بيانيه شماره 1 انجمن همبستگي وبلاگ نويسان

 

به نام يزدان بخشاينده

ستار بهشتي وبلاگ نويس منتقد در پي بازداشت توسط پليس فتا و انتقال به زندان به طرز مشكوكي جان سپرد و پس از گذشتن حدود چهل روز هنوز توضيح شفاف و قابل قبولي از سوي مسئولين ارائه نشده  و همچنين  محكمه اي  در مورد اين اتفاق تلخ شكل نگرفته يا حداقل اطلاع رساني نشده است.

 ما جمعي از وبلاگ نويسان ،

در راستاي اداي دين به همكار فقيد وبلاگ نويسمان و همچنين دفاع از حقوق صنف  وبلاگ نويس  و اهميت اين اتفاق تلخ و تكريم جان انسان، مراتب اعتراض خود را نسبت به شيوه برخورد با "وبلاگ نويسان منتقد" اعلام مي كنيم و خواستار اصلاح وضعيت فعلي هستيم و درخواست و پيشنهادهاي خود را در پنج بند زير اعلام مي كنيم:

1-تسريع در رسيدگي، شفافيت در اطلاع رساني، عدالت در محاكمه و مجازات عاملين و آمرين پرونده  مرگ مشكوك "ستار بهشتي".

2- جبران خسارتهاي مادي و معنوي اين فقدان با پرداخت غرامت به خانواده محترم ستار بهشتي و مهم تر از آن "عذرخواهي رسمي" و البته بدون كنايه ي مسئولين  در رسانه ملي از اين خانواده محترم وهمچنين از همه مردم ايران عزيز.

3- تلاش جدي و مشهود براي عدم تكرار فجايع مشابه و همچنين رسيدگي به وضعيت نابسامان بازداشتگاهها و زندانها و نوع برخورد با زندانيان كه به فرموده جناب سردار احمدي مقدم احتمالا منجر به شوك و مرگ زنداني خواهد شد.

4- بالا بردن ظرفيت نهادهاي حاكميتي و مسئول، در مواجهه با نقد.

5- بازنگري و اصلاح سيستم فعلي اطلاع رساني  به خصوص رسانه ملي در مورد مشكلات داخلي كشور براي جلوگيري از پناه بردن مردم به رسانه هاي خارجي و تبعات آن.

اعلام مي كنيم ما تا احقاق كامل حقوق خانواده محترم ستار بهشتي و اصلاح وضع موجود بر سر خواسته هاي خود هستيم و تمام توان و تلاش خود را براي تحقق اين امر به كار خواهيم بست.

اميدواريم اراده اي براي رسيدگي به وضعيت موجود  و اصلاح آن وجود داشته باشد.

 

از تمام دوستان وبلاگ نويس و همراهان عزيز انجمن همبستگي تقاضا مي شود اين پست را حداقل به مدت سه روز از تاريخ 91/9/27 به عنوان پست ثابت در وبلاگهايشان قرار دهند و از دوستان خود بخواهند كه اين مطلب را منتشر كنند.

...  به رنگ ما ...

 

 تسلیت به قلب صبور کیوان ازیز

                              پدری که آرام رفت ...

                                 و مادری که هنوز هست ...

                                                آرام بگیر عموی بلاگفا ....

 

 

  *  اگر دلتنگی برای تنها کمی همبستگی اینجا انتظار دل تنگت را می کشد

                                                                                  

گر چه مسیر ها یکی نیست

اما خوب این است که هدف ها یکی است ...

دشمن نباشیم خوب است

دوستی را نیز کم کم خواهیم آموخت ... 

تنها کافی است کمی دلتنگ باشیم

دلتنگ همبستگی ...

کم کم کلمه میشویم !!!

