....
خیلی از خدایی که دارم گفتم ، خیلی از خدایی که بهم نزدیکه حرف زدم و حالا میخوام از خدایی بگم که دورم ازش ، خدایی که قدر شونه های من برای داشتنش خیلی بزرگه و اون کوچیک ...
نمیدونم شاید خیلی از شماها با این موضوع مثل من دست و پنجه نرم کردید ، بهش فکر کردید و به نتیجه هم رسیدید ... خـــــــــدا و عــــــــــدل الهی ...
همیشه از شکاف بیزار بودم ... شکاف بین دو انسان رو بیشتر و بیشتر دور از ذهن می دونم . البته نا گفته نمونه شکافی که از پیش تعیین شده باشه وگرنه منم معتقدم به شکافی که بین تفکرات و اندیشه هاست . بهتره اسمش رو بزارم خط کشی ها و مرز بندی بین آدم ها !!! یا برچسب زدن به انسانیت آدم ها . تعیین ... خــــــــوب و بـــــــــد ...
برام سوال بود که این خوب و بد رو چه کسی تعیین میکنه . چه کسی میتونه به خودش اجازه بده برای انسان ها حدود تعیین کنه و اون ها رو توی دایره ای از پیش تعیین شده قرار بده ؟؟؟
اسلام دینیه که توی کشورم پذیرفته شده ... سعی براینه همه چیز طبق اصول اسلامی باشه . همه ی تلاش اینه تا نزدیک بشن به اصل دین ... البته باید بگم گاهی فکر میکنن نزدیک شدن و عمیقا درش قرار گرفتن . (اما تنها خیال میکنن)اما همیشه باورم اینه دینی که واحد باشه و همه رو به خودش فرا بخونه ... دینی که درش پذیرش بی چون و چرا وجود داره اون شجاعت و صداقت درش موج میزنه و دینی که انسانیت رو به سمت دزدی از خودش و دیگران (با توجه به اهمیت این موضوعات و پرداختن دوستان در تارنگارهای مختلف این مثال ها رو میزنم) سوق نمیده . هیچوقت دینی نیست که در کشور من همه ازش حرف میزنن و خواهانن مردم رو به اون جهت هدایت کنن .
وقتی پای سخنرانی بشینی و بحث برسه به دلیل پیدایش خلقت عجیب شک خواهی کرد به عدالت الهی که اونها ازش حرف میزنن و در تلاشن بهش دست پیدا کنن ... (فکر میکنم اون عدالت الهی که اینها شناختن دقیقا بهش دست پیدا کردن... خط کشی آدمها ... و جدا کردن عده ای از جمعی کثیر) ... جالب ترین حرفی که من تا به امروز شنیدم ازشون این میتونه باشه :
و خداوند جهان را برای ۵ تن آفرید ... محمد ... علی ... فاطمه ... حسن ... حسین ... و اگر اینان نبودند جهان ، هستی و موجودی نبود ...
وقتی می شنیدمش در مباحث مختلف اول فکر کردم خب بدم نیست اومدم تا کمی فضای کره ی زمین شلوغ تر شه و این ۵ نفر بیشتر بهشون خوش بگذره ... بعد تر فکر کردم خب چرا ۷ میلیارد انسان رو آفرید تنها به خاطر ۵ نفر ؟!!!
حالا فهمیدم خدای من هیچوقت همچین کاری نمیکنه ...حتی اگر خدای اونا این کار رو انجام بده ... خدای من این کار رو انجام نمیده چون انسان ها رو تنها برای انسان بودن آفریده ، برای این که خودشون به نقطه ای برسن که بشناسن خوب و بد رو هر چند اگر به اندازه ۷ میلیارد انسان خوب و بد وجود داشته باشه . عدالت خدای من در اینه که همه رو در مسیر رشد و تعالی قرار داده نه اینکه من رو مثل نخاله ای برای سرگرمی خوبان آورده باشه . خدای من به من هم فرصت میده فاطمه باشم یا مریم و شایدم خدیجه یا آسیه ... چون اونهام روزی مثل مانا بودن در همین سطح و رشد کردن و شدن بانو ...
