اینجا آیا ایران ماست !!!!

امروز ...

اینجا ... ایران ما ... دست مایه ی قدرت طلبی عده ای ناجنس ... و تفرج گاه آنان که خرهاشان با پالانی بی مثال از پل های مرزی گذشته و به بانک ها راه پیدا کرده است ...

اینجا ... ایران ما ... سرزمینی درگیر و دار هسته ای ... سر بر زیر برف ها کرده ... کبک آوازه خوان شده ...

اینجا ... ایران ما ... نفت و گاز و معادنش قمار شده ... مردمانش خون بهای این قمار ...

امروز ...

اینجا ... ایران ما ... به دور از تمام حقایق حهان هستی ... واقعیت های عجیبی را در خود پرورش میده ...

برای رشد اقتصادی نیازی به تبادل اقتصادی نداره ... ارز قیمتی نجومی پیدا میکنه چون آقایون معتقدند ما هنوز هم نیازی به تبادل اقتصادی با جهان اطراف نداریم ... ذخیره ی ارزی تموم میشه و باز هم ما هنوز این نیاز رو در خودمون احساس نکردیم چون مردم ما هفتاد هزار جون دارند که به دست آقایون گرفته بشه و آخی بر زبان نیاد ...

آری ... اینجا ایران است ... اما من هنوز نمیددانم یک ایرانی ام یا نه !!!

و نخواهم دانست ...

شاید بهتر بود زنی بودم فلسطینی ... البته لبنانی اش بهتر بود ... آنوقت دعای خیر من به جان آقا بود و آقایون ...

چه شاید و چه آرزوی عجیبی ...

اما این حقیقتی است آگاه که اینجا ایران ویران است ...

اینجا هسته ای مهمتر از جان مردم است ...

اینجا پول نفت و گاز حق آقایون ...

اینجا بوی خون میدهد ...

اینجا ما لانه ی استعمار را بر فراز درخت ایران چیدیم که درش تخم گذاشتند آیا دکتر جان ؟؟؟؟

 

پ.ن :

اینجاست .... نوری زاده در وب ناتمام

 

توضیح نوشت برای پی نوشت :

خوندنش خالی از لطف نیست ... حقایقی رو میگه که شاید بعضی مواردش از واقعیت به دور باشه اما موافقم باهاش که :

                 

                انـــــــــــــــــرژی هســـــــــــــــته ای خســــــــــــــــــــــــته ایم با همه ی اندر فوایدت !!!

ببخش که بر احساس و منطقم نقاب نزدم ... ببخش که رفاقت ما بالماسکه نبود !!!

 

 

 

بیا به یکدیگر دروغ بگوئیم تا با یکدیگر رفیق باقی بمانیم

بیا انقدر در گوش های هم فریاد بزنیم و

نقاب

که فکر کنیم دنیا همین فریادست و همین رفاقت ما

و آب ببندیم به تمام دوستت دارم هایی که میتوانست عاشقانه باشد برای عرض اردات به یک دوست

بیا خودمان نباشیم

آن باشیم که دیگری میخواهد

بیا دست بگذاریم و پا بر روی احساسمان

عقلمان را قاضی کنیم برای دروغ

و آنوقت من رفاقتی دارم عجیب طولانی با تو

و من و تو میشویم شیش و بش

رفیق گرمابه و گلستان با حفظ شعونات !!!

و پائیز که رسید 

و نسیم که وزید

و اولین برف زمستانه که بارید

بر سفیدی زمین لبخند بزن

و مرا محکوم کن به سیاهی

و بلند بلند به منم بگو نارفیق

و من حصار اشکم را کنار میزنم

تا حقیقت تو را در آغوش بگیرم

میدانی

من نارفیق پلیدیم رفیق

که احساسم کف دستانم مشت شده

بپذیر

نقاب زدن کار من نیست برای لبخند تو

من همینم

زنی با اعتقادات خصوصی !!! 

 

 

... من عکسی در این صفحه منتشر نمیکنم  رفیق ...

