کاش امشب ...
دلم میخواد امشب مادر بزرگی داشتم مثل مادر بزرگ السا که نقش یک ابر قهرمان رو برای من ایفا کنه و بگه غصه نخور اگر سالهای جوونیت رو صرف یک هیچ بزرگ کردی ، چون همه ی آدم ها وجود دارن تا تو رو به همین هیچ برسونن و ایراد از انتخاب تونبوده ...
دلم میخواد امـشب سگ عظیم الجثه ای رو در آغوش بگیرم و با آرامش خیال به سر زمین نیمه بیداری برم و هزار و ده هزار ابدیت شاید همون جا بمونم و به هیچ چیز جز شوالیه ای که هستم فکر نکنم به اینکه باید قلعه رو نجات بدم از خانواده محافظت کنم و همینطور از دوستانم و بعد بیدارشم و ببینم من یک ارتشم ... یک ارتش تک نفره در برابر سایه ها
و این زندگی منه که باید از نکبت بودنم جلوگیری کنم حتی اگر همه نکبت باشن ...
مانا...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۱ ساعت 0:12 توسط مانا
|