 

 

 

همیشه حرف های زیادی هست برای گفتن و همیشه بودند لحظه هایی که نگفتن بهتر از گفتن بوده اما من هیچوقت معنای سکوت رو به شخصه نفهمیدم . روزها از مرگ ستار بهشتی می گذره و روزهاست از مرگ همه ی اونهایی که ما از مرگشون خبر نداریم هم داره میگذره و این روزها همینطور بی وقفه میگذرن و در آخر که به این گذر نگاه میکنیم چیزی نمی بینیم جز عده ای شاکی از خود و زمانه و زندگی که همچنان حرف ها و افکارشون و فریادهاشون از دیوار خونه اشون هم فراتر نرفته و البته اگر کمی منصف باشیم باید حق بدیم چون فریاد های من و شمای نوعی هم فراتر از این فضای مجاز و مونیتور روشن اما بی جون نرفته .

برای فریاد شدن و هم بسته شدن شاید کمی زود باشه چون هنوز افکار به به یک اتحاد جمعی نرسیدن و هنوز هم عده ای درگیر رنگ و اسامی و احزاب هستند . اما برای پیشرفت این همبستگی لازمه رها بشیم . رها از تمام جنبشی ها ... اسم ها ... و حزب ها ... رها از چپ گرا ها و راست گراها و اصلاح طلب ها ... که همگی این احزاب و گروه ها هنوز که هنوز درک نکردن گروه به چه معناست و تشکل برای چه چیزی داره شکل میگیره و هدف از این همه داد و قال چیه ... چون هنوز یاد نگرفتند منافع شخصی رو باید کنار گذاشت در یک جمع گروهی و کم پیش نیومده احساسات جریحه دار مردم رو بازیچه ی خودشون و منافع خودشون قرار دادند  ...

قبل از هر چیز برای ایجاد همبستگی خوبه که به شناخت اعتقاداتمون دست بزنیم . کار دشواری نیست اما خیلی از سخت ها رو آسون میکنه . اگر اعتقادات داشته باشی حتی به تکه ای سنگ برات مرده ای رو زنده میکنه و این چیز ناممکنی نیست .

سیاست امروز ایران عجیب عجین شده با منافع شخصی سیاست مدارانی که خودشون رو مالک ملت میدونن و کشور بازیچه ی مردانی شده نامرد که اسیرن ... اسیر خاله زنک بازی ها و ادا و اطوار های سیاسی ...

و وظیفه ی من و تو اینه قدم جلو بزاریم تا از آگاهی ما آگاه باشن و بر حذر ...

ما باید تشکل جدیدی رو احیا کنیم همراه با همبستگی و بدون وابستگی ...

ما باید همراه باشیم و رها از اسامی ...

ما باید به ایران و ایرانی فکر کنیم  نه منافع شخص x,y ...

و برای وطن بجنگیم نه اونکه برای رسیدن به آروزهاش ما رو سپر بلا قرار داده ...

همبستگی که با مرگ ستار بهشتی داره شکل میگیره نباید با مرگ دیگری خاتمه پیدا کنه ...

همبستگی دل میخواد و جون ....

اگر مادری ...

اگر پدری ...

و اگر فرزند ...

قبل از هر چیز فرزند این خاکی ... وی آی پی به نام وطن ... و بنام ایران ...

برقرار باشید

مانا

 

* : لینک تارنگار همبستگی

توضیح نوشت :

برای شروع همبستگی بد نیست ... اگر درگیر رنگ و ریا نباشه ... و احساسی که قابل سرکوب شدن

 

دریچه ی نگاه تو

چشمانت را که به من قرض دهی

دنیا پر میشود از اشک

پر میشود از تمام خون آبه های یاسی که در من جاریست

و من

خالی میشوم از تمام آنچه موجودیتم را به یغما برده

چشمانت را که به من قرض دهی

دنیا را چهار چشمی خواهم کاوید

که شاید جایی پنهان شده باشد و من آن را نمی بینم

آن که تو خوشبختی اش میخوانی ...

