کاش امشب ...

دلم میخواد امشب مادر بزرگی داشتم مثل مادر بزرگ السا که نقش یک ابر قهرمان رو برای من ایفا کنه و بگه غصه نخور اگر سالهای جوونیت رو صرف یک هیچ بزرگ کردی ، چون همه ی آدم ها وجود دارن تا تو رو به همین  هیچ برسونن و ایراد از انتخاب تونبوده ...

دلم میخواد امـشب سگ عظیم الجثه ای رو در آغوش بگیرم و با آرامش خیال به سر زمین نیمه بیداری برم و هزار و ده هزار ابدیت شاید همون جا بمونم و به هیچ چیز جز شوالیه ای که هستم فکر نکنم به اینکه باید قلعه رو نجات بدم از خانواده محافظت کنم و همینطور از دوستانم و بعد بیدارشم و ببینم من یک ارتشم ... یک ارتش تک نفره در برابر سایه ها 

و این زندگی منه که باید از نکبت بودنم جلوگیری کنم حتی اگر همه نکبت باشن ... 

 

مانا...

 

سایه ها

با سایه ها در آمیخته ام 

بی اینکه بدانم و بی اینکه چیزی تحت اختیار باشد

روان در مسیر جریان سرکش نور 

جاری چون رنگینکمان غافلگیری 

درست مابین آفتاب و باران 

در تعامل کامل با سکوت 

و در تناقض کامل با خود 

با سایه هایی که نه من میشناسمشان 

و نه آن ها مرا 

و نه شاید نیازی به شناخت 

که شناختن اولین خم از هزار پیچ گریز است و بس

که شناخت همیشه معنایش فاصله ست 

و مابین این دو شاید اتفاقی  باشد بنام عشق

پررنگ و لعاب 

توخالی و پوچ

و زمان خود بهترین قاضی ست برای اثبات این ادعا!

 

مانا

 

وقتی به درون خودم نگاه میکنم، هزار چهره میبینم که با یک سرکشی عجیب گاهی خودشون رو به رخ میکشن. 

چهره ای از درون من که اگر حق انتخاب باشه نه غریزه هیچوقت بروز پیدا نمیکنه. 

نه اینکه انتخاب من این باشه، شاید انتخاب هر انسانی اینطوره که ضعف هاش پوشیده باشن. 

اما مدتی هست که فکر میکنم ضعف ها باید تبدیل به نقاط قوی وجود آدم بشن، هر چیزی که باعث رشد نشه حداقل کاری که میکنه این هست که باعث رکود ادمی میشه.

مدتی دلم میخواد اون گوشه ی طوفانی قلبم رو بکشم جلوی خودم و بهش بگم دقیقا چته که اینطور دل میشوری و اضطراب می بخشی! 

من قوی ترین من این روزهام، زنی که ایستاده سر احساساتش و هر زمان که دلش بخواد می بخشه، رها میکنه و میخنده. 

و هر زمان که نیاز باشه با اشک هاش رفاقت میکنه! 

زنی که جهانش رو ردزی خالی از اضطراب میبینه و خودش زو میبخشه. 

 

مانا

 

قلبم هر شب زیر حجم بزرگی از بی قراری چنان مچاله میشود که انگار دنیا با تمام مخلفاتش چون یک گور تنگ مرا در آغوش میفشارد! 

عذاب نیست، اضطراب است. 

نمیدانم کجای جهانم، از یک طوفان در هراس است.

... 

..... 

مانا

دوست داشتن آدم ها وابسته به هیچ چیزی جز محتواشون نیست. 

آدم ها درونیات و بیرونیاتشون همیشه یکسان نبوده و نخواهد بود، اگر کمی واقع بینانه نگاه کنیم این یکسان نبودن برای خودمان هم همیشه بود و هست. 

آدم ها اگر اینطور نباشن، چطور میشه جهان رو از یک خودخواهی عظیم نجات داد!

هر خصلتی در آدمیزاو وجه خوب و یک وجه بد داره. 

این وسط از انسان انتظار میره در جهت خوبِ، هزار و یک خصلتش حرکت کنه تا به اون تعالی برسه. 

بنظرم تعالی یک انسان زمانی رخ میده که به یک رضایت و آرامش شخصی برسه. 

نجنگه، ببخشه، عبور کنه و گاها رها... 

 

مانا

 

 

 

هیچوقت مراقبت از خودمون اولویت نبوده، همیشه بهمون یاد دادن اول باید مراقب روح و روان و جان دیگران باشیم. البته نه به طور خیلی صریح بلکه از روش های کاملا برعکس. 

ذاتا ما رو جوری تربیت کردن که در جهت تامین حال خوب برای اطرافیانمون باشیم تا بیشتر دوست داشته بشیم و مورد قبول قرار بگیریم! 

