عادت
سرش را تکانی داد که یعنی بله شده !
_ اولش یه حسی میاد سراغت میدونی اسمش چیه ؟
تکان دیگری خورد ، نفهمید یعنی چه ، میداند ! یا اینکه ترجیح میدهد شنونده باشد .
_ یه چیزی انگار ته وجودت خالی میشه ! احساس خلا میکنی !
چشمانش را تنگ کرد و گفت :
_میدونی همه وجودت یهو میریزه !
دستش را تکیه گاه سرش کرد و همانطور که حرکات بی خیال او را تماشا میکرد ادامه داد:
_اما زیاد نمیگذره ، کم کم یه کور سویه هایی پیدا میشه . همینجور بیشتر و بیشتر تا جایی که تو میتونی خیلی راحت همه ی اطرافت رو زیر نظر بگیری .
همانطور ساکت بود و گاه به گاه صدای فس فسی ازش به گوش میرسید .
_نه اینکه کسی اومده باشه بالای سرت شمع روشن کرده باشه ، یا یکی حواسش به ترس تو باشه و برات چراغ روشن کرده باشه . تاریک که بشه دیگه شده ! کسی نیست چیزی رو برات روشن کنه !
دستش را به سمت او برد ، آهسته و نرم به پیش میرفت . میخواست پوست نرم و لیزش را لمس کند . و همانطور آرام حرف میزد .
_ آره تاریکی سرجاشه ، اما تو میبینی ، خوبم میبینی . و این قصه ی یه چیز دردناکه ، وجود یه چیز دردناکی که بودنش یک رنج و نبودش هزار رنج !
در دستانش سر میخورد ، میخواست فرار کند اما نمیتوانست ، و او به چشمانش خیره شده بود و گفت :
_ بد دردیه این عادت !
ماهی از دستش سر خورد و به داخل حوض برگشت و او در تاریکی میدیدش که دارد تقلا میکند تا نفس تازه کند ! و صدایی در درونش به او نهیب میزد ، آیا این تلاش برای بقا از سر عادت به تحمل بدبختی نیست ؟!
مانا