دلم کمی نفس عمیق میخواهد و

کمی دلهره

سقف دلم روزهاست میزبان قطره های باران شده

و من میزبان خوبی نیستم برای اشک هایی که میخواهند بی وقفه ببارند

و بهتر که بدانی بلد نیستم

شاید هم یاد نگرفتم

یاد نگرفتم باید نگران کودک کار بود و باتری هایی که رو دستش مانده

یا مرد آراسته ای که از کنارش رد میشود

احمق نباشم نخواهم گفت بی رحم است

شاید پول خرید یک باتری هم در جیبش نیست

او همان پدر شرمسار است

یاد نگرفتم

نگران مادری باشم که با همه ی نداری های پدری ساخته

اما شاد زندگی کرد

یا زن کولیه سر خیابان اصلی خانه ی مان

هنوز یاد نگرفتم

نگران لبخند کج و کوله ی کسی باشم

که وقتی شنید همسایه اش شب و روز نان میخورد و یک لیوان چای

و باز هم اگر احمق نباشم به او نخواهم گفت سنگ دل

شاید این روزهای همسایه اش دیروز او نیز بوده

آری هنوز یاد نگرفته ام عمیق نگاه کنم

زخم دل کودک دیروز را که امروز آرمان ها دارد خفه اش میکند

زخم دل مادری که هنوز هم احساس خوشبختی میکند

و پدری که همچنان شرمسار است

نگاه چه آرام چشمانم را به تو قرض دادم ...

اگر چشمانت را به من قرض دهی

شاید من هم ببینم ...

شاید من هم ببینم ....

 

حرف نوشت :

  وقتی دنیا رو تایپ کردم و بهش نگاه انداختم غریبه ترین واژه برام بود انقدر غریب که انگار اولین باره دیدمش ... حتی تو کلمه اش رو سرچ کردم  تاببینم این دنیا همون دنیاست یا نه ... به حس و حال این روزهام نزدیکه این غریبگی با دنیا ...

 

من همچنان بر مدار نمیدانم دور دور میکنم تا همگونی دل و زبان و چشم و عقل

احساس یاس میکنی وقتی تمام انچه که میگویی را می دانند اما نمی خواهند بفهمند و تو هر چقدر فریاد بزنی باز گویی سالهاست که ساکتی ... سکوتی از جنس چه نمیدانم اما انگار اینجاست که مفاهیم عوض میشود ... تعاریف تغییر میکند و تو انگار با تمام حنجره فریاد زدنت با سکوتت آمیخته میشود ... و هر کلام می شود هزار معنا که از زبان هزار کس خارج میشود و تو ناگهان به خود که می آیی میبینی در یک ناکجا ایستاده ای و پری از واژه و یک سری که سرت فریاد میکشند اما ساکت اند و هی میگویند در واژه ها گیر نکن ...

مدت هاست من عاری ام ... عاری از تمام انچه که می تواند به من توان این را بدهد حتی در واژه ها گیر کنم ... نه میدانم مسیر کجاست نه میدانم مقصد چیست ... و شگفت که وا مانده ام بین تمام انچه خوب میدانستم و تما انچه امروز بیراه نمی بینم ...

تمام تفکر من این روزها شده نیاندیشیدن به هر انچه که می دانستم و امروز باور دارم نمیدانم ... و این تنها چیزی است که این روزها به آن ایمان دارم و آن ندانستن است ...

لبریزم از حرف و سر ریز از بی کلامی و سرتاسر من پر شده از همه ی انها و این ها و خودی که نمیداند چه میخواهد اما هنوز خسته نشده از خواستن ...

آری ... سخت است به چار میخ اعتقاداتت کشیده شده باشی و باز هنوز هم ندانی وجودت چه میخواهد ... شک یا یقین ... ایمان یا همان باور ساده ی تکراری ...

چقدر می پیچیم به خودم بس که در مارپیچ یک لبخند ساده گیر افتاده ام ...

 گاهی فکر میکنم بهتر است آرام نگیرم ...

بهتر است آرام نگیرم ...

و باز هم بهتر است آرام نگیرم ...

 

 

   دلـــــــم نوشـــــــت  برای تو :

 

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است !

آه

وقتی که تو ٬ لبخن نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را میخوابانی

آه

وقتی که تو چشمانت ٬

                         آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته ٬ می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پر پرم میکند ٬ ای غنچه ی رنگین ٬ پر پر !

