تابو ... تابو شکنی ... من ... سوال ...

تابو یا پَرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که بر طبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهش‌پذیر است. برای نمونه نام بردن از اندام تناسلی در محافل رسمی در بسیاری از اقوام جهان یک تابو است.

 

 

سودابه سرخیل :

تابوشکنی زنان و دختران ایرانی ادامه دارد. پس از برهنه شدن علیا ماجده المهدی دختر مصری در راستای اعتراض به نابرابری جنسیتی علیه زنان در مصر و حجاب اجباری، برخی از زنان و دختران ایرانی از جمله فیروزه بذرافکن، زیبا ناوک و اخیرا گلشیفته فراهانی نیز در حرکتهایی نمادین و تابوشکنانه برهنه شدند. در همین راستا سودابه سرخیل دختر ایرانی پناهجوی ساکن نروژ هم عکسی نیمه برهنه از خود را در فیسبوک قرار داد . وبلاگ نویسان مختلف حامی او این کار وی را در جهت «حمایت از علیا ماجده و فرهنگ آزادی بدن و جنبش برهنگی» اعلام کرده‌اند.

سودابه در صفحه فیسبوک خود نوشته است:

«وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می‌شکند، یک زندگی به پایان می‌رسد. وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می‌شکند، یک زندگی آغاز می‌شود. تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود! بیایید اجازه ندهیم ما را از بیرون بشکنند وقتی که قدرت شکستن از داخل را داریم. شکستن تابوها آغاز زندگی دوباره است. آغاز بازگشت به انسانیت. ما را از خود بیگانه کرده اند. گویا فراموش کرده‌ایم حق زندگی داریم و انسان هستیم.»

 

    حرف نوشت :

بازگشت به انسانیت ، خواندنش برای من جالب بود . بازگشت به انسانیت با بدنی برهنه درست مثل بازگشت به دوران کهن و پارینه سنگی بود و من در حال کنکاش با ذهن محدودم که آیا در آن زمان حداقل با برگ خود را نمی پوشاندند !!! و شاید برگ ها هم نشات گرفته از تابویی دیگر بودند برای پوشاندن آنچه که دیدنش هیچ ایرادی نداشت ... شاید اگر از همان دوران پارینه این حجاب نبود امروز این تابو ها هم نبودند و ما در تلاش برای شکستن !!!

تابو و تابو شکنی کلامی آشناست در این روزها که همه به دنبال آزادی و در پی تلاش برای رسیدن به آن هستند . آزادی که با از بین بردن تابوهای دیرینه و جایگزین کردن هنجار های جدید شاید بدست بیاید و شاید ما را از این بیراهه به ناکجا آباد بکشاند !!!

در این شکی نیست که جسم من متعلق به من است و صرفا تصمیم گیری درمورد آن با خود من است اما یک چیز ذهن مرا سخت درگیر خود کرده است و آن این است که آیا این صدای معترض سودابه ها و زیباها و گلشیفته ها فریاد من نیز میتواند باشد ؟؟؟

من میتوانم آیاد ادعا کنم که اینها نماینده ای از زنانی هستند که در کشورشان ، خاکشان ، آری همان وطن با دیده ی اغماض به آنها خیره میشوند ؟؟؟

جنبش غریبی است برای من "جنبش برهنگی " ...

حرف سر تابو شکنی های مذهبی است یا بقای انسانیت ؟؟؟ آیا فرقی است میان برهنگی ذهن و برهنگی جسم ؟؟؟

و آیا برهنگی کلام خوشایند است ؟؟؟

 

 

 

معنای حجاب از نظر لغت: 1- پرده 2- رادع 3- مانع 4- سد. 5- حائل بین دو چیز می­باشد که این چند معنا همه برگشت به حائل حسی میان دو جزء می­کند و یا می­توان گفت به معنای هر حائلی و اعم ازحسی و غیر حسی می­باشد.  

