... اگر روزی ...
اگر روزی دستت را بر شانه ام بگذاری و با طنین صدای آرامت مرا به خود بخوانی ٬ همان روز که مرا با نام صدا بزنی و بگویی در کنارم خواهی ماند . میدانم سرتا به پا عشق به زیستن خواهم شد و درگیر زیستن . من تو را واژه واژه میبلعم و تو خود را از من دریغ نخواهی کرد .
اگر روزی تو پا به پای من گام برداری و تا فراسوی جاده های دیگر همراهی ام کنی ٬ همان روزها که من از تو به خود میرسم و تو را سطر به سطر نانوشته میخوانم . میدانم چشم هایم خواهد سوخت از شوق اشک ریختن ها و بغضم رهایم خواهد کرد به حرمت بودنت .
اگر روزی روز بود و دیگر شب نبود ٬ عطر تو بود . خالی از هوای زیستن نبود . میدانم من بوسه باران میکردم گیسوان سرد نسیم را ٬ هم آغوشی میکردم با بودنم . دست میگذاشتم بر تمام خیالاتم و تو را از آن بیرون میکشیدم و در کنارم حست میکردم .
تو ترنم همان عشق ... صدای پای همان محبت ... همراز همین بودن ... راستش را بگویم تو همه چیزی ... همه چیز نه برای من که برای همه ی انها که عاشق بودن تو اند ... تو انقدر عظیمی که خود را هیچگاه دریغ نمیکنی از ما اما امروز دهانت را بسته اند ... دور تا دورت حصار کشیده اند ... مشت ها باز شده ... قرمزی خونها دیگر رنگ باخته ... حلزونی گوشها همه گرفته ... پره های بینی میلرزد از سرمای این همه طب تند ... و همه چیز رنگ خود را از دست داده و لعابی مصنوعی به خود گرفته ... آری من میدانم تو عظیم تر آنی که خود را از ما دریغ کنی ... تو همیشه هستی ... همیشه جاری ... دست و پای ما را بسته اند ... بو که میکشم ته مانده ی عطرت به مشام میرسد ... نگرانم برای خودم که این ته مانده ی بکر نیز تمام شود ...
میدانم میرسد روزی که من تورا دوباره به آغوش بکشم و برای بودنت هوار هوار هوراااااااااااااااااا
من با دامان تو باز خواهم گشت ای آزادی...
دلم نوشت :
لالالالا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثه هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو می شناسه هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گوله ی دشمن گل لادن که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم شب سر د سنگر دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور گل دل نازکه خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمیزاره
مثه یار دلاور نشکن از دشمن ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی باهمدیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره میکردیم که بکرشم کلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب تا هزار مهتاب نگو کو تا بپریم از خواب
بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا تا من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره گل گندم نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تو رو کم داره این مردم
شهیار قنبری