فاطمه رو وقتی شناختم که فهمیدم چرا مادر ِپدر(ام ابیها) شده ... وقتی سر پدر رو به آغوش گرفت بین عده ای که شکمبه ی گوسفند بر سر و صورتش ریخته بودند (با خوندن کتاب فاطمه فاطمه است آقای شریعتی)... نه وقتی شنیدیم ۹ ساله بود که ازدواج کرد و ۱۸ سالگی از دنیا رفت نه وقتی که شنیدم چون اون حوری بهشتی بود از یائسگی و عادات زنانگی به دور بود ...
نمیدونم یا ما ایرانی ها اغراق رو وارد کردیم به شخصیت های دینی مون یا دین ساختگی ما رو وادار کرد به اغراق بی حد ومرز ... اما عادت غریبه بت ساختن و پرستش و شکستنش که موج میزنه در کشورم ...
اما ...
انسان ها همه زاده ی راه اند و رهایی ... چه پیام آور باشی و چه پیام بر ... مسیر اگر پیدا کنی تو حتی خود خدا خواهی بود ...
این چه جهانی است این چه بهشتی است
این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست
این چه بهشتی است در ان خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست
راستی انجا هم راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست
بر همه گویند که هوشیار باش بر همه گویند که هوشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی تا که به درگاه قیامت رسی
از تو پرسند که در راه عشق پیرو زرتشت بودی یا مسیح
دوزخ ما چشم به راه شماست دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راستبو راست بگو راست آنجا نیز باز همین ماجراست
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست
این همه تکرار مکن ای همای کفر مگو شکوه مکن از خدا
پای از این در که نهادی برون در قل و زنجیز برندت بهشت در قل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست بهشت همان ناکجاست
وای به حالت هما وای به حالت این سر سنگین تو از تن جداست
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق باشماست
همای ... گروه مستان
دلم نوشت :
یکی از ساده های صمیمی بلاگفا برگشت ... خوشحالم
ـ همه چیز همان میشود که باید بشود ، خنده دار است اگر فکر کنم اتفاقی تنها نگاهش به اشاره ی من است .
تو آرام تر گفتی :
ـ باید را تو رقم میزنی . بایدی که هست شود از همان اشاره ی توست .
من خندیدم و تو بیشتر ... و من گفتم :
ـ حتی خودت هم باورش نداری !!!
سکوت کردی و من برگشتم و چهر ه ی آرامت را دیدم . تو دوباره حرفت را تکرار کردی و من هیچ اثری از تردید نمیدیدم . نفس سنگین من و نفس عمیق تو با هم آمیخته شد و تو گفتی :
ـ تا تو نخواهی نمی توانی ببینی دلیل هر آنچه هست را ... تا تو نخواهی نمیتوانی بپذیری دلیل بودن را ... تا تو نخواهی نخواهی فهمید همه ی اسرار ساده ای را که آرام وگاه تند از کنارشان رد میشوی ... باید را تو با هر نگاهت ... با هر دید تازه ای ... با هر پذیریشی ... با هر کنکاش ... با هر کم شدنت ... با هر انجماد روح ... با هر تازه شدنی دوباره رقم میزنی .
قدمی به من نزدیک شدی ... سرت را همسایه ی گوش هایم کردی و گفتی :
ـ بپذیر تا نخواهی حتی صدای من هم به گوشت نمی رسد . حتی هرم نفسم را حس نخواهی کرد .
دستت را آرام روی شانه ام گذاشتی و گفتی :
ـ و حتی این محبت جاری را لمس نخواهی کرد .
به نگاهم خیره شدی و گفتی :
ـ همه چیز یک نشانه است اگر نگاهت نگران فرداها باشد ...
و من در هیاهوی سکوت به فردایی که گفتی فکر کردم ، فردایی که دیگر مهم نبود باشم یا نباشم . فردایی که تنها باید نگرانش میبودم تا امروز را خوبتر بسازم . آری من تا نخواهم بایدی نخواهد بود .من تا نبینم ... نشنوم ... لمس نکنم ... حس نکنم ... بایدی نخواهد بود ... بایدی نخواهد بود ...