مجلس بساطی که درش هیچ بساطی نیست به قول نیما

و وقتی من در امتداد واژه های تو قرار میگیرم ... تو آرام آرام بگذار من خودم باشم ... و حرف هایی که کمی مرا اشک میکند و کمی لبخند ...

و تو بیا و در سایه ی واژه های نا گرفته ام دمی رفع خستگی کن اما یادت باشد قبل از هر چیز گوش هایت را بگیری ...

اینجا همه چیز بوی فریاد میدهد ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه از یک انتخاب شروع شد . انتخاب مردانی که من ٬ تو ٬ ما انتخابشان نکردیم یا اگر انتخابشان کردیم نفهمیدم آنچه نیستند که تظاهر میکنند .

و شاید همه چیز از یک تظاهر شروع شد .

اما خیلی وقت ها با خود فکر میکنم آیا افتخار آمیز است بگوییم تا به حال در هیچ انتخابی دخیل نبوده ایم ؟!!! یا کندن مسئولیت از دوش است ؟!! یا شاید نوعی مخالفت ؟!!! هنوز من چیزی نمیدانم ...

اما آن تظاهر و یک شروع ... و چیدمان خوش و آب رنگ الفاظ به نام نامی دروغ ... و اینجا هیچ کس دروغ گو نیست ... همه "دروغ خو " هستند و این یک واقعیت تلخ نیست یک حقیقت محض است ...   

امروز ایران ما ... سرزمین ما ... همان وطن که در اوج خستگی هم خواهان ماست و کسانی را دارد که دستان ما را ارچند غریبه با خود آشنا بداند ... غریبه نشده اما غریب پرست شده ... غریبه ای با نام " سیاست " که آشنا تر از هر کسی به آنهایی است که میدانند از آن چه میخواهند ...

سیاست واژه ی غریبی است حداقل برای من ... که در ان دروغ مصلحت نام میگرد ... زیر پا گذاشتن اعتقاد پوست اندازی و نو شدن ... و له کردن مردم حرکتی رو به جلو برای رفاه احتماعی ...

سیاست یعنی یک هیـــــــــــــــــــــــــــس بـــــــــــــــــــــــلنــــــــــــــد بر فراز لب های همه ی آن ها که میگویند مصلحت چیز دیگری است ...

و من هنوز نمیدانم مصلحت در کدامین خانه ساکن است ...

خانه ای که سقفش هر لحظه ممکن است آوار شود اما هنوز محل زندگی خانواده ای است که کودکش نگران هر لحظه خواب عمیقش هست ...

یا در خانه ای که پدرش لبخندش شرم ... اشکش شرم ... بودنش شرم و نبودنش شرم است ...

و یا در خانه ای که مادرش همیشه سیلی به صورتش می نوازد تا سرخ بماند ....

و یا ان خانه ای که تو کثیفش میخوانی اما دختری دارد که تن میفروشد تا خانواده اش زنده بماند ... و چه کثافت تمیزی است در برابر توئی که نه میدانی نه می خواهی بدانی حال و روز مردمی را که تو این روزها را برایشان به ارمغان آورده ای ...

وقتی طبل انتخابات نواخته شد نمیدانستیم ۲۹۰ کودک روانه ی کودکستانی به نام مجلس شورای اسلامی  میکنیم ....

کودکانی که نه نمی خواهم چون تو را دوست ندارمشان گوش فلک را کر کرده ....

مجــــــــــــــــــلس شورای اسلامی اسم دهان پر کنی است اما بوی تعفن میدهد وقتی همه چیزش احمقانه است ... همه چیزش ...

تو تصویب میکنی حقوق مادام العمر برای نمایندگان را ...

توئی که تصویب میکنی گرفتن مدارک به ازای هر سال خدمت را ...

توئی که تصویب میکنی دکترجان و من صیغه شویم تا گلو دردم درمان شود ...

و این توئی که همیشه کارشکنی ... همیشه مخالفی .... همیشه میخواهی به نفع مردم عمل کنی اما نمیدانم چرا نمی شود ....

