آینه ی فردا
با همان سرسختی ، شور و هیجان و در تلاش برای اثبات حقانیت حرف خودی و او با دیدنت لبخند میشود و از این همه اصرار و تکاپو سرمست ... با خودش شاید میگوید انگار همین دیروز بود من از این جاده ای که او یکه دارد میتازد گذشتم و به امروز رسیدم . انگار همین دیروز بود من هم سخت مسر بودم به همه ی مخالفانم به قبولانم انچه من میگویم درست است . و شاید درست هم بود اما درست تر چیز دیگری است . درست تر انچه بود که باید از مسیر این درست میگذشت تا به من برسد . و تو حتی نمیفهمی معنی این حرفهایی که با خود میزند یعنی چه !!!!
وقتی دربرابر همه ی اصرار هایت می ایستد و میگوید :
ـ عزیزم جایی که تو ایستاده ای دیروز من بود و جایی که امروز من ایستاده ام فردای تو ...
برای لحظه ای درنگ میکنم ! و آرام با خود زمزمه میکنم :
ـ یعنی او هم روزی میفهمید و امروز دیگر نمیفهمد ؟!!!
و او با شنیدن این حرف بلند میخندد و میگوید :
ـ نگران نباش من هیچوقت نمی فهمم ، حداقل به اندازه ی تو ...
من از این تمسخر پنهان اخمی میکنم و اون با لبخندی همیشگی میگوید :
ـ حقیقت است نه کنایه ... تو میفهمی که من این روزها نفهم شدم و من باور دارم که تو هم روزی نفهم میشوی به همه ی دانسته های امروزت ... تو در مسیری قرار میگیری که از جز به کلی میرسی غیر قابل انکار ... به روزی که نژاد ها را به کنار خواهی گذاشت ... به روزی که زمین را تنها آب راه و خشکی برای تو جدا میکند از هم نه خط مرزی و به روزی که دیگر میتوانی نه تنها مادر وطن خود را که همه مادران زمین را حامی باشی !!!
برای لحظه ای سکوت میکنی و خیره به بی نهایتی نگاه میکنی که من هیچوقت ندانستم کجاست و بعد میگویی :
ـ میدانی روزهایی که من میبینم روزهای خوبی است ... روزهایی که تو وقتی میبینی خونی میریزد تنها فریاد نمیشوی و ضجه ... میروی کنج اتاق می نشینی و فکر میکنی که چه شد ریخت ؟؟؟چرا ریخت ؟؟؟ که ریخت ؟؟؟ و وظیفه ی تو چیست ؟؟؟ .... میدانی شیون گوش های باز را تنها میهمان کف دستان و نهایتا انگشت اشاره میکند برای خفه کردن ... و تو امروز که فریادی فردا سکوت میشوی و به فکر فرو میروی و راه پیدا میکنی ... آری ایمان دارم فردا روزهای خوبی خواهد بود اگر امروز از ضجه خفه نشوی ...
نفس عمیقی کشیدی و رفتی ...
و من هنوز وا مانده ام بین این همه حس ...
من هنوز وا مانده ام به خیال فردا ...
من هنوز گنگ و گیجم از امروز تا فردا ...
فردایی که ستیز نمیکنم ... فردایی که برای اثبات حقانیتم نمی جنگم اما راه پیدا میکنم ... و امروزی که در صجه هایم خفه نمیشوم برای اینکه بگویم آری ، من هم میفهمم !!!
آینه جان ... تو راست میگویی ... فردا روز خوبی است اگر در افکارم نمانم و رشد کنم ... و به یک سکوت سرتاسر فریاد برسم ....
دلم نوشت برای تو رهام کودک دوست داشتنی قلب من :
روز خوبه بودنت روز خوب بودن مادر شد و روز شادی پدر
و من تو را کودکی میبینم که آینه ی تمام قد مردی هستی
که زنان فردا را تنها زن میبینند و بس !!!
تو همانی که من هیچوقت دوست ندارم کودکم مانند تو باشد
ذهن ۶ ساله ی تو را تنها برای تو بودن دوست دارم
چون تو خود ِ خودت هستی فقط رهام بودن برای توست
و تو تا امروز تنها کودکی هستی
که من برایت آرزو میکنم پیر شدنم را ببینم
تا مرد شدنت چشم هایم را نوازش کند
و سرتاسر آرزوهای خوبم برای تو
و مادر و پدرت را غرق سپاسم برای بودنت
بی شک تو یکی از خوب هایی جانِ من
روز بودنت مبارک
