نجوم ... افسانه ... هالیوود ... خدا ... زئوس
یکی از زیباترین افسانه های ستارگان آسمان به طور حتم افسانه ذات الکرسی ( کاسیوپیا ) و امراة المسلسله ( آندرومدا ) است . " کفوس " ( kepheus ) پادشاه اتیوپی و همسر خودپسندش " کاسیوپیا " ، دختر بسیار زیبایی به نام " آندرومدا " داشتند . روزی ملکه خدایان را از خود رنجاند و آنها را آزرده خاطر کرد ، به این ترتیب که ادعا کرد ، دخترش زیباتر از " نرایدین " ( nereiden ) دختر " نرویس " ( nereus ) خداوند دریاها است .
آنها نزد " پوزیدون " حکمران دریاها ، که ما امروزه اغلب او را " نپتون " ( neptun ) می نامیم ، شکایت وادعای خود را مطرح کردند . پوزایدون از این امر بسیار خشمگین شد و هیولای دریایی ترسناکی را به اتیوپی فرستاد ، که امروزه به شکل صورت فلکی نهنگ در آسمان قرار دارد . این هیولای وحشتناک از دهانش آتش می بارید تمام آن سرزمین را ویران کرد . مردم که از این امر مایوس و ناامید شده بودند بالاخره به پادشاه خود روی کردند . " کفوس " از غیبگویان راه چاره خواست و آنها راه حل وحشتناکی را به او گفتند . او دریافت که هیولای بی رحم تنها در صورتی از سرزمین او دست خواهد برداشت که او یگانه دخترش " آندرومدا " را به هیولا تحویل دهد . شاه ابتدا این کار را به تاخیر انداخت ، ولی هیولای دریایی هر روز خشمگین تر می شد و سرزمین او را بدتر ویران می کرد . بالاخره شاه دستور داد شاهزاده خانم را در غل و زنجیر کنند و بر صخره ای در دریا محکم ببندند .
هیولای دریایی به زودی پدیدار شد و می خواست " آندرومدا " را در چنبره بگیرد ، ولی درست در همان لحظه " برساوش" ( perseus : پرسه یا برساوش پسر زئوس ) پهلوان ، که او نیز به شکل صورت فلکی در آسمان قرار دارد ، از راه رسید . برساوش ، که صندلیهای بالداری در پا داشت و می توانست با آنها پرواز کند ، دختر بیچاره را که برای کمک فریاد می کشید ، دید . او بی درنگ به هیولا حمله ور شد ، اما نتوانست با شمشیر خود بر هیولا غلبه کند . خوشبختانه او در ماجرای دیگری ، سر " گورگون " را به دست آورده بود ، سری که هر موجودی به آن نگاه می کرد ، بلافاصله تبدیل به سنگ می شد . او این سر را در برابر صورت هیولا گرفت ، به نحوی که هیولای دریایی در یک چشم بر هم زدن به سنگ تبدیل شد . برساوش ، شاهزاده خانم را که بعدها همسر او شد ، نجات داد . بر ساوش ، سر گورگون را از بدن " مدوسا " ( medusa : یکی از سه خواهر خدایان افسانه ای یونانی " گوگون ها " می نامیدند . مدوز زیبایی خیره کننده و گیسوان جذابی داشت . " آتنا " " دختر زئوس " ربه النوع هنر و دانش و صنعت که از او رنجیده بود ، گیسوان او را تبدیل به مار کرد . و بر دیدگانش نیرویی داد که به هر کس می نگریست سنگ می شد . " پرسه " یا برساوش پسر زئوس او را با خود در جنگها و لشکرهایش همراه می برد و دشمنانش را به سنگ تبدیل می کرد .جدا کرده بود ، هیولای ترسناکی که " پگاسوس " ، اسب بالدار ، از پهلوی او به وجود آمده بود .
صورت فلکی برساووش

حسم نوشت :
فیلم نبرد تایتان ها بر گرفته از همین افسانه بود اما با دخل و تصرف های جالب ... زئوس خدای زمین به همسر پادشاه وقت ٬ که بر عیله اش شورش کرده تجاوز میکنه تا درس بزرگی بهش بده . برساووش پسر زئوس و نجات دهنده ی دختر پادشاه شورشی بعدی ... زئوس خدای پاکی بود بی شک ... نمیدونم چی میخوام بگم اما چیزای خوبی نیست ... فیلم سازی جالبی هم نیست ... همونطور که داستان سازی جالب هم نیست ...
دلم نوشت :
نفس ٬ گیر است یا هوا گیر نفس های من نمیدانم . روزهای خوبی است اما نفس درگیر !!! لبخند میزنیم ٬ میخندیم ٬ هورا میکشیم اما دریغ دل همان دل است و هیاهوی بی صدا همان هیاهو ... حال من خوب است . دیر گاهی است حال من خوب است . نفس میاید ٬ میرود و گذر روزها را به من دهن کجی میکند و من همچنان تمام قد ایستاده ام برای هضم تمام انچه که دستگاه گوارش بودنم قادر به تجزیه ی آن نبود .
روزهای خوبی است ٬ بد بودنش را باور نکن . ما همچنان عاشقان زیستنیم ٬ سمبلی از زندگی .