این روزها ...
پوست ضمخت حقیقت شونه های تو رو نوازش میکنه و تازه اونجاست که توان پیدا میکنی چشم ها تو باز کنی اما چه چشم باز کردنی که به اشاره ای مجبور به بستنش میشی با دیدن واقعیت ها ...
نه توان موندن داری و نه آدمی از جنس رفتنی و اینجا وقت تصمیم گیری میشه و همچنان پوست ضمختی داره پی در پی و با اصرار تو رو نوازش میکنه ...
و تو حتی آدمی نیستی که به این نوازش ها اعتراضی کنی چون همچنان خودتی ...
و همه اینها دست به دست هم میدن تا این روزهای تو تلفیقی بشه از درد تصمیم و درد دیدن و درد یأس و نهایتا سکوت ...
و تو همچنان فکر میکنی افکار عجیبی هستن اما دیگه بینشون چفت نیستی و اون دستای ضمخت بهت یاد دادن دست و پا زدن رو ...
درد کشیدن رو ...
سیلی زدن رو ...
و نهایتا سکــــــــوت !!!
+ خنده دار نیست برای اعتراض به مصلحتی که خودت برای نظام سنجیدی دست به دامان خود تو شدند عروسک های خیمه شب بازی این فستیوال انتخابت !!!