بی عنوان
دوست نداشتم همه چیز آرام باشد
دلم کمی سکون سرتاسر هیجان
با لخته ای التهاب بودن میخواست
پاورچین پاورچین
اما نا آرام
قدم زنان اما دوان دوان
بیا
ببین این همه تضاد را چگونه رو گونه و لبهایم جا داده ام
میخندم
اما در درون اشک میریزم
آری
من خائنم به زندگی
من خائنم به بودن
من خائنم به هر انچه که تو بگویی
و من خائنم به خود
سراشیب لحظه های مطرود من
شد فراز گام های تو
و من سقوط شدم برای صعود شدنت
چقدر آینه ی دلم زنگار پس انداخته است
چقدر تیر کشید سلول نیمه هوشیار مغزم
از این همه خیانت به خود
و من آری
من شرمسارم در برابر خود
حتی بیشتر از شرمساری ام در برابر تو
و تو مرا خواهی بخشید
و حتی اگر باز هم نبخشی
من مجرمم به جرم کشتن خود
به من لبخند بزن
چون من روزهاست به خود گریه میکنم
به خود ضجه میشوم برای همه ی روزهایی که
اعتقادات خصوصی ام را در کوزه گذاشتم
برای رفع عطش دیگری
و پنداشتم ما یعنی این !!!

دلم نوشت :
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم
خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
*رهی معیری *