محصول

آنچه مهم نیست چگونه زمین خوردن است

باور سختی است دوباره ایستادن

 دانه که باشی

روئیدن چیز عجیبی نیست ...

با عشق بگو افسوس

گاهی باید گذشت

به همین سادگی ...

حتی اگر تنها یک روزمرگی باقی بماند

تنها یک "ما"

...


میزی برای
کار

        کاری برای تخت

                     تختی برای خواب


خوابی برای جان

           جانی برای مرگ

                    مرگی برای سنگ


سنگی برای یاد

           این است زندگی!؟؟

                   این است زندگی!؟؟

برداشت بعد از آخر

فک میکنم این روزها دیگه نمیشه به هیچ بحثی گفت سیاسی ...

فک میکنم این روزها اعتراض به وضع معاش و اوضاع ارز و بازار خودرو و باقی چیزها و دلیل این اتفاقات و بی کفایتی مسئولین دیگه یه حرف سیاسی نیست ...

این روزها حرف از رشوه های میلیاردی فاضل لاریجانی و باند بازی های رایج توی کادر دولت دیگه اسمش حرف سیاسی نیست ...

دیگه نمیشه گفت سه قوه ی بی کفایت و بی لیاقت داریم و انصافا دزد و کسی بیاد و بگه هیس حرف سیاسی نزن ...

فک میکنم دیگه اعتراض به اعدام دو تا زورگیر و راحت گذاشتن اختلال گران اقتصادی حرف سیاسی نیست ...

حرف سیاسی نیست اگر بگی ولایت فقیه و رهبری هیچ اقتداری توی کشور نداره ...

حرف سیاسی نیست اینکه بگی ایران روزهای سختی رو می گذرونه و مردم فقط به خاظر اینکه تن به خفت متجاوز ندن تحمل میکنن ...

حرفی از سیاست نیست وقتی گله کنیم که چرا همیشه باید بگیم مرگ برا این و اون و اون یکی صرفا به این خاطر که راه امام رو ادامه داده باشیم ...

بحث سیاسی نیست حرف زدن درمورد اینکه چطور تا فاضل لاریجانی پاش وسط کشیده شد مرتضوی شد عامل اصلی جنایت کهریزک و به اوین سر زد ...

فک میکنم دیگه سیاست معنایی نداره وقتی همه ی اینا درد مردم شده و روی سینه اشون سنگینی میکنه ... اما هنوز هم فکر میکنن خب یکی میگه بالاخره ... یکی میاد و جای ما حرف میزنه .... اما هنوزم فکر میکنن وقتی اون یک نفر ها اومدن و حرف زدن دیگه لازم نیست همراهی بشه خب چون اون یکی های دیگه میدونن که اون داره درست میگه ... و تودیگه خاموش میشی چون داری برای مردمی سینه چاک میدی که وقتی فریادت رو می شنفن میگن اَ ه ه ه بس ِ بابا ما خودمونم اینا رو میدونیم ... کم میشی وقتی تو این اوضاع باید با یه دید فلسفی یا روشنفکرانه به دنیا نگاه کنی و از طبیعت درس بگیری و به دنیا با یه دید دیگه نگاه کنی و نگران گیاهی باشی که می چینی یا گوشت حیوون بیچاره ای که میخوری ... در حالی که بیخ گوشت دارن خون همسایه اتو توی شیشه میکنن و بدتر خون خودت و خانواده اتو توی شیشه میکنن و گوشتت رو میخورن و استخونت رو برای روز مبادا نگه میدارن ... 

هیـــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــ  اینجا همـــــــــــــــــــه با چشمانی باز خوابند !!!

... برداشت آخر ...

.....

..............

........................

........................................

 

 تاکیدا بی نگرانی اینجا فعلا تعطیله .... سپاس

ویکی پدیا

 

 

عاطفه رجبی سهاله (زاده ۱۳۶۶ مشهد - اعدام شده در ۲۵ مرداد ۱۳۸۳ نکا) دختر دانش آموز ۱۶ ساله‌ای بود که توسط دادگاه به داشتن جریجه دار کردن عفت عمومی متهم و توسط قاضی حاج رضایی (رییس دادگستری نکا) به اعدام محکوم شد. حکم اعدام او توسط دیوان عالی کشور در یک هفته تایید شد. قاضی حاج رضایی طناب دار را شخصاً به گردن وی انداخت و او را در میدان شهر نکا بدار آویخت.

