... بتاب ...
و تو گرما بپراکن در سایه سار ابرهای زمستانه
بر پیکر نحیفم
که روزهای سختی می گذراند
و ببخش که نصیبت شد تمام تردید هایی
که پشتش ترفندهای عاشقانه بود برای بقا
عاشقانه بود اما گمشده در تمام آنچه که تکرارش رکود آورد
سکوت آورد
و تو پنداشتی شایسته ی همین تکراری
قدم قدم به ناتوانی من شک کن
برای رسیدن به سر سرود زندگی
و قدم قدم دور شو از آنکه برایش دنیایی
که حباب بودنم به تک انگشتی بند است
تو هستی
لبخند هست
عشق هست
زندگی نیز
و شاید نبودنم کافی باشد برای بودنت
هست من تقدیم به تو که شایسته ی زیستنی
با عشق هیجی شدنی
و در این الفبای تازه تاسیس
من آن حروف پر تکرار رو به زوال
پرمی کشم از کنار اوج بودنت
اما تو بتاب همچنان بر پیکر نحیف من
تو بتاب ...
تو بتاب ...
تو بتاب ...

توضیح نوشت :
دلنوشته نیست ... ذهن نوشته است بی هیچ مخاطبی ...
حسم نوشت :
با تشکر از اصغر فرهادی ... با تشکر از جدایی نادر از سیمین ... با تشکر از همه ی آنها که ایرانی را دیدند و با تشکر از صدا و سیمایی که ندید ... با تشکر از سیاست کثیف با تشکر از بازی های زیرکانه ... فقط خدا کند سرگرممان نکرده باشند ... اینم یک آرزوست ....
دلم نوشت :
من اسلش شدم و تو خط قرمزی که مرا از بودنم دور کرد ....