... نقطه بچین در فاصله های بودنم ... دلم سر خط میخواهد ...
کودکی رو به آسمان کرد و گفت :
ـ خدایا با من حرف بزن ...
* مرغ دریایی آواز در داد ، کودک نشنید .
کودک دوباره رو به آسمان کرد و گفت :
ـ خدایا با من حرف بزن ...
*صدای رعد در آسمان پیچید اما کودک باز هم نشنید .
کودک دگر بار رو به آسمان کرد و گفت :
ـ خدایا با من حرفی نزدی ، معجزه ای نشانم بده ...
*کودکی پا به دنیا گذاشت اما کودک ندید .
دوباره گفت :
ـ معجزه ای که نشانم ندادی لااقل خودت را نشانم بده ...
* خدا پائین آمد کودک را لمس کرد و کودک شاپرک را کنار زد و باز هم خدا را ندید !!!
دلم نوشت :
نشانه هایت را دست به دامانم در ساعتی که دلم عجیب در خلسه ی بودن فرو رفته و کمی دلش هوای تازه میخواهد از جنس بغض ...
توضیح نوشت :
متن پست از نویسنده ای روس تباره که من متاسفانه اسمشون رو نمیدونم ... اما چند سالی میشه این متن گاه های زندگی ام در بر میگیره و آرومم میکنه ...
ببخشید ... حرفی نیست جز صدای پای سکوت ...