... برای بهاری که بزرگم کرد ...
نزدیک به عمود تابیدن خورشید
ضربه های عقربه ی ساعت اتاق که یازده بار نواخته شد
اتفاق تازه ای نیفتاد
تنها یک زندگی جاری شد
پدری از نخواستن اما داشتن لبخند زد
و مادری از داشتن دختری که دوست میداشت پسر بود شاد شد
بیست سال گذشت از آن بهار
بهار دگری آمد
و من هنوز فکر میکنم
آیا براستی این من بودم که دعوت نامه طلب کردم برای دنیامان !!!
دلم نوشت :
پدرم ... مادرم ... اگر روزی بدانم این من نبودم که شما را انتخاب کردم و بدون حق انتخاب پا به این دنیا گذاشتم ... بی شک ان روز هم عاشقانه دوستتان دارم ... بی شک آن روز هم خوشحالم از بودنتان ... و شما را خواهم بخشید برای این بودن ....