این جا ایران است ...

آری صدای مرا از پشت فلز داغ خانه ام میشنوید ...

و همه چیز اینجا آرام است ...

جز زندگی ....

 

 

پ.ن برای غریب آشنا :

دوستی که با خودت فکر کردی من تن فروشی رو خوب جلوه دادم ... و خودت رو تو کامنت خصوصی غریب آشنا معرفی کردی و فکر کردی نباید همچین انتظاری از من داشته باشی ... لازمه بگم ... من گفتم  کثافت تمیزی هستند تن فروش ها دربرابر اونها که دارن جون مردم رو میگیرن و اونا رو له میکنن ... و اگر برداشت شما اینه من صد در صد تن فروشی رو خوب تر جلوه میدم در برابر کار این دولتی ها .... و مجلسی ها و نظام ... چون شرافت اونکه تن میفروشه بیشتر از اونیه که ادعای زرنگی میکنه و مردم رو به صلابه میکشه برای منفعت طلبی شخصی اش ...

 

 

 

دولت تنها نامی لقلقه ی زبان

وقتی من ساکتم تو آرام بیا و در گوش هایم فریاد بزن و بگو احمق نباش تو که فریاد بزنی همه ی جهان گوش میشود پس بلند شو  ...

و من وقتی آرام قدم بر میدارم تو باز به کنارم بیا و آرام تر بگو خسته نباش و محکم قدم بردار وقتی تو قدم بر داری همه ی دنیا با تو هم قدم میشود ...

و من فکر میکنم تو فکر میکنی آن لحظه دنیا در مشت های من است ...

من میشوم اول و آخر ... دنیایی کوچک با اهداف بزرگ ... بدون همراه اما محکم تر از همیشه ... و نمی ترسم از دروغ ... و نمی ترسم از ریا ... نمی ترسم از بلوا ... نمی ترسم از همه ی آنچه که بخواهد مرا خم کند به اسم دوستی ...

 

 ---------------------------------

 

در روزهایی که من سخت نفس میکشم از این همه اتفاق ریز و درشت ... دلم عجیب گرفته از دیدن یک نگاه ساده ...

نمیدانم دیده ای یا نه ... رفته ای به بالینش یا نه ...

کودکی را که مرگ در یک قدمی اش پرسه میزند دولت جان ...

نمیدانم آشنایی با روزهای پر از درد مادری که همیشه اشک است و همیشه لبخند برای یک امید تازه ...

هنوز نمیدانم تو خبر داری از نگاه ساده ی کودکی که با کنجکاوی کودک تخت کناری را دید میزند و درد میکشد اما هنوز برق نگاهش همچنان باقی است برای کشف چیزهایی که نمی داند ...

برخلاف تو که وقتی آب از بینی ات راه می افتد بهترین ها بالای سرت هستند او قانع است  به بخشی که مشترک است با بخش عفونی ... و تنها زمانی می شکند که مادرش را در کنار خود نبیند یا تا شدنش را ببیند ...

تو خبر داری از مادری که کودکش ... بهتر که بگویم نوزادش را به آغوش میگیرد و نگاه می کند و موهایش را می شمارد که هنوز در نیامده ریخته اند ... و با لذت از زیبایی فرزندش می گوید و پدری که خسته شد بس که خط چین دیوارهای خانه را شمرد تا کودک و مادرش را در کنار خود ببیند ...

خبر داری از تمام راحت شد هایی که پس از مرگ آن ها بر زبان ها جاری می شود ....

و تو میدانم که بی خبری دولت مرد جان اما بدان سخت در مرکزیت این اتفاقی وقتی ملتت اگر خیر نباشند کودکانت جان میدهند ...

وقتی بخش بیماران سرطانی بیمارستانی که ساختی با بخش عفونی را تنها دبوار شیشه ای جدا میکنند با این تعبیر که خب آخرش که می میرند ...

و تو مسئول تمام پزشکانی هستی که مدرک دارند اما درک ندارند ...

