فصل پر تب و تاب

دلم کمی نفس عمیق

دلم کمی رهایی

دلم کمی دلواپسی بدون ترس

دلم کمی هوای تازه میخواهد

گوش هایم کمی

لب هایم کمی

دست هایم کمی

نگاهم کمی

گونه هایم کمی

دلخوشی حتی در پس یک سراب میخواهد

شادی حتی در رویا و در پس یک خواب میخواهد

به گزمه های شهر بگو

این روزها دلم روزهای بی  سوال و جواب میخواهد

کمی خیال رهایی از آرزوی نقش بر آب می خواهد

به ثانیه

به ساعت

به خورشید بگو

بگو نچرخ

نتاب

ندرخش

نسوزان

دلم کمی آسمان و ستاره و مهتاب میخواهد  

به سطر تازه ای رسیدم

دلم پاک کنی برای محو کردن آن فصل پر تب و تاب میخواهد

نه اینکه گذشته ها گذشت

اما دلم عده ای زیاد از عاشقان سراب میخواهد

 

 

+ سبکش به سبک خودمه :)

زندانیان سیاسی

میدانی این روزها عادت کرده ام تو را مقصر همه چیز بدانم

مقصر بدانم برای تمام اتفاقات خرداد پیش

مقصر بدانم برای تمام بزرگ شدن هایی که از بس کوچکند من از برزگ شدنشان هم حس کوچکی بهم دست میدهد

آری من تو را برای هر قطرهخون جوانان خاکم مقصر میدانم

برای تمام تنگناهایی که بود

برای تمام خستگی هایی که بود

و برای تمام مسیر هایی که اشتباه انتخاب شد

و برای تمام ذهن هایی که زیر مشت و لگد زخم خوردند

برای تمام بندهایی که در این خاک زندانی سیاسی دارد مقصر میدانم

من تو را مقصر میدانم برای قد کشیدن اسم میر حسین مقصر میدانم  برای سردار شدنش

برای تمام اتفاقات خردادی که گذشته اما هنوز هم داغش نگذشته

آری من تو را مقصر میدانم و تو از میخواهم آزادی دختران و پسران این خاک را

چون هنوز هم معتقدم دیواری بلند تر از تو برای دادخواهی ما نیست ...

 

آقای خامنه ای همچنان معتقدم رهبری یعنی هنر دور هم جمع کردن عده ای و وادار کردن آنها به کار درست بدون اجبار نه صرفا میناجیگری٬ نه صرفا خفه شوید ساده  !!!!

 

+ از شعور احساسی این خرداد راضی ترم تا شور احساسی خردادی که به اسم گذشت ...

 

+ و باز هم معتقدم این شعور فرزند همان شور است ...

++ تیم ملی وطن اینبار کمی به ما رحم کرد و سریع رفت جام جهانی تا کمی ما فشارخونمان میزان باشد در این روزها ... خسته نباشید بچه ها ... خسته نباشید آقای رئیس ... خسته نباشید برای لبخند امروز این همه ایرانی  ... 

 

 

 

شنبه ی گس

شاید جمعه ی تلخی رو پشت سر گذاشته بودیم

شاید خیلی چیزها دست به دست هم دادن تا من نتونم انتخاب کنم

شاید انتخاب من هم عروسکی باشه برای خیمه شب بازی آقایون سیاست مدار

شاید اوضاع از اینی که هست بدتر شه

شاید همه چیز اونجور که فکرشو میکنیم نشه و مرد محافظه کار اصلاح طلب اونی که فکر میکردیم نباشه

اما مهم اینه نترسیدیم

پا پس نکشیدیم

و نخواستیم تماشاگر بازی این رجال باشیم

و تصور می کنیم میزان رای ملت است در کشوری که همیشه باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنیم

و هنوز امید داریم به فردایی که درش انسانی باشه از جنس خودمون

 

+ آقای خامنه ای میدونم که در این مقاومت نکردن شما حتما منافعی بود

و در این تصور به خوب بودن این شنبه ی شیرین مصلحتی

 

 

 

 

فردا

فردا وقتی من تصمیم میگیرم ان برگه را داخل  جعبه بیندازم و جمعه را به کام خودم تلخ کنم و شنبه ی عزاداری داشته باشم برای یک انتخاب مدبرانه هنوز ته قبلم آرزو میکنم میزان رای ملت باشد آقای رهبر ...

