... روزگار ما ...
امروز روح را زخم میزنند ٬ جسم را به قهقرای زیستن می برند . امروز تو را از تو میگیرند و تو هر چه تلاش میکنی باز هم میشوی آنها ... روزگار عجیبی است ٬ چیزی فراتر از قانون بخور تا خورده نشوی . تا میخواهی خودت باشی تو را بیخود میکنند . تا میخواهی بیخود باشی تو را از خود میکنند تا میایی از آنها باشی احساس خفگی میکنی و جان میدی در برهوت نگاه هایی که به توست و تو هیچ آشنایی نمی بینی برای ضجه زدن هایت ... دستت را دراز میکنی چنگ میزنی به تمام نداشته هایت و تهی تر میشوی هر روز ٬ هر لحظه ٬ هر ثانیه و چقدر حقیر میشوی در عمق لحظه ها ...
روزگار عجیبی است ... تو را میخواهند به خودت بدهند پر میشوی از منت بودن . روزگاری است که اگر به آسمان نگاه کنی یعنی چشم طمع به خانه ی موشک ها داری . جنگنده ها برای خود حرمتی دارند ٬ هیز نباش به بودنشان ... پرنده مردنی است موشک ها را به خاطر بسپار !!!
روزگاری است که تو را در منگنه ی نژادها حبس میکنند . روزگاری که مردمان برای هم باید شاخ و شانه بکشند . روزگاری که همه میدانند و نمیخواهند بدانند . همه می فهمند و نمی خواهند بفهمند . روزگاری که داشتن گوش عذاب است !!! کر و کور لال باشی بی مسئولیت میشوی و گویی این روزها همه کر و کور لال شدند ... بی مسئولیت ... نه در قبال وطن ... نه در قبال نژاد ...که برای بودن ... برای زیستن ... حتی برای گفتن ...
روزگاری است که باید اندیشه هایت را به خاک بسپاری ... بودنت را پیشکش کنی !!! زیستنی که دیگری تو را عطا کرد وامدار عده ای باشی ...
روزگار عجیبی است ...
«کوچ»
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
به کوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
تو کودکانت را ٬ بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را ٬ چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون میکشانی از دنبال
و پیش پای تو ٬ از انفجار های مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد !
خیال نیست عزیزم !...
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه ٬ خورشید را خجل کرده است !
چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی ؟
صدای ضجه ی خونین کودک عدنی است ٬
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی ٬
که در عزای عزیزانشان میگریند ٬
و چند روز دیگر نوبت من و توست ٬
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم !
و یا به کوه ٬
به جنگل ٬
به غار ٬
بگریزیم !
«فریدون مشیری»
دلم نوشت :
بیشتر دوست میدارم به کوه ... به جنگل ... به غار پناه ببرم یا در عزایم بنشینند تا به کشتن فرزند خلق برخیزم !!
یه چیز همینجوری نوشت :
تنها سکوت ...
....![]()
![]()
![]()

حقیقت بی کتمان !!!
