و تو بگذار من همچنان خاموش باشم

    در روزهای سردی

که شاید من عجیب گرمم

از به دوش کشیدن

کیسه های کهنه ی غم

که مرا یارای به دوش کشیدنش نیست ...

و بگذار آرام لبخند بزنم

به دهن کجی دنیا

که دارد بد تایم میکند در روزهایی که من میدانم اما نمیتوانم

و بد روزگاری است

که در آن تزویر ... تسکین است

دروغ ... امنیت

و بغض یک حقیقت ...

و بد روزگاری است

که در آن مهر ... عصیان است

صداقت ... حقیر

و بغض یک حقیقت ...

و تو بگذار من

سرم را بر شانه های سایه ای بگذارم که میدانم توهم یک بودن است

و تو میدانی

            این روزها ...

                            بغض یک حقیقت است ....