آخرین دست نوشته ... به رنگ نود
آخرین حرف ها با زمستان ۹۰ :
و بهار در زد
تا به من یادآوری کند یک قدم بزرگتر شدم
یک قدم قد کشیدم
یک قد کوتاه شدم
و بهار در زد
تا به من بگوید به خود بیا
این زمستان هم رفتنی شد
و من
اندک اندک دارم به خود
باور میدهم که رفتنی شدی
تو زمستان خوبی بود
بارانت
برفت
نگاهت
لطافتت
شوق زیستنی که به من دادی از یاد رفتنی نیست
تو همیشه ماندگاری برای من
تو باقی در لحظه هایم
تو خوبی من باور دارم !!!
آخرین نیایش ۹۰ :
سپاس خدای من ، سپاس برای نودت ، برای روزهای خوب و خوب ترش
سپاس خدای من ، سپاس برای تلنگر های ریز و درشتت ، برای تمام خرده ریزهای دلم که به من برگرداندی
سپاس خدای من ، سپاس برای همه دردی که مرا با آن آشنا کردی ، برای همه روزهایی که اشکی ام کردی
سپاس خدا من ، سپاس که قدر شانه هایم برای تو کوچک شد تا برای پذیرش آنچه هست بزرگ شود تا در کنار نفهمیدن تو رشد کنم تا تو را بهتر بفهمم
سپاس خدای من ، سپاس برای تکرار خاطرات ۹ سالگیم ، برای روزهایی که فهمیدم اشک درمان نیست ، مرگ است .
سپاس خدای من ، سپاس برای همه آنچه که به من فهماندی و فهمیدم
سپاس برای هر آنچه نشانم دادی و دیدیم
سپاس برای هر آنچه که صدایش را بگوشم رساندی
و سپاس برای هر انچه نفهمیدم ، نشنیدم ، ندیدم
اما بود ...
نودت رو به پایان است اما برای من ماندنی
خدای من در نود و یک ات برای هر انکه لایق شادی است ، دلی شاد خواهانم .
برای هر آنکه لایق سلامتی است و حتی لایقش نیست ، سلامتی آرزو میکنم .
برای هر آنکه زندگی را می فهمد و نمی فهمد زندگی آرزو میکنم .
خدای من برای همه خدایی خواهانم به وسعت نگاهشان
خدای من برای همه خواهان دردی هستم برای بقا که بی درد انسان رو به زوال میرود و پر پرواز کوتاه
خدای من برای همه قدرت فهم و درک حقایق را خواهانم در محدودی اندیشه شان
برای همه روزگاری را میخواهم بدون قضاوت شدن ، قضاوت کردن
برای دل ها محبت را فهمیدن و برای چشم ها نیکی ها را دیدن آرزو میکنم
روزگاری که درش خود خواهان خود نباشند و همه خواهان یکدیگر باشند
خدای من ، تو خدای منی و میدانی بر اندیشه ام چه میگذرد
بخواه به نام اعظمت هر انچه که زیبا میبینی برای مخلوقت ...
آخرین درد نامه ی ۹۰ :
خدای من سپاس برای ایرانم
خدایا سپاس برای خون دل هایمان
خدایا سپاس برای همه ی انچه که در این دیار میگذرد
خدایا سپاس برای تمام نداری ها
خدایا سپاس برای وجود تمام پدرانی که شرم زده اند دربرابر خانواده
خدایا سپاس برای تمام آنچه که مادر غصه اش را میخورد
برای تمام آن حسرتی که کودک شب عید میکشد
خدای من سپاس برای عجیب مخلوقت
خدای من سپاس برای همه انچه که رنگ باخت همه انچه که دیگر نیست عاطفه ، مهر ، مهربانی
خدایا سپاس برای خدایت
خدای من دست بنجنبان برگ دیگری از دهه ی نود دارد ورق میخورد
خدایا این رسمش نبود
بگذار بگویم اینبار
در این بهار دوست دارم فریاد بزنم
سالی که نکوست از بهارش پیدا نیست
شرشان لطفا کم ...
آخرین بار در ۲۶ اسفند ۹۰ دلم نوشت :
و هر راه گم کرده ای را بهایی است
آری ، بهای من گم کردن تمام انچه که دوست میداشتم شد
بهای سنگینی بود
پرداختم
حساب بی حساب
راه را به من نشان بده
همان راه که دیگر
نه تو باشی
نه یادت
نه سراغی
من باشم و امروز
من باشم و باران
من باشم و بودن
بوسه و هزارن بوسه بر روی گونه های مهربان تو همسرم که نداشتنت رنج سختی بود ...
قدر دان بودنت بودن را یاد خواهم گرفت یبش از این ... بی شک ....
بهارتون به رنگ دلخواه زیستن تون
تکیه اتون به خداتون
مانا









