برای اولین بار بود که می دیدمش

رو در رویش ایستاده بودم و او حرف میزد

حرف های خوبی میزد یا شاید هم خوب حرف میزد

نمیدانم  !!!

گرم حرف زدن بود و من گرم  گوش سپردن ..

 

و داستان از آنجا شروع شد که به اینجا رسید

" زن ها  سه مرد در زندگیشان دارند

مرد اول مرد رویاهایشان است

مرد دوم مردی که عاشقش هستند

و مرد سوم مردی که در آغوشش آرام میگیرند

مرد اول را هیچوقت نمی بینند

مرد دوم میتواند همان مرد سوم باشد "

نگاه به نگاهم دوخت و گفت :

"بیچاره زندگی که  در آن زن مردی را که در آغوش میگیرد مرد دوم زندگی اش نیست"

 

 

پاسخ من به نگاهی که به من دوخته بود

دستی زیر چانه و لبخندی کوتاه بود ....

 

 

وقتی از مغازه اش پا بیرون گذاشتم داشتم با خود فکر میکردم

"برای دیدار اول هضمش کمی سنگین بود"

 

 

 + الان میدونم هیچ سه مردی وجود نداره و مردها تنها یک نفرن ... و تا مادامی که زنانگی یک زن شناخته نشه تمام مردها وجود خارجی ندارن حتی وقتی همیشه باشن ...