... به خُدآ ...

انسان بودن رسالت سنگینی شد که ما به دوش کشیدیم . و همیشه یک چیز سوال بود و آن اینکه خود خواسته بود یا خدا خواسته !!!

همیشه لبخند میزنم به این نوشته :

... خداوندا اگر روزی بشر گردی زحالم با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت تو آیا هیچ میدانی چه دشوار است انسان بودن و ماندن چه زجری میکشد آنکس که انسان است از احساس سرشار است ...

لبخند میزنم به خالقی که باید بشر گردد تا از حال بشری که خلق کرد با خبر شود . لبخند میزنم به خالقی که دشواری انسان بودن را نمیداند و زجری که انسان از برای احساس داشتن می کشد . آری ... خدای عجیبی است خدای این نوشته ... و خالقی عجیب تر ...

به زخمی که روی دستم جا خوش کرده نگاه میکنم ٬ وقتی درد میکشم تمام وجودم آن را حس میکند . قلبم ... مغزم ... پاها ... حتی نگاهم ... چون این زخم در وجود من است و جدا از من نیست .

به زجری که از انسان بودنم خواهم کشید فکر میکنم و به اینکه این درد چه بخواهم و چه نخواهم و چه بدانم و چه ندانم در وجود او هم دمیده خواهد شد . میدانی شگفت است که حس میکنم او که در من است چگونه از زجر کشیدن من بی خبر خواهد ماند . احساس میکنم در توان من دید رسالت انسن بودن را و این منم که باید خدا شوم برای فهم این توان ...

و تو ای بشر باید روزی تکه ی گم شده ی قلبت را بیابی و این است رسالت تو ... به خُدآ ... تا به خدا برسی ... آری هنوز هم معتقدم رها که باشی از همه ی این و آن ها ... تو خود خدا خواهی بود  ...

 

 

با افسوس نوشت :

روزگار عجیبی است ... آنجا که دایه ی آزادی دارند ... آنجا که همه را دارای حقوق یکسان میبینند ... همانجا آری همانجا که جنگ راه می اندازند تا آزادی پخش کنند ... آری ... درست فهمیده ای همان جا که فیلمی از ترس از بین رفتن آزادی بیان پخش میشود ... همان فیلمی که قلب هزاران نفر اعتقادات هزاران نفر را له میکند ... اما این کار را خدشه دار کردن آزادی نمیدانند ... جای عجیبی است ... جای مضحکی است ... و انسانیتشان مضحک تر و آزادیشان تاسف بر انگیزتر ...

                ... محمد امین  تو هر که بودی مهم نیست ...اما این مهم است که مردمی هستند که به تو معتقدند و من متاسفم برای مردمی که یاد نگرفتند احترام بگذارند به اعتقاد هم نوع اما دایه دار آزادی اند ...

من ... تو ... زندگی ... بودن ... ایمان

ـ سخت است انسان باشی اما از دوست داشتن تهی.میدانی تهی که نیستی از عدم  ٬خالی ات میکنند و زندگی تو می شود دوست داشتن تمام آن چیزی که سر راهت قرار میگیرد ٬نه آنچه که تو سر راهشان قرار میگیری .

صدای خنده ات را که شنیدم ٬ گوشه چشمی نازک کردم و از بالای شانه ام نگاه ریزی به تو انداختم و تو دستانت را به علامت تسلیم بالا آوری و گفتی :

ـ اینبار دیگر نمیشود گفت حق باتوست ... این را بپذیر !!!

نگاه از تو گرفتم و توقدمی به سمت من برداشتی و گفتی :

ـ سخت است انسان باشی از دوست داشتن لبریز و سرشار از تعهد و آنگاه تو پر از خالی میشوی ... و این قصه ای دیگر است ...

ـ و تفاوتش ؟!!!

لبخندی زدی و گفتی :

ـ انسان که باشی تهی نمی شوی ... حتی اگر خالی ات کنند ... انسان که باشی تنها درگیر میشوی بین تمام آنچه دوست میداری و تمام آنچه نسبت به آنها متعهدی ... انسان خالی یعنی کالبد بدون روح و کالبد بدون روح یعنی یک دنیا یاس معنوی ...

