همسرانه ...
هر روز
هر لحظه
همین جا
نگاهم بیشتر و بیشتر غرق میشود در یک دلواپسی عجیب
از اینکه یک لحظه غمی بنشاند روی شانه هایت زندگی
تا این روزهای دلواپس
خبر نداشتم
خوب بودنت انقدر خوبم میکند
و عشق شاید همین دلواپسی های نخ نمای من باشد !!!
شاید ...
هر روز
هر لحظه
همین جا
نگاهم بیشتر و بیشتر غرق میشود در یک دلواپسی عجیب
از اینکه یک لحظه غمی بنشاند روی شانه هایت زندگی
تا این روزهای دلواپس
خبر نداشتم
خوب بودنت انقدر خوبم میکند
و عشق شاید همین دلواپسی های نخ نمای من باشد !!!
شاید ...
پاک شدن
و من هنوز نمیدونم چطور واژه ها رو کنار هم بچینم ...
درد نمایشنامه نیست
که نویسنده ای بخواد
و کارگردانی که اون رو به تصویر بکشه ...
درد تمام اجساد سوخته ای هستن که برای خانواده هاشون باقی موندن
درد آزمایش تشخیص هویتی است که باید انجام بشه برای شناسایی ازیزت یا ازیزانت
درد که میاد
مخصوصا اینجور دردا
تسلیت من و تو
تاسف من و تو
اشک من و تو
ای وای چی شدای من و تو
تقصیر کی بود های من و تو
چه فایده !!!
امان از اونایی که مقصر بودن
اما الان پیداشون نیست ...
اما من اینم میدونم
که اونایی که الان پیداشون نیست خوب میدونن
مرگ
و مرگ بد
و فاجعه ی مرگبار
تنها برای همسایه نیست !!!


قلبم میخواهد
جوری تمام بودنت را با بودنم کرخ کنم
که کنارم تنها بنشینی و لبخند میهمان لبانت باشد
حالتو که درد میکند
حال و روزی برایم نمیماند
جز آغوش
جز بوسه
جز لبخند
فکری به ذهنم نمیرسد
و تازه میفهمم این ها همه اش یک خیال است و بس !!!
یادم میرود زمان کر است
هیچوقت نمی ایستد
به هوای دل من
و تازه میفهمم چقدر دیر کرده ام برای زندگی کردن
تاخیرم را ببخش به تقدیر شومی که رقم زدم !!!
تازه می فهمی چه دردی دارند ابرهای باردار
و چه زمین ها که حاصلخیز نمیشوند
از بر ِ اشک های پنهانی تو
تا بوده همین بوده
هر کجا اشکی پس افتاد لبخندی زبانه کشید !!!
گوش خراش ترین فریادها را به حنجره ات دعوت کنی ...
اما هیچوقت نمیتوانی میزبان خوبی باشی برای سکوتی که
میخواهد مهمان ناخوانده ی فریاد هایت باشد ...
روزها ... ساعت ها ... لحظه ها ...
و تو در خودت خفه میکنی احساس نیاز به یک اتفاق تازه رو چون در توان خودت نمیبینی اینبار بشینی و تنها شاهد باشی که تازه ترین اتفاق زنِدگیت درگیر این همه زَنندگی بشه ...
بعضی وقت ها راحت تر از همیشه میشه تصمیم گرفت خیلی ها رو از خودت دور کنی و تنها شاهد دور شدن خیلی ها از خودت باشی ...
بعضی وقت ها بعضی ها رو باید طغیان فصلی یک رود دید ...
بعضی وقت ها باید مادر باشی ...
تب سنج رو دربیاری تب زندگیت رو بسنجی و کودک زندگیت رو پاشویه کنی ...
بعضی روزها باید بغض های فرو خورده ات رو بیشتر از همه وقت سر بسته نگهداری ...
حرف های نگفته ات رو همچنان از گوش هایی که برای شنیدن نیست پنهان کنی ...
اما این وسط همیشه های هست که تو با خودت تنهایی ...
تنهای تنها ...
و این تنها حقیقتِ !!!