و تو مسئول این خودکفایی کوفتی هستی وقتی سرب بنزین هایت از هر ۱۰۰ کودک ۲۰ نفرشان را سرطانی می کند ...

و خانواده ای که برای یک داروی کوچک باید بالا تا پایین شهر را بگردد و باز بی نتیجه و نا امید ذره ذره اب شدن کودکش را ببند ...

 میدانی دولت مرد تو در واقع هیچ کاره ای ... تو در واقع هیچی نیستی ... تو در واقع در مصلحت نظام گم شده ای  و تنها نامت دست مایه ی عده ای است برای منافع شخصی شان ... اما من از این نظام ... این سیستم فئودالی که بوی دموکراسی کورَش مشام همه را آزرده بیزارم وقتی میبینم تنها یکی از دردهای کودک سرطانی را وقتی که نه کودکی اش را دارد نه میداند به روزهای آینده اش می رسد یا نه ...

و تو بدان مسئولی وقتی مادری آه می کشد ... کودکی ناله میزند و پدری اشک میریزد ...

 

   من از تو بیــــــــــــــــــــــزارم

                   دولتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمر بی مسئولیت متظاهر

 

                                      وقتی که هیچ نقشی نداری و تنها بازیچه ای

بی عنوان

دولت جان سلام

غرض از مصدع اوقات شدن جز کمی احوال پرسی ساده و محترمانه و البته تاکیدا منصفانه نیست ...

از انجا که سرب موجود در هوا بیشتر از سرب موجود در گرافیت قلم ماست ٬ قلم ازیزمان را یارای به درازا کشیدن کلام نیست . پس کم وراجی کردن بنده ی حقیر را در برابر حال و احوالات شما ببخشایید ...

اگر احوال ما را جویایید به لطف بی دریغ سلسله جبال البرز و طبیعت مازندران خوبیم ...

اما اگر از آنطرف کوه می خوا هید  بدانید حالشان خوب است ملالی نیست جز دوری سلامتی و نزدیکی مرگ !!! خدا شاهده هر چه این حضرت عزرائیل از شما دور است به این دوستان نزدیک است ...

بازار سکته و تنگی نفس و سرطان که نیز جای شما خالی این روزها از بازار ارز سکه تر شده ... (میدانم الان میگوئید دوستان جای ما من از مناعت طبع شما به شدت آگاهم به جان شما )

اما هر چه هست تقدیر است و سرنوشت ٬ چون مرگ حق است و دنیا فانی و شما نیز به دنیال باعث و بانی ... (قافیه های ناکوک را به بنده ی حقیر ببخشید خوشی زیادی شاعرمان کرده دولت مرد جان )

من خوب باخبرم نه ایراد از شماست ٬ نه ایراد از هواست . اصلا بارها خدا شاهده گفته ام خب به دولت مرد چه که مردم ما یک ریه ی فکستنی دارند و قلبی که طالقت دوتا تالاپ و تلوپ اضافه را ندارد !!!

میدانید ما اساسا انسان های بی منطقی هستیم و همیشه میخواهیم با تقدیر و سرنوشت و حتی اکتان های بیچاره هم بجنگیم ...

حالا دست به یقه شدن با خدا اشکالی ندارد ما انقدر وقیح شدیم که میخواهیم شما جناب محترم دولت مرد به ما توضیح دهی چرا این بنزین تولید ملی ما انقدر خسارت به جان مردم زده و همه ی نفس ها را بریده ٬ اصلا نمی فهمییم خب بریده که بریده ٬ نفس برای بریدن است دیگر ٬ مگر غیر از این است ؟!!!

میدانم شما انقدر بزرگوارید که هیچوقت مار ا به خاطر این وقاحتمان تنبیه نمی کنید . به خاطر سوال های بی موردمان تنبیه نمی کنید و به خاطر جواب های بی مورد تر مان باز هم تنبیه نمی کنید . تنبیه نمی کنید ! تنبیه نمی کنید ! فقط کمی خدا را همراهی میکنید و جان می ستانید از بندگانش  ...(خدایا تو جان می بخشی و اینجا    به نام تو می گیرند جان از ما)

جان ما چه ارزشی دارد در برابر این همه لطف شما که گاهی ما نمی بینیم و نمی فهمیم این همه تلاش برای کمک به خدا برای کم کردن جمعیت و رفاه اجتماعی است ...

