشو انتخاب کنه ... جدا از کج و راست بودن ... و کدوم درست و یا نادرست ... چیزی که مهمه اینه قدرت اختیار وجود داره ... درمورد مثال محسن جان که بحث دارا و ندار بود باید بگم قسمت اعظم این داشتن و نداشتن ها برمیگرده به همین قدرت اختیار و بخشی از اون آزمایش به وسیله ی فقر و دارایی !!!

کسی که از فرصت ها استفاده نمی کنه ... هزینه های فرصت رو از دست میده ... سستی می کنه در مقابل اش کسی حضور داره که بی وقفه در تلاشه و تکاپو ... پس هر کدوم سهمی مشخص دارن ...

و چون هر انسان دارای ویژگی های خاصیه و استعداد های بالقوه ای که درش نهادینه شده با کشف هر یک از اون ها می تونه راه موفقیت رو طی کنه ...

وقتی قهرمان جهانی رو «هر رشته ی ورزشی» میبینیم هیچوقت نمی گیم این بی عدالیته و چرا ما جای اون نیستیم ... چون خوب میدونیم برای یه قهرمان جهان بودن خودمون رو پرورش ندادیم یا اصلا استعدادمون چیز دیگه است ... شاید تو موسیقی ...

انسان برای هر بُعد و هرکاری که ازش سر میزنه دارای ظرفیت هایه ... حتی پول داشتن یا نداشتن ... دیدید به بعضی از آدمها می گیم تازه به دوران رسیده ... ادمایی که تازه به مال و مکنتی رسیدن و هزار ادا و اطوار نجومی ازشون سر میزنه !!!  این بر می گرده به همون ظرفیت بشر ...

آزمایش الهی فقط در اندازه ی یک آزمایشه و قابل تغییر ... اینطور نیست که دارا همیشه دارا باشه و ندار همیشه ندار ... و اینجاست که میبینم قدرت اختیار نقش اساسی رو داره ... و به همین دلیل عدل الهی زیر سوال نمیره ...

درست مثل کشورها ی توسعه یافته و توسعه نیافته ... کشوری که هیچ منابعی نداره اما در اوج قدرته و کشور با بیشترین منابع هیچ پیشرفتی نداره ... و این دقیقا استفاده ی درست از ظرفیت ها و داشته هاست ...

باید استعداد هامون رو کشف کنیم ... ظرفیت هامون رو بالا ببریم ...  تا به اون چیزی که دوست داریم برسیم

و اما خبری که شنیدم و کلی من رو حیرت زده کرد ...

پاپ ها توی چند سال اخیر تک تیراندازهایی رو اطراف مکه گذاشتن و تا وقتی منجی میاد اون رو ترور کنن !!!!

اون ها معتقدند  که آخر الزمانی هست و همینطور منجی اما با انجام این کارها می تونن اومدنش رو به تاخیر بندازن همونطور که مسیح رو به صلیب کشیدن و با عروج «یا مرگش » تا به الان اعتقادات دنیا رو زیر و رو کردن ...

و الان قوی ترین صلاحشون علمه ... با علم میخوان اندیشه های کذبشون رو القا کنن و برای همین من معتقدم آقای نیوتون با همه ی لطفشون و آقای هاوکینگ با تمام اندیشه ی والایی که دارن با احترام تحت تاثیر یک سری اندیشه های القایی قرار گرفتن هم در گذشته و هم در این سالها ... در حالی که علم تجربی و مادی هیچوقت نمی تونه فراماده رو تعریف کنه ... و این نظریه های از بنیان ویران مثل قارچ در حال روییدنه ... من فکر می کنم قارچ های سمی باشن شما چطور ؟!!!

و دست به دامن شدن علم به این دلیله که فلاسفه اشون به بن بست رسیدن ... نمونه ی بارزش هم همون مطلبی است که در پست قبل گذاشتم ... تمام جهان بر پایه ی شک استوار !!!