ریز نگاهم کردی و گفتی :

ـ تا آنجا که من میبینم روح تو عجیب دارد در وجودت ول وله به پا میکند ... نه ... تو از آن دست خالی شده ها نیستی ... باو رنمیکنم ...

ریشخندی زدم و گفتم :

ـ اینطور که تو میگویی انسان خالی وجود خارجی ندارد ... پس در من دنبالش نگرد ... اگرچه می پندارم من یکی از همان هزار تا هستم ... 

آرام خندیدی و دست را روی شانه ام گذاشتی و گفتی :

ـ حسش میکنی ؟!!!

سرم را به سمت نگاه تو چرخاندم و عمق نگاهت را کاویدم و گفتم :

ـ آری ...

شانه ام را در مشتت فشردی و گفتی :

ـ حالا چه ؟!!!

جوابم همان آری همیشگی بود ... محبتش در مشت هایش پنهان نبود در نگاهش بود و او آرام کنارم نشست و همانطور که به بینهایت نگاه میکرد گفت :

ـ میشود آرامش را در نگاه زندگی جستجو کنی ٬ نه در سیلی هایی که به تو میزند ؟!!!

برای دقیقه ها سکوت کردم و با خود اندیشیدم به سیلی هایی که صورتم را مینواخت و آرام زیر لب زمزمه کردم :

ـ دریای آرام ناخدای ماهر نمیسازد ...

با صدای خنده هایت به خود آدم و تو داشتی دور میشدی از کنارم ... و باز هم من ماندم و آنچه که تو مثل همیشه به نگاهم بخشیدی ... ایمان ... ایمان به بودن ... و من مومنم به بودنم ...

 

 

 

بغ نکن جان من ...

اینجا را بخواااان و بعد ببین ... البته لطفا !!!


 

میدانی من از تو چیز زیادی نمیخواهم

تنها یک خود و یک خود خودتر و یک نهایت بیخود

و همین میشود تمام من از تو

و من تمام میشوم در تو

و تو تمام حس من میشوی

و من از تو پر میشوم همه روز ٬ همه لحظه ٬ همه شب ٬ همه روز

میدانی من از تو تنها یک دنیا نمیخواهم و یک فردا

یک رویا و یک لبخند بیجا

تنها همین یک فریاد به جا

که بگویم آری ... این منم زنی با اعتقادات خصوصی ...

«و شاید مردی با اعتقادات خصوصی تر

میدانی زن و مردش توفیری ندارد ... اما خصوصی بودنش چرا !!!»

که از تو که میگویم سرتا پا شوق شوم

مشت مشت که تو را بو میکشم ذوق مرگ شوم از این همه هست

من نمی بینم از چشم تو این همه را

که میدانم تو خود بغ کرده ای از این همه فریاد خفه در نطفه

ازیزم ... خاک من ... وطن ...

قدمی بردار و به آغوشم بیا

که من خود را از تو میدانم و تو را از خودم ٬ای از من خودی تر

بیا

بنشین

ما با هم خواهیم خواند فریاد سکوت را

در روزی که تو خواهی درخشید

و تو خواهی درخشید

و من ذوق میکنم از نوری که چشمانم را میزند از درخشش تو

و من می میرم از شکوه تو

و چه مرگ زنده ای  است برای تو نفس دادن ...

و چه مرگ زنده ای است ...

 

بیا ... بگو ... بخوان ... این جا من و تو و دنیا تنهاییم ...