تقصیر ما که نیست شما ببخش با رفاه غریبه ایم . ما مردمان روزهای سختیم ٬ روزهایی که شما میروید آن بالای تریبون فریاد میزنید دولت مرد جان و آن اجنبی های خاک بر سر ما را تحریم میکنند و ما هی قوی تر می شویم و قوی تر می شویم و قوی تر می شویم تا انجا که آروغ میزنیم از این همه قوی شدن ...

حالا این وسط چند نفری هم از این آروغ زدنها بمیرند خب چه میشود . به کجای این کره ی هفت میلیارد جمعیتی برمیخورد !!! مهم مصلحت نظام است ...

فقط این آخرین سوال بی جای مرا جواب بده دولت مرد جان ٬ این دستجردی بیچاره را چرا اخراج کردی ؟!!! خب وزیری که نمی فهمد که زین اسب برای ما واجب تر از داروی بیماران خاص است که نباید اخراج شود جان من باید با مدارا تفهیم شود ...

البته این هم تقصیر شما نیست . از انجا که شما با اقشار نفهم طرف نبودید نمیدانید با نفهم جماعت باید چگونه رفتار کرد ....

اما وجدانی به ما نگاه کنید که چگونه شما را تحمل میکنیم دولت جان ...

چطور ایستاده می میریم و دم نمی زنیم  ...

ما را له میکنی اما همچنان ساکتیم ...

ببین با همه ی کثافتی که به وطنمان زدی باز همه تنها ایستاده ایم و نگاه میکنیم و حرف های دهن پر کن میزنیم ...

و مرگ ستار بهشتی و محسن روح امینی و سر خورد سر مومنی در چاه  فقط دو روز ما را خط نویس می کند ...

نمی بینی ما مردمان مناسبتی یک روز برای حسین سینه میزنیم و فردا برای یزید نوحه میخوانیم ...

ببین ما که نه رگی به اسم غیرت داریم و نه شرافتی به اسم انسانیت چطور در برابر حماقت های تو

ساکتیم و  لام تا کام حرف نمیزنیم ...

پس دولت مرد جان کمی کوتاه بیا و انسان های نفهم را درک کن عزیز من !!!!!!!!!!!!!!

چقدر حرف زدیم ما حواسمان نبود این نامه ای اداری بیش نبود ...

روز بخیر ...

                                 با احترام

                                  بنده ی نمک پرورده ی مخلص و چاکر و همه جوره فدای شما

                                                                                            مانا

بس ٍ خفگی ...

روزهاست خفه شدن توی هوای سرد زمستون رو ترجیح میدم  به فریاد زدن و عربده کشیدن ...

چه میشه کرد گاهی می طلبه ...

میدونی رفیق من کمی تا قسمتی نیم کره ی چپ و راست مغزم دچار بحران شده ...

یه عده از رفقا که جمع کردن و رفتن از بلاگفا ... خب دوس داشتن و به کسی هم ربطی نداره ...

یه جنبشی هم داشتیم فیلتر شد رفت پی کارش ... اصلا نفهمیدم کی بودن و چی بودن و چی شدن ...

بیانیه اشونم همین جا موند یادگاری ... شایدم رفتن اعضای تاپ سکرت و محترم جنبش در منزل جدیدی که درش خبری از فیلترینگ و از بین رفتن مطالب نباشه ... چه میدونه کسی .... ما هم که عدسی بودیم توی این آش ... به ما چه که کجان !!!! حالا یه بیانیه ازشون گذاشتیم فک کردیم شدیم صاحبشون که مثلا بدونیم کی هستن و چی میگن و در حال حاضر کجان !!!

