هیچوقت مراقبت از خودمون اولویت نبوده، همیشه بهمون یاد دادن اول باید مراقب روح و روان و جان دیگران باشیم. البته نه به طور خیلی صریح بلکه از روش های کاملا برعکس.
ذاتا ما رو جوری تربیت کردن که در جهت تامین حال خوب برای اطرافیانمون باشیم تا بیشتر دوست داشته بشیم و مورد قبول قرار بگیریم!
برای همین وقتی ما شروع میکنیم به دوست داشتن خودمون، نگاه اطرافیان متعجب میشه، احساس غریبگی میکنن و فکر میکنن ما سیاستی در پیش گرفتیم. اما در وجود ما هیج کدوم از این اتفاقات نیفتاده و فقط به فکر حال خوب خودمون هستیم که گاها در راستای حال خوب اطراف مون نیست.
دور شدن از آدم ها برای محافظت از خودمون گاها نیاز هست، همونطور که جلوی آسیب رسوندن به خودمون رو میگیره، جلوی آسیب دیدن دیگران رو هم میگیره.
چون با یک روح خشن و زخمی نمیشه نوازش کرد و بوسید و عشق داد، نوع دوستی در کنار خود دوستی معنا پیدا میکنه، دستی که بتونه قلب خودش رو هزار تکه کنه به واسطهی افکار مسموم هیچوقت یاد نخواهد گرفت دست دیگری رو به گرمی بفشاره این قانونی نانوشته هست که بنظرم جریان داره، کاش همدیگه رو به حال خودمون بگذاریم،
کاش یاد بگیریم هیچ کس موظف نیست همیشه در زمان اندوه ما ایستاده باشه به خوب کردن حال ما،
کاش یاد بگیریم روح و روان هم رو با تاراج نگذاریم برای اثبات انحرافات فکری مون،
چون هیچ چیز مهم تر از روان آدم ها نیست
کاش به انتخاب های هم احترام بگذاریم و بفهمیم پشت هر سکوتی یک خنجر نیست برای نشستن به سینه ی ما!
چه خوبه مخاطب نداشتن در اینجا🙈😌🌿
مانا