فردا وقتی من انتخاب میکنم در برابر تو ساکت نباشم زمانی که میبینم سکوت هماهنگی در برابر تو نیست تو شک نکن لبخندی که میزنی ناشی از دردیست که ان برگ ها به تو خواهد داد ...

فردا وقتی صفوف طولانی را میبینی کمی غصه بخور برای مردمی که آمدند اما نه برای مشروعیت بخشیدن به تو و شاید حتی برای دل تو اما تو آنقدر ضعیف بودی که نتوانستی از حقشان دفاع کنی ... هیچقوقت ... هیچ کجا و هر چه از تو رسید برای امتت درد بود و درد ...

و شاید تو مقصر نباشی وقتی قدرتمند نیستی و باهوش نیستی و اطراف تو پر است از خیانت ...

اما تو مقصری برای تمام بی مسئولیتی هایی که انجام دادی برای جایگاهی که داشتی و قدرتی که نبود

" شاید" ... 

آری امثال من دیواری کوتاه تر از تو نیافته ایم برای خالی کردن عقده هایمان ...

اما تو بهتر از همه ی آنها که دایه دار محبت به تو اند میدانی دیواری هم بلند تر از تو نبود برای سد شدن در برابر این همه نا عدالتی ...

گستاخی من به در در برابر شجاعت نداشته ی تو ...

و برگه ی رای من نه سفید است و نه سیاه و تنها خطابه ای است به تو که هنوز خبر داری همه پرسی باید انجام شود حتی اگر نتیجه اش مهم نباشد ...

و جالب اینکه حتی اگر رای من مهم باشد باز هم امضای تو برای تنفیذ مهم تر است ...

آقای خامنه ای دست مریزاد

 

 

دو راه و یک نتیجه

و زمان زیادی نمونده تا روز ی که تو چفت بشی بین تدبیری که برات انتخاب میکنه ...

و بدتر از اون اینه که تسلی نیست در حشو انتخاب کردن و انتخاب نکردن در حالی که تو میدونی اگر انتخاب کنی هم انتخابی نکردی و باز بدتر از اون میدونی اگر انتخاب نکنی مثل موجودی میشی بی دست و پا که حتی بلد نبود بگه درسته که برای تو اهمیتی نداره اما من انتخابم اینه !!!

انتخاب من اینه حتی اگر برای تو مهم نباشه ...

انتخاب من اینه حتی اگر بی تاثیر باشه ...

و انتخاب من اینه وقاحت تو رو به رخ بکشم ...

سفارشی بودنت رو به رخ بکشم ...

اضطراب دستای لرزونم رو به رخت بکشم از آینده ی نامعلومی که دامن گیر ماست از سر مصلحت اندیشی تو ...

و بیخیالی تو رو به عینه نشون بدم به چشمای باز و بسته ی تو که بازه روی کور سوی امید ما تا اونو ببنده . بسته است روی تموم زخم هایی که زده ...

 

 

من مثل بچه دبستانی شده ام که می ترسه از این جمعه ی تلخ !!!

 

+ فک کردم لازم باشه بگم هنوز درگیرم ... هنوز میگم رای نمیدم ... و هنوز دوست ندارم جو گیر بشم و دوست دارم جوری اشک اون پیرمرد رو در بیارم که مثل ما که نمیدونیم از کجا خوردیم نفهمه از کجا خورده ...

 

 

 

 

 

باید همچنان گشت !!!

سطح شهر پر شده از آدم هایی که در حرکتن ٬ با قدم های تند در مسیر انتخاب !