هر جا باشن سلامت باشن ... آآآآآآآآآآآآآ مممممممممممیییییییییین

اما دارم با خودم فکر میکنم ... چرا باید برم جای دیگه وقتی اینجا جاییه که باید حقم رو ازش بگیرم ..... برم توخونه ای دیگه و مهمون جایی بشم که شاید منو بی حساب و کتاب فیلتر نکنه و مطالبم رو از بین نبره اما فریاد منم توش توی بن بست دیوارای غریبه اش می پیچه و تنها به گوش خودم میرسه .... اصلا چرا باید بترسم از اینکه مطالبم رو از بین ببرن ... مگه فکر من و اعتقادم نیست پس اینا برای من همیشگیه .... همیشه هست و باقیه چه یکبار فیلتر بشه و چه ده ها هزار بار باز من میتونم دوباره از اعتقادم بگم اما فرار نکنم ازشون .... 

توی این اشفته بازار بلاگفا من تا آخر هستم تا بتونم حداقل به خودم ثابت کنم از جایی که حقم رو خوردن فرار نمیکنم به اسم تحریم ... چون گاهی این تحریم مثل آفتاب پرست رنگ عوض میکنه و میشه مایه ی خوش خوشان سران بلاگفا ....

و امروز روزیه که می پرسم از سایه ...

رفیق خوب من هنوز اعضا اجازه ندادن اسامی رو برای منی که بهم اعتماد داری فاش کنی ؟!!!

هنوز اعضای جنبش می ترسن با اما و اگر من و پرسش هام  اون عده ای که دروشون جمع شدن فراری بشن ؟؟؟؟

سایه جان این جنبش که تو باهاش در ارتباط تنگاتنگی بودی جوری که میتونستی ازشون بخوای به من اعتماد کننن و اسمشون رو بهم بگن تا من بدونم با کی طرفن چی شده ؟؟؟؟

کجاست ؟؟؟؟

امروز همون روزیه که تو ... اعضای محترم جنبش همبستگی باید پاسخگو باشید بانوی مهر ...

البته اگر هنوز گذرت به بلاگفا میخوره رفیق ....

 

 

 

فرصتی نیست ...

اجازه هست

آرام بگویم ... بیزارم از همه ی آنچه که در جریان است

و آرام تر بگویم ...

بیزارم از روزهای بلاتکلیف این روزها

و خیلی خیلی خیلی آرام تر بگویم ...

خسته ام جان من ...

خسته از این همه دیدن و ندیدن

خواندن و نخواندن

از این هم واژه چینی کهنه

از این همه نگاه در بند

و این همه ٬ همه ی های در هم و برهم

خنده های لجباز و دهن پر کن

نگاه های خسته و غریبه

و چقدر من گیجم بین این همه که مرا به خود میخواند

و چقدر نگاهم حیران است بین یک خواستن و نخواستن عجیب

نگاه من به دور تر نمی رود

بس که امروزم درگیر ریز و درشت ها شده

و تو به خاطر بسپار نگاه زنی را که

اعتقادات خصوصی اش دیگر مجال زندگی از او گرفته است ....

                                                                       

                                                                   

.. بغض .......

                                      

           و تو بگذار من همچنان خاموش باشم

    در روزهای سردی

که شاید من عجیب گرمم

از به دوش کشیدن

کیسه های کهنه ی غم

که مرا یارای به دوش کشیدنش نیست ...

و بگذار آرام لبخند بزنم

به دهن کجی دنیا

که دارد بد تایم میکند در روزهایی که من میدانم اما نمیتوانم

و بد روزگاری است

که در آن تزویر ... تسکین است

دروغ ... امنیت

و بغض یک حقیقت ...

و بد روزگاری است

که در آن مهر ... عصیان است

صداقت ... حقیر

و بغض یک حقیقت ...

و تو بگذار من

سرم را بر شانه های سایه ای بگذارم که میدانم توهم یک بودن است

و تو میدانی

            این روزها ...

                            بغض یک حقیقت است ....