و چیزی که مهمه اینه من اسم اون انرژی رو خدا نمیزارم ... بلکه عامل اون انرژی رو خالق میدونم ... و این تغییر در سرنوشت انسان نشون میده اون هنوز هم هست ... هنوز هم بازنشسته نشده !!!!

جالب اینه که آقای نیوتون به شدت اصرار داشتن بگن خدا جهان رو خلق کرد با یه نظمی ... بعد یا خسته شده کنار کشیده ... یا جایگزینی انتخاب کرده و به خدای دیگری کارشو سپرده ... یا مرده ...

خدا نه خستگی براش معنا داره نه مرگ و نه جانشین داشتن و این سه تصویر ٬ تنها برای قالب انسان قابل درکه اینجاست که میگم با علم مادی و تجربی نمیشه فراماده رو به اثبات رسوند ...  

ادامه نوشتها :

علم سه گام دارد ...

گام اول مغرور شدن به دانسته ها ... گام دوم شک در دانسته ها .... گام سوم و نهایت علم اینکه هنوز هم هیچ نمی دانیم !!!

این جمله هم از نظر فلاسفه درسته هم حدیثی بوده که منبعش یادم نیست میتونید قبولش نداشته باشید !!!

دغدغه ی اصلی نیوتون علم نبود بلکه داشتن نصبی در دربار اون زمان بود «برای اطمینان زندگی نامه اش رو مطالعه کنید » !!!

و در مقابل نیوتون ها ٬ انیشتین بود که اعتقاد کاملی به خالق داشت !!!

در کنار نیوتون ها ٬ هاوکینگ ها ... انیشتین ها رو ببینیم ... او همان کاشف فیزیک هسته ای است ٬ اگر نگوید همین فیزک اتمی جهان را به نابودی کشاند ... شاید برتر از نیوتون و هاوکینگ نیز باشد !!!

ســـــــــــــــــــــپاس از اینکه من رو کامل خوندید !!!

 

توضیح نوشت :

دوستان چند روزی نیستم ... طولانی تر از گذشته ... بر من ببخشید به مهربونیتون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 15:24  توسط مانا  | 

گاهی با خودم میگم ...

 

برای از تو گفتن وجود سرتاسر قلم می شود و هستی واژه ... اما تو انقدر عظیمی که در هزار و یک شب واژه های من نمیگنجی ... مناز  قلم ساییدن دست می کشم ... اما از قلب تپیدن برایت نه !!!

نمیدونم گاهی با خودم میگم چطور میشه همه چیز رو با علم ناقصی که هنوز خیلی از جاهاش ناشناخته است ثابت کرد ... علمی که هنو زهم بکر و دست نخورده است !!!

گاهی با خودم میگم چطور میشه با بعضی فرضیه ها وجود خدا رو نادیده گرفت ... و خلقت جهان رو به نیروی ماورایی و یا حتی جادو تطبیق زد ...«استفان هاوگینک در آخرین نظریه اش معتقده عامل اصلی پیدایش جهان -مهبانگ -  نیرویی است ناشناخته و جادویی و همینو دلیل بر عدم وجود خالق دونسته !!!»

«نیتون معتقده جهان گرچه در ابتدای آفرینش خالقی داشته اما بعد رها شده تا خودش به تکامل برسه ... و طبق همین اعتقاد سه قانون اساسی فیزیک رو بنا کرد ... »

نمیدونم یا شعور ظریف من قادر به درک این گفته ها نیست یا یه بلایی سر شعور این دانشمندهای بـــــــــــــــــــزرگ اومد !!!!

طبق معرفت شناسی اروپایی اعتقاد بر اینه به هر چیز هستی باید شک کرد از جزئی ترین تا کلی ترین ... و اگر اینچنین باشه :

۱. باید به خود این نظریه هم شک کرد

۲. اگر نشه به خود این نظریه شک کرد پس یه چیز در هستی وجود داره که قابل شک کردن نیست

و هردو مثال نقضی برای این نظریه است .... و شاید همین فردا و پس فردا بیاد که یکی از این دانشمندان بـــــــــــــــــزرگ از خواب بیدار شن و بگن ما انسان ها همون آدم فضایی هایی هستیم که سالها پیش با بشقاب پرنده از کرات دیگه برای ادامه ی حیات به زمین اومدیم ... و زمین هم خودش یک سیاره در کمربند حیات محسوب بشه که سالها پی کشف شده !!!