وقتی توی خیابون ها در جریان این مسیر قرار می گیری ٬ وقتی می بینی بنرهایی رو که هر کدوم دارن از انتخاب اصلح حرف میزنن

وقتی تو می مونی بین این همه انتخاب و این همه مسیر و تنها یک تصمیم ٬ که از هر مسیر رد شی نتیجه ای یکسان بهت میده !

و توی این وا موندگی

شاید دیشب تنها صدای ضرب زورخونه ی شهر میتونست منو آروم کنه !!!

صدای ضرب ... صدای پهلوانی که مرد

صدای جوانمردی که مرد

و امروز ما درگیریم در مسیر یک انتخاب ٬ در جریان یک بودن که شاید بودن های زیادی را هست کنه و یا شاید هم نیست !!!

و چقدر دلمون تنگ شده برای مردی که از جنس خودمون باشه !!! 

 

 

یاد ها در گرو اندیشه ها

چند روز پیش ها دیدن مستندی از اولین ساخت بمب اتم من رو به فکر فرو برد و البته بسیار بسیار منو متاسف کرد ...

اوپنهایمر  دانشمندی که با ساخت اون بمب اتمی جهنم رو تقدیم به هیروشیما و ناکازاکی کرد ...

مردی که وقتی هزار هزار ادم زیر آوار ها با مرگ و زندگی دسته و پنجه نرم میکردن در اتاقش نشسته بود منتظر شنیدن خبر موفقیت اختراع اش بود ...

و موفقیت اختراع اون در گرو مرگ همون هزار هزار آدم بود ...

وقتی به یاد نوبل و اختراع دینامیت افتادم برای بودن همچنین مردی مثل اوپنهاینر  رو ی کره زمین تاسف خوردم ...

نوبل وقتی خبر مرگش به اشتباه با این عنوان "مخترع مرگبار ترین سلاح جهان در گذشت" رو دید ... چنان از اختراع دینامیت برای باز کردن راه معادن پشیمون شد که تمام اموالش رو بخشید و امروز تمام جایزه های نوبلی که دریافت میشه بخاطر همون اموال بخشیده شده ای اون مرد هستن ...

 

اما اوپنهایمر بعد از حادثه ی ناکازاکی و بعد ساخت بمب نیتروژنی که قدرت تخریبش از بمب اولی ۶۰ برابر بیشتر بود با خودش فکر کرد دیگه مخربتر از این لازم نیست ...

 

بعد فهمیدم برای همین هست که اسم خیلی ها با کارهای خیلی بزرگ چرا باقی نمی مونه ...

 

 

+ شاید این مستند رو از شبکه ی من و تو دیده باشید خیلی ها ... اصل حرف من اون مستند نبود ... ادم هایی از جنس اوپنهایمر بودن ...

پی نوشت

 

+ ++

برای من تو آدم جالبی هستی وقتی در عین حال که نمیتوانی هیچ کاری انجام دهی میتوانی خیلی کارها انجام دهی ... حتی میتوانی توان حرف زدن را از یک عده بگیری و ان ها را تبدیل کنی به شکست خوردگانی که نه میدانند از کجا خوردند نه میدانند چرا !!!

و برایم جالبتری وقتی میبینم مصلحت اندیشی تو خرخره ی بودن خیلی ها را جر داده است و تو همچنان فریاد میزنی ملت مـــــــــــــــــا !!!

میدانی تازه زمانی بامزه تر میشوی که میخواهی سکوت کنی . آنجا که همه از تو میخواهند مصلحت به خرج دهی و تو مصلحت را یک خفه شوید ساده میدانی !!!

آری برای من آدم جالبی هستی وقتی میتوانی از پیشرفت بگویی وقتی کودکان کار همچنان گل های پژمرده می فروشند و فال های خوش خبر پخش میکنند و حتی حافظ را به گریه انداخته اند !!!

برای من شب شعر هایت رویای فانتزی شده که شبیه به یک خوش خیالی کودکانه است وقتی جمع میشوید و به به میکنی و من در همان گوشه ها اشک میریزم برای این همه شادی نداشته ی همان ملت مــــــــا که رهبرش شب شعری به راه انداخته و درگیر است !!!

