من ... تو ... زندگی ... بودن ... ایمان
صدای خنده ات را که شنیدم ٬ گوشه چشمی نازک کردم و از بالای شانه ام نگاه ریزی به تو انداختم و تو دستانت را به علامت تسلیم بالا آوری و گفتی :
ـ اینبار دیگر نمیشود گفت حق باتوست ... این را بپذیر !!!
نگاه از تو گرفتم و توقدمی به سمت من برداشتی و گفتی :
ـ سخت است انسان باشی از دوست داشتن لبریز و سرشار از تعهد و آنگاه تو پر از خالی میشوی ... و این قصه ای دیگر است ...
ـ و تفاوتش ؟!!!
لبخندی زدی و گفتی :
ـ انسان که باشی تهی نمی شوی ... حتی اگر خالی ات کنند ... انسان که باشی تنها درگیر میشوی بین تمام آنچه دوست میداری و تمام آنچه نسبت به آنها متعهدی ... انسان خالی یعنی کالبد بدون روح و کالبد بدون روح یعنی یک دنیا یاس معنوی ...
ریز نگاهم کردی و گفتی :
ـ تا آنجا که من میبینم روح تو عجیب دارد در وجودت ول وله به پا میکند ... نه ... تو از آن دست خالی شده ها نیستی ... باو رنمیکنم ...
ریشخندی زدم و گفتم :
ـ اینطور که تو میگویی انسان خالی وجود خارجی ندارد ... پس در من دنبالش نگرد ... اگرچه می پندارم من یکی از همان هزار تا هستم ...
آرام خندیدی و دست را روی شانه ام گذاشتی و گفتی :
ـ حسش میکنی ؟!!!
سرم را به سمت نگاه تو چرخاندم و عمق نگاهت را کاویدم و گفتم :
ـ آری ...
شانه ام را در مشتت فشردی و گفتی :
ـ حالا چه ؟!!!
جوابم همان آری همیشگی بود ... محبتش در مشت هایش پنهان نبود در نگاهش بود و او آرام کنارم نشست و همانطور که به بینهایت نگاه میکرد گفت :
ـ میشود آرامش را در نگاه زندگی جستجو کنی ٬ نه در سیلی هایی که به تو میزند ؟!!!
برای دقیقه ها سکوت کردم و با خود اندیشیدم به سیلی هایی که صورتم را مینواخت و آرام زیر لب زمزمه کردم :
ـ دریای آرام ناخدای ماهر نمیسازد ...
با صدای خنده هایت به خود آدم و تو داشتی دور میشدی از کنارم ... و باز هم من ماندم و آنچه که تو مثل همیشه به نگاهم بخشیدی ... ایمان ... ایمان به بودن ... و من مومنم به بودنم ...