آذربایجانِ وطن خون کودکانت رنگین کرد دامن ننگ وطن ... آرام بگیر که اگر مردی نیست نامرد زیاد است ......
تسلیت به قبل صبور آنها که زمین لرزید و خونشان ریخته شد اما با این حال دل دولتمرد نامرد نلرزید ... لعنت به این فصل سرد !!!!!!!!!!!
ما به خیالمان ساختیم ...
اما باختیم به کردارمان ...
وطن ٬ وطن نشد از روزی که تاختیم به یکدیگر ... و ما انسان نشدیم در میان این همه باور ...
از همان روزهای اول ... روزی که بر شیپور صنعت دمیده شد خوابمان برد تا همین امروز ... دوهزار و پانصد سال کاری نکرد ... سی سال هم کاری نکرد ... . ده ها هزار سال هم شاید کاری با ما نکند ... بامردمی که حواسشان نیست ... صنعت یعنی مشقت ... یعنی باور ... یعنی اعتقاد و تلاش ... و فروختند خاک پاک وطن را به آسایش آقایی کردن و آماده خوری ... و آماده خوری بیماری شد که دو هزار و پانصد و اندی سال است دامن ما را گرفته و عفونت زده به بالینمان و حال در حال احتضاریم و دست های پنهانی را میجوییم ... ما شدیم برده ی شاهنشاهی و جمهوری و ریش و کیش مذهب ... و همیشه نالیدیم از دست اجنبی ... غافل از اینکه دست ناپاک همین جاست ... دست تک تک مردمانی که آسوده نشستند و نگریستند تا شاهان و شاهزاده گان و امامان و امام زاده گان رشوه بگیرند و وطن بفروشند ... و من هیچوقت نفهمیدم خود فروشی چه لذتی داشت که مردمم این همه با عشق لمسش میکنند !!!
خوابیدند ... خوابیدند ... خوابیدند ... و تا وقتی که از خواب زمستانه بیدار شدند نالیدند از استعمار ... دست کثــــــــــــــــــیـــــــــــــف استعمـــــــــــــــــــــــــــــــار ... چقدر غافلیم که علت را گوشه ای گذاشتیم و معلول را چنگ میزنیم .... حواسمان نبود آن روز که مستعمره شدیم سفره اش را خودمان پهن کردیم ... با یدک کشیدن اسم اولین وارده کننده ی بنجل های خارجی !!!! و ما شدیم مصرف کننده ... و از قرن هجدهم تا به امروز مصرف کننده ایم ... افسوس که چوب دو سر طلا شدیم ... مصرفمان میکنند ... مصرفمان میدهند و ما با لبخند تنها نگاه میکنیم ....
براستی قرن بیست و یک ام است ... دنیا دگرگون شده ... زیرو رو ... اما ما همچنان همان ملتیم ... ملت پل کردن و پله کردن یکدیگر ... ملت آمار های وارونه ... ملت امیرکبیر کش و مصدق تبعید کن ... ملت همیشه بیدار و هوشیار در دور زدن و زیر آبی رفتن ...
و اما آزادی ...
براستی لمس آزادی در این قهقرا کمی دور است اما تو امید داشته باشه به پایان فصل سرد ...
به لیست آزادی هایت آزادی از آماده خوری ... کاشت دیگری و برداشت من ... آزادی از نگاه خیره داشتن به دست دیگران ... آزادی از سفره شدن ... آزادی از رنج بی خیالی را هم اضافه کن ...
سفره ی آزادی ات رنگین رفیق
ت . ن :
به قول سایه ی ازیز فلز داغ ما داغ کرده بود ... پوزش برای نبودنم ...
با سپاس
مانا