همه چيز در اين دنيا امكان داره و در عين حال هيچ چيز امكان نداره ...

توضيح نوشت 1‌:

ببخشيد اين پست پايه ي علمي نداره !!!

توضيح نوشت 2:

بعد از اين تصميم گرفتم در ادامه ي مطلب چرك نوسي رو برای كسايي كه دوست دارن بزارم ... اميد به اينكه خوشتون بياد ...

توضيح نوشت 3:

توي پست بعدي خبري حيرت بر انگيز كه اخيرا شنيدم رو براتون ميزارم ... بايد روش كار كنم !!!

توضیح نوشت ۴ :

برای گذاشتن این پست خدا رو شاهد می گیرم به نوعی تمام عزیزان از دست رفته مو جلو روم حاضر دیدم بس که این نت قطع شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:35  توسط مانا  | 

اگر های مجازی ... پایانی یهویی

و تو که نگاهم می کنی تمام وجودم واژه می شود برای سرودن از تو ... اما نمیدانم که تو واژه و سرود و نگاه را همه با هم داری ... تو در منی ... مرا به خود بخوان ... برای بودنم حریص نیستم ... اما برای داشتنت چرا !!!

امروز این پست رو برای پاسخ گرفتن از شما می نویسم دوستان مهربان مانا ... محسن عزیز سوالیی رو مطرح کردن که من با فکر کردن بهش متوجه شدم کمی تا قسمتی خودم هم برام جای سوال داره ...

«چرا خدای توانا....احتیاج به اینهمه اتفاق داره تا قیامت کنه....چرا در یک چشم بهم زدن مارو نمیبره ....چرا ....؟؟؟ »

من به این که فکر میکردم ... کم کم به خیلی چیز های دیگه هم فکر کردم ... چرا خدا اول مهبانگ رو برای پیدایش هستی انتخاب کرد چرا از همون ابتدا یه هستی نساخت که سرتاسرش بشه زندگی کرد مردم بین کرات در رفت و امد باشن ... از همون اول انرژی اتمی داشتیم ...از همون اول ادمی با این علم زندگی می کرد .. یه عده برای حصبه و وبا و آبله نمیمردن ... دایناسورها نسلشون منقرض نمی شد و با هم توی صلح و صفا مثل انسان و حیوان متمدن زندگی مون رو می کردیم ... چرا اول تک سلولی بعد دو سلولی بعد چند سولولی از همون اول همه چیز رو خیلی سلولی می ساخت ... و از این قبیل سوالات !!!!!!!!!!!!!!!!! که در آخر هم چهره ام این شکلی شد ...

ما یه سیر تکامل داریم ... سیر تکاملی که از ابتدای بشریت بود ... از دوره ی پارینه سنگی ... پالئوزویک ... مزوزوئیک ... سنوزوئیک و....تا حالا که اینجاییم ... توی همه ی علوم بشری هم این پیشرفت نقش داشت ... پس این سیر تکامل همه جا با انسان همراه بوده ... حتی توی پیدایش وجودی انسان ... «البته تنها نقطه ی بدن انسان که دارای سیر تکاملی نبوده و به یکباره تشکیل شده بینی انسان بوده که پوست مو و مخاط آن به یکباره تشکیل شده است به گفته ی دانشمندان ... و این به ان معناست که سیر تکامل انسان به دست خود او و بینش از پیش تعیین شده نیست بلکه خالقی داشته ... بر خلاف درخت که تمام مراحل رشد اش به صورت غریزی است ... که البته آن بینشم به واسطه ی خالق در اختبار آن قرار گرفته .... در حقیقت انسان اول با بک چشم و یک پا و یک دست زندگی نمی کرد و بعد از سالها با سیر تکاملی دارای دو چشم دو دست و دو پا شود ... از همان ابتدا با چنین ساختاری بوده ... » ... بگذریم ....