برای همین وقتی ما شروع میکنیم به دوست داشتن خودمون، نگاه اطرافیان متعجب میشه، احساس غریبگی میکنن و فکر میکنن ما سیاستی در پیش گرفتیم. اما در وجود ما هیج کدوم از این اتفاقات نیفتاده و فقط به فکر حال خوب خودمون هستیم که گاها در راستای حال خوب اطراف مون نیست.

دور شدن از آدم ها برای محافظت از خودمون گاها نیاز هست، همونطور که جلوی آسیب رسوندن به خودمون رو میگیره، جلوی آسیب دیدن دیگران رو هم میگیره. 

چون با یک روح خشن و زخمی نمیشه نوازش کرد و بوسید و عشق داد، نوع دوستی در کنار خود دوستی معنا پیدا میکنه، دستی که بتونه قلب خودش رو هزار تکه کنه به واسطه‌ی افکار مسموم هیچوقت یاد نخواهد گرفت دست دیگری رو به گرمی بفشاره این قانونی نانوشته هست که بنظرم جریان داره، کاش همدیگه رو به حال خودمون بگذاریم،

کاش یاد بگیریم هیچ کس موظف نیست همیشه در زمان اندوه ما ایستاده باشه به خوب کردن حال ما، 

کاش یاد بگیریم روح و روان هم رو با تاراج نگذاریم برای اثبات انحرافات فکری مون،

چون هیچ چیز مهم تر از روان آدم ها نیست 

کاش به انتخاب های هم احترام بگذاریم و بفهمیم پشت هر سکوتی یک خنجر نیست برای نشستن به سینه ی ما! 

 

چه خوبه مخاطب نداشتن در اینجا🙈😌🌿

مانا

هزارتوی زندگی

جریان زندگی آدم رو به هزار تویی میکشونه که گریز ازش درست مثل یک معجزه میمونه

آدم ها شاید گذشته شون رو بتونن فراموش کنن اما هيچوقت نمیتونن ازش فرار کنن 

و من یکی از همون سرگشته هام، 

فرار نمیکنم 

منتظر معجزه ای نیستم 

فقط دارم با گذر زمان خو میگیرم 

و آدم ها... 

این آدم ها... 

امان از این آدم‌ها!

و شاید این جا بهترین مکان باشه برای رهایی از همین آدم ها 

گاهی عجیب دلت میخواد بی مخاطب باشی، و انگار این بلاگفا و بی رونقی این روزهاش کمک میکنه!

مانا

عادت

_ تا به حال جایی نشسته بودی ، درست وسط نور ، بعد یهو ببینی همه جا تیره و تار شده ؟ تاریکه تاریک ... 

 سرش را تکانی داد که یعنی بله شده ! 

_ اولش یه حسی میاد سراغت میدونی اسمش چیه ؟ 

تکان دیگری خورد ، نفهمید یعنی چه ، میداند ! یا اینکه ترجیح میدهد شنونده باشد . 

_ یه چیزی انگار ته وجودت خالی میشه ! احساس خلا میکنی !

چشمانش را تنگ کرد و گفت :

_میدونی همه وجودت یهو میریزه ! 

دستش را تکیه گاه سرش کرد و همانطور که حرکات بی خیال او را تماشا میکرد ادامه داد: 

_اما زیاد نمیگذره ، کم کم یه کور سویه هایی پیدا میشه . همینجور بیشتر و بیشتر تا جایی که تو میتونی خیلی راحت همه ی اطرافت رو زیر نظر بگیری . 

همانطور ساکت بود و گاه به گاه صدای فس فسی ازش به گوش میرسید . 

_نه اینکه کسی اومده باشه بالای سرت شمع روشن کرده باشه ، یا یکی حواسش به ترس تو باشه و برات چراغ روشن کرده باشه . تاریک که بشه دیگه شده ! کسی نیست چیزی رو برات روشن کنه ! 

دستش را به سمت او برد ، آهسته و نرم به پیش میرفت . میخواست پوست نرم و لیزش را لمس کند . و همانطور آرام حرف میزد . 

_ آره تاریکی سرجاشه ، اما تو میبینی ، خوبم میبینی . و این قصه ی یه چیز دردناکه ، وجود یه چیز دردناکی که بودنش یک رنج و نبودش هزار رنج ! 

در دستانش سر میخورد ، میخواست فرار کند اما نمیتوانست ، و او به چشمانش خیره شده بود و گفت : 

_ بد دردیه این عادت ! 

ماهی از دستش سر خورد و به داخل حوض برگشت و او در تاریکی میدیدش که دارد تقلا میکند تا نفس تازه کند !  و صدایی در درونش به او نهیب میزد ، آیا این تلاش برای بقا از سر عادت به تحمل بدبختی نیست ؟! 