 

 

پوشش ، متفاوتِ با حجاب و آنچه که از دیرباز در ایران ما مورد توجه قرار میگرفت نوع پوشش زنان ایران باستان بود . امروز می بینیم دلگیری بسیاری از ما به فراموشی سپردن آیین و منش ایرانی مان است و اون رو نتیجه ی ورود اسلامی دروغین میدونیم . از منشورحقوق بشر کوروش تا تدبیر اندیشی های داریوش و سخاوت مندی و بزرگ منشی شاهان هخامنشی که زبان زد است کم نشنیدیم . کمتر جایی نشستیم و شنیدیم اونها را مورد سرزنش و نکوهش قرار بدن ...

با شروع جنبش برهنگی و عریان شدن زنان ایرانی برای اعتراض به تبعیض جنسیتی ، ذهن ناکوک من به این سمت کشیده شد که آیا ما از حجاب میگریزیم یا پوشش ؟؟؟  

 

مطهری نامی است که همه ی ما به وفور شنیدیم حتی اگر کتابی ازش  نخونده باشیم . اسلام شناسی که خوندنش از خوندن کتاب های استفان هاوکینگ به زبان اصلی سخت تر و فهمش دشوارتر !!!

در جایی خوندم یا شنیدم به یاد ندارم اما از قول مطهری گفته شده بود :

ما نمیتوانیم بگوئیم حجاب از ایران وارد اسلام شد اما میتوانیم بگوئیم پوشش کامل را خدیجه و فاطمه از زنان ایرانی یاد گرفتند !!!!

برای من شنیدن این حرف خیلی جالب بود . در کشوری زندگی میکنم که داعیه ی دین داری داره و نام اسلامی رو یدک میکشه و درکنارش مردمی رو میبینم که پوشش رو طاقت فرسا و اجباری میبینن و در کنارش تمدنی رو فریاد میزنن که درش پوشش یکی از موازین اخلاقی اساسی بود و با همه ی این احوالات زنانی رو میبینم که در خارج از ایران لباس از تن میکنن برای از بین بردن تبعیض های جنسیتی !!!

اما تبعیض جنسیتی حاکم در ایران براستی چیه ؟؟؟

آیا تنها دغدغه ی زن ایرانی اینه بدون پوشش از خونه بیرون بره و عریان توی خیابون های شهرش قدم بزنه ؟؟؟

من به عنوان یک زن ایرانی دوست دارم اگر بدون همسرم به سفری میرم بتونم توی هتلی مستقر بشم . من دوست دارم بدون اجازه ی کتبی همسرم به خارج از کشور برم . من دوست دارم وقتی زیر یک ماشین له میشم به خانواده ام همون دیه ای تعلق بگیره که از له شدن یک مرد زیر چرخ های یک ماشین به خانواده اش تعلق میگیره . چون این روزها میبینم اونکه نان به سفره میاره صرفا مرد خانواده نیست و زن های زیادی به سختی در کنار همسرانشون کار میکنن و هزار چیز دیگه که عریانی بدن توش نقشی نداره و از راه عریان شدن من به دست نمیاد . پوششی که یک تابو نیست تا نیاز به تابوشکن داشته باشه ، تابو شکنی که در پی این کارش هزینه های گزافی بده . 

ترس جامعه از عریان دیدن گلشیفته ها نیست ، ترس از مسیر اشتباه برای رسیدن به خواسته های پیش پا افتاده و معمولی و درست است . مسیری که هدف رو زیر سوال ببره ، مسیری که نتونه تو رو به به مقصد برسونه چطور میتونه راه پیدا کنه در میان مردم و همه رو به خودش بخونه . حرف از ترس من درمورد اینکه دیگران درموردم چه قضاوتی خواهند داشت نیست ، حرف بر سر هدفی است که تعیین میکنم و برای رسیدن بهش تلاش میکنم .

شجاعت شاید این باشه که من امروز برم زیر رگبار گلوله تا شاید صدای من به گوش عده ای برسه و شاید فردا به خاطر شرایطی که حاکمه همین کار من حماقت محض باشه .