همونطور که زمین و کل هستی به صورت تکاملی و در زمان بندی های مختلف طی رویدادهایی تشکیل شده ... پس از نظر من سیر نابودی یا از بین رفتنش هم باید بدین گونه باشد ... چیزی که تا به امروز هم دیده می شود ... روزی خورشید درخشید و امروز کم کم در حال بالا رفتن حرارت در اثر واکنش های شیمیایی است ... ذوب شدن یخ های قطبی که از نگرانی های سران کشورها شده «بشنو ولی باور نکن » به دلیل همین بالا رفتن حرارت حورشید  ... پس همونطور که ساختن با تدبیر بود و سیر زمانی ... نابودی هم باید دلایل منطقی و علمی داشته باشد و طی زمانبندی خاصی ... و شاید دلیل به یکباره پایان نگرفتن جهان هستی این باشد ...

باز هم بگم از نظر من ...

و اما مبحث دوم که اگر های از نظر من مجازی و از نظر شما دوستان سوال :

باید بگم از نظر من اون اگر ها مجازی است به دلیل اینکه :

«نور دارای سریع ترین حرکت در تمام جهان است، با سرعت 300 هزار کیلومتر در ثانیه. ولی حتی نور پس از اینکه از خورشید راه می افتد، حدود 4 سال نوری طول می کشد تا به نزدیک ترین ستاره برسد. نزدیکترین ستاره به خورشید، ستاره ی آلفای قنطورس است. هنوز هیچ سفینه ی دست ساز انسان نمی تواند به این سفرطولانی برود، زیرا سرعت سفینه ها بسیار از سرعت نور کمتر است، و این باعث می شود که چنین سفری صدهاسال طول بکشد.»

این چند خط دال بر مجازی بودن آن اگر هاست ... اندیشه ی انسان شاید فراتر از تمام کرات و هستی برود اما محدودیت زمانی و مکانی که ما را درگیر خود کرده مشکل آفرین است و ما را از دستیابی به این اگرها  دور می کند ...

در آخر هم باید بگم شاید من با این تحقیقات به هیچ برسم ... و به جوابی دست پیدا نکنم ...اما ... بعدها شرمنده ی خود نخواهم بود که چرا به دنبال سوال هایم نرفتم ...

توضیح نوشت۱:

از اونجایی که این پست به خاطر سوال محسن جان شکل گرفت من دلنوشته ی درد رو که ازم خواسته بودن اینجا هم بزارم در آخر پست خواهم گذاشت ... تقدیم به شما

توضیح نوشت ۲:

دوستان سه روزی نیستم ... به مهربونی خودتون بر من ببخشید ...سپاس

درد...

درد کلام غریبی نیست

برای منی که این روزها اسیر چنگالهای پر از محبتش  شدم

درد عجین شدن روح با تمام نداشته هاست

درد فشار زندگی بر استخوان های نحیف من برای فهمیدن معنای انسان بودن است

آری درد برای من معنای بودن است

وقتی دردم می گیرد از همه ی دیدنی هایی که نشنیده گرفته می شوند

وقتی دردم می گیرد از همه ی شنیدنی ها که ندیده گرفته می شوند

وقتی درد بغضم را به بار می نشاند

تازه با خودم که خلوت می کنم

معنای انسان بودن را می فهمم

خدایا !!!

من هیچوقت خسته نمی شوم از این بودن

که ارمغان توست

اما گویی تو خسته ای از خلقت بندگانت که نگاه از آنها برداشته ای ...

ببخش خدایا

اما به خلقتت که نگاه می کنم

به خود ٬ که یکی از آن هزار اشرف مخلوق ٬ توام

خودم و تمام ضمیرها

باز هم می گویم

خدایا جسارت نباشد

چون گوسفندانی در پی هم

نزدیک به پرتگاه جهل منتظر گام آخریم

نمی دانم چه بگویم

فقط

امید دارم

چون تو می توانی عاقبت این درد ندانستن را بخیر کنی !!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:38  توسط مانا  | 

...مرگ تولدی همیشگی است ...