گفتن گفتنی هایی بین خودمون که همه ازش با خبریم گاهی منو به فکر فرو میبره . فکر اینکه یه سری آگاهی رو به آگاه جماعت بدیم و با خودمون بگیم چقدر خوب که کاری کردیم و با وجدانی آسوده به خودمون نهیب بزنیم حداقل یه کاری انجام دادیم و از دیگری که نشسته و تنها نظارگره جلوتریم ٬ اما باید بگم در واقع ما هیچ کاری نکردیم و هنوز همون نقطه ی اول ایستادیم ... مثل چرخش حول یک دایره و برگشت به نقطه ی اول ...

و ما دچار توهم هستیم ٬ توهم همبستگی .

دوستان ... رفقا ... امروز حرفم مستقیما با شماست . انتشار عکسی که هر کسی پاشو توی این فضا میزاره میبینه دردی دوا نمی کنه که بیمار ترمون میکنه و ما رو تبدیل میکنه به انسان های متوهم ...

کی ... کجا ... دقیقا یادتون هست کی و کجا در واقعیت نه این فضا از ایده هاتون گفتید ؟!

یادتون هست تو گوش چند تا از اطرافیانتون فریاد زدید " بابا درد اینه ... مشکل اینجاست ... اقتصاد اینه  وضعیتش... نظام اینه و.... " حتی به بهای اسم اغتشاش گر ؟!

رفیق ترها نرنجید فقط ایمان بیاریم از انتشار یک عکس تا رفتن به دل اون عکس فرسنگ ها فاصله است ... بهتره زودتر فاصله ها رو بردارید ... حتی اگر تنها شنونده ی شما بقال سر کوچه باشه و در اخر بهتون بگه ما رو چه به این حرفها ... لطفا حرف بزنید ...  و همیشه گرفتن حق به بهای خون نیست ... مهم اولین گامه برای آگاهی ... تا آگاهی وجود نداشته باشه حرکتی شروع نمیشه ...

دراین فضا همه ی ما یک پا تئوریسین هستیم !!!

همه با خبریم !!!

پس نیایم بهم حرف هایی رو بزنیم که ازش پریم ... و بریم به گوش اونهایی برسونیم این اخبار رو که نگاهشون به این صفحه ها نیست ...

 

        توضیح نوشت :

این پست رو به من ببخشید ... بغض یک نگاه درمونده بود ... یک حنجره ی خسته !!! 

برای عمو کیوان ...

 

 

                  کیوان خوبه و من خوشحالم عموی بلاگفا سلامته

سادهی صمیمی ما امید به اینکه زودتر بیاد ...

یاسر ... مرتضی ... امیدوارم نگرانیتون رفع شده باشه ... سپاس از شما

 

... کلاغ ...

تو به ساعت

به ثانیه

به لحظه ها بگو

همه چیز همان میشود که هست

و همه چیز همان هست که تو می سازی

تو به کلاغ ها بگو

قار قار کنند در فراز درخت خشکیده ی پائیز

که برگ های خشکیده منتظر یک وحشت و افتادنند

برای یک آغاز نو

میدانی

روزهاست که میدانم هیچ نمیدانم از همه ی انچه که آموختم

اما تو ایمان داشته باش

این منه نفهم تو را خوب خواهم شناخت

در پس هر هزار و یک واژه ای که میگویی و به آن مطمئنی

و من شک میکنم به تو

شک میکنم به این همه اعتماد

و شک تر میکنم به این همه خوب بودن اما بد شدنت

نگذار غرور تو را حبس در قفس زندگی کند

و بد باشد هر آنچه که تو بد می پنداری

و خوب هر آنچه تو می پسندی

و این در واژه های زندگی ماندن و راکد شدن است

و من میدانم تو از رکود بیزاری

قار قار هایم را به حساب دوشت داشتنم بگذار درخت پائیز زده

شاید برای آغازی نو

به وحشت قار قاری نیاز داشتی

شاید ...

و من سخت معتقدم هنوز نمیدانم اما کلاغ شدن را دوست میدارم ...

سیاه و تنها

دهشت انگیز اما زنده

و این زنده بودن بهایش تنهایست

و من میخرم به جان

حتی اگر تو روزی تنهایم بگذاری رفیق ...