واقعا اگر تو ی تجمعی جمعی از زنان روسری از سر بکنن برای اعتراض به اینکه چرا نباید توی کشوری که هستن پوشش دلخواهشون رو داشته باشن بیشتر جواب میده یا عریان شدن عده ای توی اونطرف مرزها که حتی خواسته های دیگرون رو هم زیر پا له میکنن با مسیر اشتباهشون ؟؟؟؟

  

بخشی از نظر محمد درمورد زور و اجبار برای حاکم کردن این پوشش و حجاب بود که کاملا باهاش موافقم . درسته ما اگر پوشش مناسبی نداشته باشیم نباید با بی حرمتی روبرو بشیم و درست تر اینه که ما باید در هر شرایطی به انسانیت همدیگه احترام بزاریم در جامعه ای که درش روح انسانی جریان داره اما چیزی که این وسط نادیده گرفته میشه اینه که ما در کشوری زندگی میکنیم که هنجارهای خودش رو داره و تا زمانی که در اونجا به سر میبریم ملزم به رعایت اونها هستیم .

 

   و یک سوال که خیلی به ذهنم داره فشار میاره ...

            گلشیفته عریان شد تا نقی ، نجفی شکل بگیرد ؟؟؟

                              وقتی که بدن ابزار قلم شد ...                       

                                 تلفیق برهنگی جسم و کلام 

                                                 و اما نظر شما درمورد این تلفیق ؟؟؟

 

 

   توضیح نوشت۱ :

                  با پوزش از نسیم و محمد خوبم ... برای اینکه بحث پراکنده نشه مجبور به ادغام دو تا پست شدم و برای همین نظراتتون رو به نظرات پست قبلی که مرتبط هم بودن اضافه کردم ...

         

   توضیح نوشت ۲ :

           من سرتاسر سوالم ... پاسخی باشد تشنه ی شنیدنم ...

 

   توضیح نوشت ۳ :

             نقل قول از استاد مطهری دارای منبع نیست ... میتوان نپذیرفت البته عین کلام ایشون این نبوده و گرنه همچین طرز فکری داشتن با توجه به منبعی که نسیم بانو ذکر کردن ... من صرفا شنیده ام رو گفتم ... پوزش

آیا میشود ؟؟؟

و من جدا از تو نبودم

و ایران تنها پایتخت نبود

اما تو نمیدانستی من

چقدر اشک شدم از تمام ریز و درشت هایی که دیده نشد

از آرمانگرایانی که حتی آرمان را نیز نمیدانستند چیست

و آنها که دانستند داغ شدند برای فهم یک واژه

و آن شد آزادی

و آزادی نیامد

چون فریاد مان خفه بود در میان آن جمع کثیر

من شک میکنم به تمام انچه تو می گویی

و تو قضاوت میکنی در حالی که سرخی از قضاوت شدن

و من آه میکشم برای این همه تناقض

و این میشود سرنوشت ما

بیانی که قاصر است

را با ذهن بسته حسن ختام میدهی

و وقتی تو ادعای شناختن میکنی

من باز سر تا پا شک میشوم

به مفاهیم

به تعاریف

و تو تا ابد مرا شماتتم کن و محکوم

اما من هنوز در شک و یقین دست پا میزنم

که آتش زیر خاکستر ها را که خاموش میکند !!!

افکار پوست انداخته

فریادهای در گلو مانده

بغض های خفه شده

و رنج های یک نگاه

نه ...

معتقدم که آتش ریز زیر خاکستر را

این تو نیستی که خاموش میکند

نه بگذار باورم این باشد تو خود آتشی

اما هم پیاله

می و مستی ما یکی است

می تو یار و ساقی تو یار

می من انگور و همنشینم جام

مقصد همانجاست

همان لحظه

همان روز

فریاد من

فریاد تو

ما میشویم ما

و تو باز هم میتوانی مرا از خود جدا کنی به بهانه ی مسیر های جدا

اما من به مقصد رسیده ام اما شاید نا آشنا

میشود

میشود آیا مرا قضاوت نکنی چون شهرم ولیعصر و آزادی و انقلاب نداشت ؟!!!

