همیشه میشود و تو فکر میکنی فقط گاهی !!!
و تو تنها بنشینی و تمام دل درد هایت را به سرت بکوبی تا شاید با یک مسکن بتوان سر و تهش را هم آورد و به خیالت بگویی آخیش آرام شدم .
گاهی دلت میخواهد هم کور شوی هم کر شوی هم لال شوی و هم بی همه چیز ترین ادم دنیا باشی تا انقدر دلت نخواهد همه چیز را نداشته باشی تا تنها آن یک چیز را داشته باشی .
گاهی دلت میخواهد در همه ی این چیزها فرو روی غرقشان شوی وکسی نباشد تا صدایت بزند نجاتت دهد و بگوید باید دوباره همه چیز را از سر تعریف کنی و این یعنی دوباره عذاب چیزهایی که داری و نداری را برای خود تکرار کنی .
مگر میشود هم داشت هم نداشت
هم خواست هم نخواست
هم نشود هم بشود
همه ی این هم آری هم نه های دنیا را گاهی دلت میخواهد زیر پایت له کنی تا شاید دست بردارند از له کردنت .
گاهی میشود حتی خودت را هم عق بزنی خود را هم بالا بیاوری خودت را هم نفهمی .
گاهی حتی میشود یک رویای آرام را ویار کنی وقتی آبستن تمام دردهایی هستی که مسئولش خود توئی .
آری ... گاهی میشود ناخواسته مادر فرزندی باشی که اسمش را هر چه فکر میکنی به یاد نمی آوری .
پناه کسی باشی که هر چه فکر میکنی میبینی نمیدانی چرا انقدر به او خوب بودن مدیونی ...
آری ٬ ساده تر از این ها میشود خودت را تکه تکه کنی به آغوش هر کسی بسپاری و انوقت قدم بزنی دنبال تکه پاره هایت بگردی و همه بگویند به به و خودت در دلت که نه با تمام وجودت فریاد بزنی اَ ه اَ ه !!!