بگذار اندکی سکوت کنم

و نگاهم تا اوجِ سقوط پیش رود

بگذار آنقدر تنها باشم

تا یاد بگیرم نبودنت را

سرک که میکشم

چیزی نیست و انبوهی خیال دامن مرا میگیرد

و من خالی می شوم از حقیقت یاس آلود این روزها

تلنگری بزن به این بودن

ببین چقدر ساده جا مانده ام بین حشو نوشته های نالایق

درگیرودار واژه های ساختگی ام

به خود کفا بودنم مینازم

دریغ که من مستعمره ای بیش نیستم

بیا با هم لبخند بزنیم به خودکامگی دنیا

به نفت

به جنگ

به خطوط آتش

لبخند بزنیم به کودکی که بازی اش شده شلیک های مجازی و کشتار های جمعی

 بیا پا در حریم یگدیگر بگذاریم و دموکراسی برقرار کنیم

در روزهایی که جواب یک سوال یک گلوله است و بس

جهان روزهای خوبی را می گذراند

به قول دوستی گذر از جوانی سرکش

من اما پیری رکود آورش را امیدی ندارم

کاش پخته شود در این روزها که توان سبز زیستنش هست

میدانی

من یقین دارم ناگهان زود دیر میشود اما

یقین ندارم امروز دیر است یا فردا

بیا اندکی خویشتن داری کنیم برای روزهایی که نیستیم

اندکی کم کنیم از این همه ترفند های وحشیانه ی زیستن

بیا اگر مرغ ماهی خوار شدیم

عظمت دریا را ببینیم نه دنیای کوچک ماهی که در کام ماست

بیا باهم لبخند بزنیم به جوان سرکش این روزها

بیا ...

 

 

بی عنوان شاید مناسب تر باشد ...

تا دیروز برایم معنای حکومت نظامی ... تعبیر دوره ی قاجار بود و پهلوی ... پاسبان ها و یک کوچه ی تاریک ... یک بن بست و مردی که شاید دیر به خانه رسید برای اندکی کار بیشتر و لقمه ای حلال تر ... اما امروز تعریفم تغییر پیدا میکند و من این را مدیون جمهوری ام ... مدیون سران عدم تعهد ... مدیون خیلی ها ... مدیون این ۵ روز تعطیلی و این اقتصاد رو به موت و این صدای خس خس بازار خسته ... مدیون رئیس جمهور گینه ی بیسائو که مردی را دید که هنوز که هنوز است آن را حضورا ندیدیم اما طعم جمهوری او و هم کیشانشان را بدجور چشیدیم ... چای تلخی بدون حتی یک حبه قند ... یا یک دانه ی ریز شکر ...

خیابان جمهوری همیشه مرا درگیر خود میکند ... دوربین هایش ... وسعت دیوار آجر چین قدیمی اش ... برجک های دید بانی اش ... نمیدانم چرا همیشه یادم میرود و زل زل به دوربین ها خیره میشوم انگار میخواهم بگویم ... هی من تو از تو نمی ترسم !!! ... حتی از آن کسی که با مرسدس اش و بادیگاردهایش و عبا و عمامه اش از آن نرده های ضمخت عبور میکند به راحتی و تو او را می بینی هم نمی ترسم ...

اما من می ترسم ...

آری ... میدانی من از گریه ی کودکی میترسم که مادرش سینه هایش شیری ندارد برای سیر کردنش ...

از ضجه ی مادری که درد سینه هایش  او را پس انداخته اما کودکش زیر خاک جا مانده است زیر آوار بی شرمی تو !!! آری خود خود تو ...

میدانی من می ترسم از صدای فیش فیش شیشه شور و آن دستمال کثیف ... آن دستان کوچک و آن خانم شیشه رو تمیز کنم ها ... فکر نکنم شنیده باشی یا حتی دیده باشی کودک کار را ... دیده ای ؟ شنیده ای پدر ؟؟؟

راستی این عید فطری که باز لطف کردی و زندانی آزاد کردی کودکش دست بوس است ... مثل آرمیتا که پدرش تکه تکه شد برای همین خاک برای تو برای سور چرانی اعضای سران عدم تعهد ... کاش همه ی آن گل هایی که در وسط جلسه بود و فضا را خوش بو کرده بود می فرستادید برای آن مادر و کوک و پدری که گل هایشان پر پر شد اما حواس شما نبود ...

 .........................

...................................................

..........................................................................

.........................................

....................................................................................................................................

...............................................................................................

............................................................

   برای کویر :

این پست برخلاف پست قبلی دقیقا اسمش میشه گلایه ای از طرف مانا ...

