تو به ساعت

به ثانیه

به لحظه ها بگو

همه چیز همان میشود که هست

و همه چیز همان هست که تو می سازی

تو به کلاغ ها بگو

قار قار کنند در فراز درخت خشکیده ی پائیز

که برگ های خشکیده منتظر یک وحشت و افتادنند

برای یک آغاز نو

میدانی

روزهاست که میدانم هیچ نمیدانم از همه ی انچه که آموختم

اما تو ایمان داشته باش

این منه نفهم تو را خوب خواهم شناخت

در پس هر هزار و یک واژه ای که میگویی و به آن مطمئنی

و من شک میکنم به تو

شک میکنم به این همه اعتماد

و شک تر میکنم به این همه خوب بودن اما بد شدنت

نگذار غرور تو را حبس در قفس زندگی کند

و بد باشد هر آنچه که تو بد می پنداری

و خوب هر آنچه تو می پسندی

و این در واژه های زندگی ماندن و راکد شدن است

و من میدانم تو از رکود بیزاری

قار قار هایم را به حساب دوشت داشتنم بگذار درخت پائیز زده

شاید برای آغازی نو

به وحشت قار قاری نیاز داشتی

شاید ...

و من سخت معتقدم هنوز نمیدانم اما کلاغ شدن را دوست میدارم ...

سیاه و تنها

دهشت انگیز اما زنده

و این زنده بودن بهایش تنهایست

و من میخرم به جان

حتی اگر تو روزی تنهایم بگذاری رفیق ...