وتو آنگاه که مرا می خوانی نه ترسم از نیستی است و نه دردم جدایی که تو باشی همه چیز هست ... پس بمان دوست دوست دوست من که گاهی دور دور دورام ز تو اما تو همیشه هستی ... 

دو پست پیشین «سیارات فراخورشیدی و ارتباط ان با فنا ناپذیری انسان » و «تصویر دگرگرنی جهان هستی در روز پایان از دیدگاه کتاب خدا » پیش زمینه ای بود برای صحبت درمورد فناناپذیری انسان ... اما با صحبت هایی که بارضای عزیز دوست خوبمون داشتم متوجه شدم اندیشه های مختلفی درمورد مرگ وجود داره که البته برخی از این اندیشه به وسیله ی علوم مختلف رد یا تایید شدن ... یکی از این نظریه ها حضور انسان در چرخه ی حیات به طور مستمر هست که دال بر همیشه هست بودن انسان ها حتی پس از مرگ در وجود دیگر موجودات می باشد ...

اما دانشمندان علوم زیستی بر این باورند (باوری به اثبات رسانیده)که هر سلول موجود مرده اگر به نوعی از طریق تغذیه یا هر چیز دیگه وارد بدن موجود زنده ای بشه هیچوقت تبدیل به سلول های بدن اون نمیشه بلکه به نوعی دفع میشه ... پس این نظریه که انسان مادام در چرخه ی حیات وجود داره و تنها حضورش بعد از مرگ تغییر شکل پیدا می کنه رد شده ...

اما مبحث اساسی اینه که اگر علم انسان به ناکجا آبادها هم بره ... اگر ما سیاره ای پیدا کنیم در کمربند حیات که برای زندگی مناسب باشه ... اگر ما سفینه ای بسازیم که بتوان با ان به سیارات دیگر سفر کرد و به حیات ادامه داد ... اگر ما از خورشید که در حال خاموشی است به ستاره ای شبیه به ان فرار کنیم ... اگر ما بتوانیم سال نوری را بشکنیم و با سرعتی بیشتر از نور در زمان حرکت کنیم ... اگر ما بتوانیم .... بتوانیم ... بتوانیم .... بتوانیم ... این باز هم دال بر عدم وجود مرگ نیست .... نمی گویم محکوم به فنا هستیم نه چنین چیزی نیست که مرگ خود تولدی نوین است ...  مرگ هست حتی اگر علم ما به ناکجاهای هستی سرک بکشد ... سال ها در تلاش برای ساخت تونلی به طول ۲۷ کیلومتر ... برای شتاب ماده و پادماده ... برای تجدید مهبانگ «بیگ بنگ» هستند ... و من تنها به این فکر می کنم که نتیجه چیست ... شتاب انجام گیرد مهبانگ اتفاق بی افتد ... آیا به این پی خواهند برد عامل انرژی اولیه ی مهبانگ در ۴ /۵ میلیارد سال پیش از کجاست ؟؟؟؟

که البته پیداست از کجاست اما انکس نخواهد بداند ٬ هرگز نخواهد فهمید ...   

توضیح نوشت۱ :

دوستان عزیز اگر های بالا مجازی مجازی است ... لطفا جدی نگیرید

توضيح نوشت۲ :

اندر حكايت قالب عوض كردن من :

اول شيفته ي عزيزم پيشنهاد قالبي سفيد رنگ رو دادن ...

دوم من اينكار رو انجام دادم

سوم مورد قبول نبود قالب نارنجي رنگ

چهارم عوضش كردم و خودم عكس فرشته رو با عكس قالب انتخابي ام عوض كردم در اين هين سه تا قالبم گذاشتم ...

پنجم حالا اينم خوانا نيست ...

ششم شيفته ي مهربونم ببخش نشد قالب روشن بزارم ...

عسل جانم سپاس بابت آدرسی که گذاشتی برای پیدا کردن قالب ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 13:37  توسط مانا  |