 

مادر وی در یک تصادف کشته شده و پدر او نیز معتاد بوده‌است. او همچنین وظیفه نگهداری از پدر بزرگ و مادر بزرگ خود را نیز بر عهده داشت. او چندین بار توسط ستاد امر بمعروف دستگیر شده بود

او برای اولین بار در سال ۱۳۸۰ توسط بسیج دستگیر و به جرم روابط نامشروع در سن ۱۳ سالگی به صد ضربه شلاق و زندان محکوم می‌شود زیرا قوانین ایران دختران بالای ۹ سال را بزرگسال می‌داند

پس از آنکه برای پنجمین بار توسط ستاد امر بمعروف دستگیر می‌شود، در دادگاه به تجاوز مکرر یکی از پرسنل سابق ۵۱ ساله سپاه به نام علی دارابی به وی در زندان بهشهر اشاره می‌کند. قاضی، علی دارابی را به شلاق و عاطفه را به اتهام جریحه دار کردن عفت عمومی به اعدام محکوم کرد.بنا به قوانین ایران درصورتیکه فردی پس از چهار بار زنا، مجدد مرتکب این اقدام شود به اعدام محکوم خواهد شد. این درحالی است که خود او در اعتراض به اولین محکومیتش نوشته‌است: «مدارک پزشکی [موجود] است که ثابت می‌کند عصب و روان ضعیفی دارم و در دقایقی از شبانه روز مختل المشاعر می‌شوم که هرگونه عمل مثبت یا منفی ممکن است از اینجانب بروز پیدا کند..... همه اهالی محل می‌دانند که ثبات روانی ندارم. آیا جنونی که بعضاً ادواری است و اینجانبه را در بر می‌گیرد و در آن لحاظ مجنون می‌شوم نمی‌تواند مانع تصمیم گیری عقلانی ام باشد؟....علی هذا سابقه‌ام با توجه به ناقص بودن عقل و فکرم که از اینجانبه سوء استفاده شده خراب است. فقط می‌توانم ادعایم را با شهادت گواهان محلی و تست پزشکی قانونی ثابت کنم.»

قاضی با ارائه اسناد غیر واقعی به دیوان عالی کشور سن وی را ۲۲ سال اعلام می‌کند.[۲] بیانیه عفو بین‌الملل پیرامون اعدام کودکان در ایران اشاره‌ای به این مورد دارد و می‌نویسد:"اشتباه در سن عاطفه سهاله فقط پس از اعدام، موقعی که وسایل شخصی و وصیت‌نامه او را به خانواده‌اش تحویل دادند، برملا شد. شادی صدر، حقوق‌دان و مدافع حقوق بشر، شکایتی از سوی خانواده عاطفه سهاله علیه قاضی رضایی به خاطر اعدام نابجای او تقدیم کرده‌است. سه سال پس از واقعه، در مورد این شکایت هیچ تصمیمی صورت نگرفته‌است."[۳] تاکید همسایگان بر اختلالات روحی وی و عدم ثبت صورتجلسه دادگاه بیش از پیش اعدام وی را در هاله‌ای از ابهام فرو برد.اعدام وی جنجال برانگیزترین مورد اعدام کودکان در ایران بود.از جمله روزنامه‌های گاردین و ایندیپندنت با ارسال خبرنگاران خود اعدام وی را پوشش دادند.

 

-----------------------------------------------

 

مردی با ۵۱ سال سن مقصر اتفاقی این چنینی نیست ...

دولتی با اون همه اهون و تلوپ مقصر اتفاقی این چنینی نیست ...

قوه ی قضائیه محترم نیز صد در صد مقصر اتفاقی این چنینی نیست ...

مجلس که به هیچ وجه مقصر اتفاقی این چنینی نیست ...

آقااااااااااااااااا که اصلا حرفشم نزن مقصر اتفاقی این چنینی باشه !!!! شرم باد !!!!

اما ...

مقصر یک دختر ۱۶ سال نه همون ۲۲ سالی که اینا میگن ...

چون مادر نداره ...

چون پدر نداره ...

چون حق زندگی نداره ...

چون ارزش یک سپاهی رو نداره ...

چون یک زن ...

چون از ۱۳ سالگی به خواست قلبی به روابط نامشروع تن داده ...

چون اصلا بس که نیاز به رابطه داشته و شرایط ازدواج رو نداشته و باید یه جوری نیازهاش رو برطرف میکرده دست به همچینی کاری زده ...

چون نداشته های زیادی داشته ...