من ٬ در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

                                 در پنجه ی باد

               رقص شیطانی خواهش را

                                              در آتش سبز !

 نور پنهانی بخشش را

                          در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت نتوانم نگریست

اتزاز ابدیت را

                      یارای تماشایم نیست

 کــــــــــــــــاش می گفتی چیســــــــت

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است !!!

تاول این روزهای مغز نمور من

داشتم فکر میکردم و حرف میزدم درمورد حوادثی از این ده روز سفر تا روز عاشورا و حالا وقایعی که ازش میگن که به یاد اطرافم افتادم ...

نمیخوام از اعتقادم بگم و از چیزی که بهش تکیه زدم ... یا بگم این اتفاقا که میگن چقدر درسته یا چقدر اشتباه ...

 

هفت شهر عشق را عطار گشت   ...  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم *                                    

 

داشتم به خودم میگفتم تو دنیای اطرافت ... میون ادمهایی که باهشون سر و کار داری چقدر برات پیش اومده وقتی شخصی رو دیدی با خیلی از خصوصیات دوست داشتنی که هر کسی رو به وجد میاره و تحت تاثیر قرار میده ... حتی اون کسی رو که کمترین تاثیر پذیری ور از آدمهای اطرافش داره ... آدمهایی که ساخته شدن برای خوب بودن ... خوب بودنی از جنس شناخت و معرفت ... و با تمام خوب بودنشون یک انسان و گاهی دستخوش ریز و درشت اشتباه ... اما با قدرت پذیرشی که آدم رو نسبت بهشون دقیق تر میکنه و در مقابلشون سنسور های حسی ات رو قوی تر و قوی تر میشه ... اون وقته که حس میکنی این اون شخصیه که من میتونم ازش یه چیزایی یاد بگیرم ... برات میشه پل البته نه پله ... برات میشه یک نقطه ی صعود برای رسیدن به رشد ... و اون وقته که تو وقتی از شناخت خودت به شناخت اون میرسی مریدش نشی حداقل براش یک هورا میکشی ... و سعی میکنی توی چارچوب ذهن خودت خوب باشی و خوب بخوای و خوب رو بشناسی ...

 

حالا وقتی بر میگردم به عقب ... به حسین فکر میکنم ... به محمد ... به علی ... به فاطمه  و به تمام اونهایی که به معصومیت ذاتی معروفن به خودم میگم ... اگر حداقل ۶۰ درصد از اون چیزی که اینا درموردشون میگن اونها بودن ... و اگر قدر ۲۰ درصد مردم میتونستن به خوب رو بشناسن و تاثیر بگیرن ... اتفاق خاصی نمی افتاد ... جز درک یک سری انسان که نیاز داشتن به درک متقابل ...

اگر بود علی نامی با این ذات و منش ... نه صد در صد معصوم اما جویای حق و عدالت در حد توان خودش تاثیر پذیری ازش همونقدر میتونه به جا باشه که تاثیر پذیری از کوروش نامی ممکنه ...

فکر میکنم خوبه که برای یه پله بالا رفتنم انسانیت انسان ها رو ببینم در قالب انسان ... نه نام ... نه جا ... نه مکان ... نه زمان ... نه به اسم عرب ... نه به اسم عجم ...چون همونقدر که تاریخ میتونه درمورد علی ها اشتباه کنه میتونه درمورد کبیر ها هم اشتباه کنه ...

و هر جا که می تونم به ایستم یاد بگیرم ... کمی درنگ کنم ...

اما این وسط سخت معتقدم اعراب در اون زمان واقعا اونقدر ی که باید می فهمیدن نمیفهمیدن  ... در شان یک انسان و ما بدتر از اونا که این بار دین اجباری کهیر زده و کور رو به دوش میکشیم ...

و متاسفانه ملتی که فقیر فرهنگ باشه دست دراز اعتقادات این ملت و اون ملته ...

 

 

   * :

 ما هنوز اندر خم اعتقاداتمون موندیم ... میون خوب و بد ... و شاید بدی نباشه و  کمرنگ شدن خوبی ها چشم رو بزنه ...