الان فاز چندم هستیم بی زحمت ؟؟؟؟

قرار بود ما کمی صبور باشیم ... مادرم میگفت :

ـ اگر آینده ی بچه ها تضمین بشه خب چه ایرادی داره ما سختی بکشیم !!!

ما هم گفتیم :

ـ باشه سختی می کشیم تا پیر شدیم راحت باشیم !!!!!!!!!!!!

فاز اول که شروع شد سخت بود اما سختر نبود ... چون سخت تر از آن هم گذرانده بودیم .

نفسی که کشیدیم فاز بعدی شروع شد ... اما گفتن این فاز دوم نیست همان اولی است اما اندکی شدید تر ... ما نگاه کردیم و خوشحال شدیم که حداقل فاز دوم نیست ... (میدانی آخر ما عادت داریم تا تا نخوردیم خمیدگی را باور نداریم)

اندک کمی گذشت و بوی صفر های که قرار است کم شود مشام را آزرد ... همزمان تحریم شدیم ... کیلو کیلو کیلو ... و شنیدم که گفتند :

ـ تحریم جلوی ملت ما را نخواهد گرفت ... بلکه ما را به سمت جلو می کشاند و باعث بیشرفت ما میشود انشاالله !!!

(که درست تر این جمله میشود : تحریم جلوی ملت ما را نخواهد گرفت که پشتشان را صاف میکند همانند جلویشان !!!)

میدانی من فکر میکنم قرار شده دو هزار و پانصد و سی و اندی سال عقب ماندگی را ما یکجا با هم تاوان پس بدهیم ... دفتر ملت ها باز شده هر کجا آبادانی بود دست چین شد و ما شدیم موش و ایران آزمایشگاه و سرو دم دار مسئول آزمایش ... این کشور صفر از واحد پولی اش کم کرد ... اروپا صد سال پیش یارانه ها را حذف کرد ... فلانی صفر اضافه کرد ... بهمانی وارد بازار آزاد شد ... یااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااا!!!!

انگار حواسشان نیست ... آن فلانی وقتی  که صفر کم کرد از طرفی بحران تحریم را به دوش نمی کشید و تورم دو رقمی را !!!

انگار اصلاااااااااااا حواسشان نیست ... کشوری که یارانه هایش هدفمند شد دو ساله به فاز دهم نرسید با نام همان فاز اول و پدر ملتش را در نیاورد ... با اینکه او تحریم نداشت ما داریم ... تورم نداشت ما داریم ...

روزگار بدی نیست ... روزهای رویایی بدی است ... و رویا پرداز خوابه خواب ... میدانی فکر میکنم دیگر نباید فکر کنم ... دیگر نمی شود که فکر کنم ... آخر به چی فکر کنم وقتی او که باید فکر کند مغزش رو پاپیون بست و گذاشته گوشه و کنار مخش تا هوا بخورد اندکی !!!

من الان فهمیده ام که تحت فشاریم !!!!!!!!!!!

خفه شدیم سرو دم دار اندکی از این فشار کم کن مرد عدالت خواه ... میدانی توان ما نیست این همه عدالت را باور کردن ... ایراد از ماست می پذیرم !!!

                                                               تسلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !!!!!!!!!!!!

 

             فقط یک سوال !!!

                                          الان دقیقا فاز چندم هستیم بی زحمت ؟؟؟

                                               

تا تو هستی ........

باور دارم گاهی بی باوری بهتر از هر باوری است

و تو را آرام عاشقانه نگریستن

عزیز تر از سالها نشستن و عاشقانه گفتن است

مزه مزه ات که میکنم

کامم از تلخی یاس جان میگیرد به سمت سبزی امید

و امروز میشود تکرار تمام  دیروز هایی که نیست

کمی خیز بردار

و نزدیک شو به این نگاه

و آرام بگیر در سکوت زخمی این روزهایم

تا بلد شوم عاشقانه مردن را

در پس این رویای تب آلود

امروز خواهشم این است

به دنیا بگو

مسکن چاره ی کار من نیست

و آرامبخشی راه گشا نخواهد بود

تا تو هستی همه چیز هست

همه چیز هست  ...