اما بی شک اون خدایی داشته جناب آقای خاتمی عزیز ... دولت وقت مقصر این ماجرا نبود ... کسی مقصر نیست ....

بلکه از ماست که بر ماست ...

 

 

 

 حرف نوشت :

میدونی ۹۹.۹٪  دوست تر دارم این اتفاق یک دروغ باشه اما وقتی ۰.۱٪ احتمال میدم این اتفاق واقعیت داشته باشه دوست دارم با یه ماشین از  رو همه شون رد شم و همه شون رو از دم له کنم ...

 

آقای رئیس قوه ی قضائیه دست مریزاد !!!

در عجبم چگونه میشود دو نفر زورگیر را گرفت ... دست و پا بسته آورد و دور دور شان داد و اخر سر هم  با یه سلام و صولوات ریق رحمت را به زور به خوردشان دهیم و به معنای مصلحت به کیفر اعمالشان برسانیم شان و اعــــــــــــــــدامـــــــــــــــــ  و به خود افتخار کرد و مردم بیایند بگویند ...

آفرین ... آفرین ... این حرکت ها باید بیشتر بشه ... مردم آرامش ندارند از دست این ها آقاااااااا

آهای توئی که برای اعدام این ها لبخند میزنی و آفرین می گویی آیا حواست هست اگر رئیس محترم قوه ی قضائیه بجای تدریس در دانشگاه سر جایش بنشیند و حواسش به دولت باشد و به دزدی ها و به اختلاس های کلان و به عیدانه های میلیاردی دیگر دست کسی در جیب دیگری نیست !!!!

جوانی برای امرار معاش قمه در دست نمی گیرد ... البته شاید حق با تو باشد و او حق امرار معاش ندارد یا اگر داد چرا از این راه ... اما بنده ی خدا تو بیا و راهی نشان بده ... خوب است کمی هم فکری !!!

در جایی که چک های میلیاردی امتیاز ها را مشخص میکند و مسئول محترم با دیدن کپی چک می خندد و میگوید آقا جان این چیزها اینجا عادی است .... جایی برای امرار هست حالا معاشش پیش کش !!!!

امنیت تو را کسانی برهم زدند که برای برهم نخوردن آرامششان دست به هر کاری می زنند ...

آرامش تو را کسای برهم زدند که با وعده ی گذاشتن پول نفت بر سفره ی ملت ... سفره های بخور و نمیرشان را نیز کم کم جمع کردند...

آزادی تو را کسانی خلع کرده اند که دم انتخابات فرشتگان وحی میشوند و بعد از انتخابات قاتلان جان ...

آقای رئیس محترم قوه ی قضائیه  با شمام ... بی زحمت مادر ستار بهشتی سلام ویژه میرساند ...

همانطور که مادر این دو جوان برایت سلام ها دارند و درود ها ... و همونطور که مرتضوی برای تو لبخند ها دارد و برای ما ریشخند ها ...

و اینجا ایران است

سرزمین مادری

همه چیز آرام است

جز زندگی ...

 

پ.ن :

در پی این کار قوه ی قضائیه بی شک باید منتظ پیامد های بد این اتفاق بود . بعد از این حتی زورگیری هم قتل هایی رو برجای میزاره تا شخص زور گیر کمی خیالش راحت باشه از شناسایی نشدنش و این یعنی بد رو تبدیل به بدتر کردن دست پرورده ی اشد مجازات دوستان !!!

 

 

 

                    اگه این زندگی باشه ... من از مردن هراسم نیست

 

 

 

 عکسی نیست ...

نباشه بهتره ...

و فردای اون روز امروز ...

...............

بگذار همه چیز ادای آرامش را در بیاورد وقتی فریاد آخرین راه چاره است ...

 

فردا روز خوبی نیست ... یکی از بدترین روزهای من شاید باشه ... و یکی از سخترین روزها شاید اما میدونم سخت تر از این هم وجود داره ...

 

 

نمی ترسم از فردا ... اما برای بودنش بغض میکنم ... و بیخود ادای ادمی محکم رو درمیارم تا تلقین کنم همه چیز درست میشه ... در حالی که بین این دو شک دست پا میزنم که اگه نشه چی میشه ...

 

 

نه ...

می ترسم از فردا ...

فردا روز سختی است ...

برای فردا اشک میریزم ...

و شاید عکسی از فردا پستی باشه برای فردای بعد ...

شاید ...

و من معلقم بین شایدها ... هنوز