مانا 

 

...

هیچ چیزی جز خودت نمیتونه احوال دلت رو خوب کنه ! هیچ کسی بیشتر از خودت نگران حال دلت نیست . کسی جز خودت وجود نداره برای پناه شدن . برای رها شدن و شکستن طلسم تمام بخت برگشتگی هات ...

همه ی دست هایی که یه سمتت دراز میشن توهنی بیش نیستن . به توهم ها دل نبند ، سرنده ، پا نکوب همه جیز تموم میشه و اونوقت یک من می مونه از ما که شکسته که ترک برداشته که دیگه هیجوقت مثل قبل نمیشه ... 

و همه چیز تموم میشه ! 

همه چیز ... 

 

عصبانیم

باید یاد بگیرم عصبانی نباشم 

باید یاد بگیرم متوهم نباشم 

باید بفهمم که چیزی وجود نداره که سهم کسی در هستی باشه و باعث رنجش و عذابش نشه . 

 

باید کنار بیام ! 

توهمات ذهن بیمار من

آدم ها تنها یک مشت توهمی هستند که ما به آنها رنگ و رو میدهیم . برای خودمان پررنگشان میکنیم . پر و بالشان می دهیم و وقتی میبینیم پرواری در کار نیست رو به انزوا میرویم . 

آدم ها هیچ چیزی نیستند جز تصورات اشتباه من یا تو !

 

آدم ها هیچوقت نمیتوانند در کلماتشان جا شوند 

در رفتارهای سیاست زده یشان خلاصه شوند 

و در گفتارهای نمناکشان حقایق وجودشان را کتمان کنند  !

آدم ها بوی نا میدهند 

بوی خیسی ممتد از یک همخوابگی عاصی 

آدم ها توهم خود ساخته ی من یا تو اند 

که در همه چیزشان میشود شک کرد 

در همه چیزشان ! 

ندارد !

در زندگی روزهایی هست که تو را در خودشان حل میکنند . روزهایی که همه چیز را در خود می بلعد و تمام آنچه از تو مانده را یک جا سر می کشد .

گاهی چنان درگیر این زندگی میشوی و غرق در فراز و نشیب ها که یادت میرود دلت چطور دارد دست و پا میزند برای زندگی !

و تو تازه به این فکر میکنی چه شد ؟

زندگی پر از لحظه هایی است که ما به امید فرداهایی بهتر آن ها را بخشیدیدم . آن ها را تلف کردیم . آن ها را به باد دادیم و آنوقت ما ماندیم و قلبی که یخ زده ، نه فردا را می بیند و نه حال را در میابد !

زندگی چیزی جز لبخندی که به دنیا می بخشیم نیست .

سهم ما تمام لخند هایی است که از هم دریغ کردیم ، بهم نبخشیدیم .

 

و دریغ که هیچ نفهمیدیم ، قلب ما زنده نیست مگر به عشق !

 

 

 

دوستت دارم

کاش میشد تمام زندگی را 

در دو کلمه ی ساده خلاصه کرد 

کاش میشد گذر کرد تا به آینده ای بدون مرز 

و شاهانه خندید به فقر این زندگی 

کاش میشد همه چیز انقدر مبهم جوری امیدوار کننده نبود 

و این همه تلخ مزه مزه نمیشد 

آری 

کاش میشد تمام زندگی را 

در دو کلمه خلاصه کرد 

آنگاه من 

تنها میگفتم 

آنگاه من 

مدام میگفتم

*دوستت دارم*

 

دچار نباید شد !!!

زندگی پر از همیشه هایی است که اگر نباشد

گویی ذره ای از وجودت کم میشود

همیشه هایی که تمام تو را در خود می بلعند

و تو را دچار خود میکنند

همیشه هایی که بالاخره تو آن ها را بالا می آوری

کنار جوی زندگی عقشان میزنی

همیشه هایی که بالاخره یک روز کم میشوند

کمرنگ میشوند

و میفهمی وقتی چیزی انقدر رفتنی است نباید دچارش شد

نباید دچارش شد

و تازه تو امن میشوی

امن !!!

چند لقمه نفت !!!

صف های طولانی

مردم منتظر

دل های نگران

و مردمی که حقشون این نبود

این روزهای ایران ماست

آقای تدبیر و امید

لطفا کمی به اوضاع این روزها دقت کنید ...

صرفا جهت اطلاع باید گفت

روی شما به سپیدی برگ هایی که روی آن حقی از انتخاب ما نوشته شد نیست انگار ...

و من این روزها شاکی ام حتی اگر به جایی بر نخورد ...