با سایه ها در آمیخته ام 

بی اینکه بدانم و بی اینکه چیزی تحت اختیار باشد

روان در مسیر جریان سرکش نور 

جاری چون رنگینکمان غافلگیری 

درست مابین آفتاب و باران 

در تعامل کامل با سکوت 

و در تناقض کامل با خود 

با سایه هایی که نه من میشناسمشان 

و نه آن ها مرا 

و نه شاید نیازی به شناخت 

که شناختن اولین خم از هزار پیچ گریز است و بس

که شناخت همیشه معنایش فاصله ست 

و مابین این دو شاید اتفاقی  باشد بنام عشق

پررنگ و لعاب 

توخالی و پوچ

و زمان خود بهترین قاضی ست برای اثبات این ادعا!

 

مانا