تو آدم جالب میدانی گاهی میتوانی از شدت تنفر اشک های مرا دربیاوری ... مرا غمگین کنی ... مرا خشمگین کنی ... میدانی من تو را قدرت مند ترین رهبر دنیا میدانم .

رهبری که تمام انقلابش تمام استقلالش و تمام آزادیش در جهل بودنش ابطال شده ...

 

 

                   من نه از رنگی ... نه از جنبشی ... و نه از انقلابی سر بیرون آورده ام ...

                               من زنی با اعتقادات خصوصی ام که  میخواهم بگویم

                               تو هر چه میتوانی باشی جز تجلی نور خدا بر زمین

                                                              

این روزها ...

افکار عجیبی هستن اما تو  انقدر بینشون چفت شدی که حتی قدرت دست و پا زدن هم نداری

پوست ضمخت حقیقت شونه های تو رو نوازش میکنه و تازه اونجاست که توان پیدا میکنی چشم ها تو باز کنی اما چه چشم باز کردنی که به اشاره ای مجبور به بستنش میشی با دیدن واقعیت ها ...

 

نه توان موندن داری و نه  آدمی از جنس رفتنی و اینجا وقت تصمیم گیری میشه و همچنان پوست ضمختی داره پی در پی و با اصرار تو رو نوازش میکنه ...

و تو حتی آدمی نیستی که به این نوازش ها اعتراضی کنی چون همچنان خودتی ...

و همه اینها دست به دست هم میدن تا این روزهای تو تلفیقی بشه از درد تصمیم و درد دیدن و درد یأس و نهایتا سکوت ...

و تو همچنان فکر میکنی افکار عجیبی هستن اما دیگه بینشون چفت نیستی و اون دستای ضمخت بهت یاد دادن دست و پا زدن رو ...

درد کشیدن رو ...

سیلی زدن رو ...

و نهایتا سکــــــــوت !!!

 

 

+ خنده دار نیست برای اعتراض به مصلحتی که خودت برای نظام سنجیدی دست به دامان خود تو شدند عروسک های خیمه شب بازی این فستیوال انتخابت !!!

روزهای گس انتخاب

روزهای درهم و برهم و ساعتی که انگار دست ما را خوانده و کمی هم شوخی اش گرفته .

و زمانی که پیش میرود در بین عقربه ها و روزهایی که همچنان میگذرند اما خبری نیست .

البته  خبر هست باخبری نیست .

تو میتوانی به خیلی ها دروغ بگویی اما به سفره های خالی نه ...

تو میتوانی نیامده از جوانان و شور و نشاط حضورشان بگویی و قدرتی که دارند و کمک تو خواهد شد اما از جوانی که به دنبال پول به فروش کلیه رسید نه ...

تو میتوانی از کرج تا تهران را با یک پراید بیای و بروی و فکر کنی این کار مهمی است اما نه وقتی خیلی ها مثل تو هستند ...

میتوانی هیچ کس را قبول نداشته باشی و هیچ مسیر فکری را روشن ندانی اما نه زمانی که هیچ کس خود تو را نیز قبول ندارد ...

آری تو میتوانی به خیلی ها دروغ بگویی اما به سفره های خالی نه ...

 

+ شاید من هم یکی از انهایی باشم که امسال اشک تو را در بیاورم در نماز جمعه ای شاید !!!

 

 

 

پ ... د ... ر

تازگی ها فهمیدم

معنای وجود داشتنت را خیلی ها نمیتوانند درک کنند

و خیلی های دیگر همچنان روی کاغذ می نویسند پدر

و به ان لبخند میزنند

اما من برای هر سطر نوشتنت اشک میریزم

چون برای پ د ر شدنت

سالها درد خمیدگی را به جان خریدی

حتی زمانی که استوار جلویم قد علم کردی و گفتی نه

روزهای متاسفی دارم

برای نفهمیدن انچه که در تو جا میشود

 

 

 

 

+ مخاطب نه پدر خودم که واژه ی پدر ِ