 

انار ... ماتیک ... من ... زندگی ... تو ... نگاه

 

 

 

 

 

تو میدانستی گناه من نبود

و گونه های قرمزم

برای جلب نگاه تو نیست

و من دوست نمیداشتم تو به من نگاه کنی

برای خط مشکی رنگ زیر نگاهم

و تو آنقدر نگاه به من فروختی که ندیدی نگاهم میگوید

" لطفا مرا به قضاوت نگذارید "

میدانی

تو هنوز نمیدانی گناه من نبود

که درخت خانه ی ما اناری نداشت

تا با آن لب های اناری داشته باشم

تا دست به دامان ماتیک قرمز رنگ مادر نباشم

و تو حتی این را هم نمی دانستی که من

نگاه به باغ همسایه ندارم

و همیشه او را نشانم میدادی و میگفتی

ببین لب های اناری اش را

و من در دلم به حرف تو میخندیدم و میگفتم

ماتیک قرمز رنگ مادرم

شرف دارد به انار های دزدی

و تو غرق درد لذت نگاه میکردی و

باز من متهم میشدم به جلب نگاه

راستی اگر

روزهایی خوبی بود

گونه های من انقدر از اضطراب نبودن ها رنگ پریده نمیشد

لب هایم جویده

و نگاهم بی فروغ

که دست به دامان نقاشی صورت باشم  

برای اندکی بوی ساختگی زیستن

لطفا آمار های جهانی را آنقدر به رخ من نکش !!!

بگذار سومین زنی باشم در دنیا که رنگ به چهره میمالد

و تو همچنان به من بگو محتاج نگاه

اما

من تا ابد انار نمیدزدم برای داشتن لبهای اناری ، گونه های یاقوت و نگاه گیرا !!!

که هر جا لبی از شور زندگی قرمز شد و گونه ای رنگ گرفت از لعاب خوب زیستن

من قسم میخورم به همه ی زن بودنم

                                                      آه باغبانی پس افتاده است ...

 

        

 

 

 

 

 

            توضیح نوشت :

                                        میخواهم بگویم از زنانی که رنگ بر رخسار ندارند از فشار روزهای سختی که بر آنها میگذرد اما هنوز خوبند ، هنوز صبورند و هنوز در پی اینکه به خوب بودن برسند اما صد حیف که در گیرودار بودن آنها قضاوت میشوند با آنکه در پی جلب نگاه است . زنی که قضاوت میشود برای یک لایه  رنگ چیدن بر روی صورت بی رنگش به جلب نگاه و هم سقف آنان میشوند که نگاه میخرند و خود میفروشند ... زنانی از جنس مادرهایی دیروز ... با ماتیک های ۲۴ ساعته !!! زنانی از جنس مادران خاموش ... زنانی که معتقدند به اعتقادات خصوصی خود ... زنانی که زن اند نه محصول عرضه ...

من سرتابه پا احترامم برای آنان که مداد مشکی را به برق نگاه دزدی نمی فروشند !!!

در روزگاری که سیلی دیگر جواب نمیدهد بگذار دلخوش باشیم به رژگونه های قرمز رنگ !!!

در روزگاری که دزدیدن انارهای ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰میلیاردی کار ما نیست بگذار دلخوش باشیم به ماتیک مادر !!!

تنها همین ...

 

این جواب من به نظر نازنین خوبم نسیم بود  که اینجا هم میزارم تا اگر ابهامی در مورد نوشته هست برطرف بشه ... سپاس از نگاه دقیق بانوی خوبی های من ...

                             اینکه هر کسی که بخواد خودش رو با این رنگ و لعاب قانع کنه و خودش رو پشت اون پنهان یعنی ضعف خودش رو نشون داده و مقابل به مثل ناشایستی کرده ... 
من انگشتم سمت زنانیه که گفتم ... اونهایی که نمیخوان همسر و پدرانشون دزد انار بشن تا اونها سرخی اشو به رخ بقیه بکشن ... زنانی که یک لایه ماتیک مادر رو حتی اگر برای خودشون نباشه و مال مادر باشه با ارزش میدونن و دلیلی می بینن برای ادامه ی پاکشون تا اینکه ترغیب بشن برای پس انداختن آه باغبون همسایه ...

من این روزها عادی نیستم ... به دل نگیر

من تمام میشوم

در عمق یک بی نگاهی عجیب

و تو فکر میکنی من خوبم

آری ، حال من خوب است

و نیازی نداری باور کنی یا نکنی

من از تو دورم

در کنارت

و تو نزدیکی از دور

و چقدر فاضله کم است بین یک لبخند تا اشک

من راحت نیستم این روزها

و حتی ناراحتم نیستم

من تنها نگاه میکنم

نگاه و لبخند و گاهی اشک

من

من دیگر نماند

تو

آری تو همچنان جاری

و ما

نمیدانم ... بگذریم

بگذار گم شوم در سراشیب لحظه ها

بگذار غرق در صدای سکوت شوم

راستی اگر روزی همه چیز را بگذارم و بروم چه میشود ؟!

                      چه آرزوی فانتزی شیرینی

                    یک من تنها !!! 

            آرام بگیر

دنیا کوچک است

                

 آن قدر کوچک که گاهی من هوای آن را دارم آن را در مشت بگیرم و یا زیر پا بگذارمش

      

                          اما شاید نتوانم

                                              آری ، من نمیتوانم

                                                     من توان جسمی اش را ندارم !!!

 

            

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام اخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تو رو میشد یه جور دیگه خواست آخه فقط قلب توئه که با من انقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم من دارم می میرم تو کجایی ؟ من باز بی قرارم

میدونی جز تو کسی رو ندارم باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم از تو دلگیرم ...

                        

                                                  آرام بگیر

                                             آرام بگیر

                                                      و آسوده برو

                                             من از تبار غبار

                                                     از جنس آه

                                              از نژاد اشک

                                          و تو شاید روزی همزاد من بودی

                                                     اما ...

                                                  امروز به ثانیه های سکوت

                                           به لحظه های لبخند

                                                 به تلقین نخواستن

                                         به اشتباهه بودن

                                                   به تب یاس

                                    و به عطر واژه هایی که می شد نگفته خواند              

                                                                                می سپارمت ...

                 آری ، تو را به شب ستاره های پوشالی می سپارمت جان من  ...

هستم ... کمی دور اما نزدیک ... بر میگردم

 

شاید فکر میکنی

                و شاید هم فکر نمیکنی

                              هر چه میکنی بدان

                                هنوز هم من سر خط  دوست داشتنت ایستاده ام

                      و هنوز پاک کنی برای پاک کردنت پیدا نکردم

                 تو تراشیده شده ای و در تار و پودم تنیده ای

                              پاک کنی نخواهد بود برای پا کردن روح تو که در من جاری است ...

   

                

                توجیه نوشت :

                                     این که پست جدید نیست !!! فقط یه تغییر توی پست قبله همین :))) 

 

 


 

 

وقتی که بغض ثانیه ها شکسته شد

           

                                   در تیک تاک زمان غرق بودم

   

                      تو نبودی

 

                                و من درگیر تمام ریز و درشت های عاطفی ام

                   

                                      در جنگ بودم

                         

                                      تا شاید دیگر تو را نخواهم

    

                      وقتی که تو رفتی

                                      کسی انگار می دانست

             

                                                           انگار می دانست

                                                         که بی تو واژه ها بوی نا میگیرند

                  انگار میدانست

                        بی تو من سزاوار حصار بی تفاوتی می شوم

     

                             کسی اما نمی دانست

                                                 من هنوز

                                                                هنوز هم من

                                                  من هنوز

                                                                    بگذریم

                                                  به دل نگیر ...

                                                            تو را دیگر نمیتوانم  بخواهم !!!

 

            

                          حرف نوشت :

                           فکرم رو روی فرضیه ی m متمرکز کردم و دوست دارم پست آینده در این رابطه باشه . امیدوارم بشه . ممنونم برای بودنتون و خوب بودنتون ... برمیگردم ...

                     فرضیه ی m : فرضیه ی استفن هاوکینگ درمورد پیدایش جهان هستی و ارتباط اون با خدا ...

                           یادم رفت توضیح بدم ... این روزها خیلی چیزا یادم میره ...خیلی چیزا جز اون چیزی که باید یادم بره ...........