چقدر بد احساسی است شرمنده ی خودت باشی .... شرمنده ی روحت ... وجودت ... خود واقعی ات ...

روح صبور من ٬ امروز تازه دردت را شناختم . تازه دانستم چقدر از تو دور بوده ام و چقدر کمتر از همه دوستت داشته ام . نمیدانم خواهی بخشید یا نه اما فرصتی به من بده بیا تا آسمان خدا با هم به اوج رویم و در ضیافت ابرها فنجانی چای بنوشیم و با هم کمی درد و دل کنیم هرچند میدانم روسیاه منم که این روزها ندیدمت . روسیاهی که تمام احساسش را خرج غیر تو کرد و یاس نصیبش شد و شکست . روح صبور من ٬ تو بهتر از خود من میدانی چقدر این روزها خسته ام و نای گفتنم نیست . خودت بهتر میدانی که من هر روز خواستم از خودم دورتر باشم و تو سعی داشتی به من بفهمانی این درست نیست اما نفهمیدم . خودت میدانی چقدر حقیر شدم پشت پرده ی حقارت کسان ٬ پس نران مرا از خودت که جز تو پناهی ندارم . روح صبور من ٬ ببخش مرا و با من باش تا دوباره خودم باشم و خودم بدون هیچ اضافاتی ... بی هیچ حقیر با ارزشی ...

  میدانی گاهی فکر میکردم باید برای دوست داشتنی هایم هر چه در چنته دارم بگذارم ٬ همان شوم که دیگران را به آرامش سوق دهم . گاهی فکر میکردم باید برای داشتن دوستانم باید از هر انچه که خود می پسندم گاهی بگذرم و همان شود که باید بشود . اما اشتباه بود این باید ٬ خودم له شدم و فک رکردم عیبی ندارد ارزشش را دارد اما نداشت . نداشت و این درد بزرگی است که حالا هم دلم تاب نمیاورد بگویم نالایق است !!!

                                                                                                     

بارها از خودم دور شدم تا به آنچه او میخواهد نزدیک تر شوم و او ندانست که خدایش هم میگوید هر که یک قدم بردارد ده قدم پاسخ دارد و من ده قدم برداشتم و قدمی ندیدم .  

روح صبور من ٬ ببخش حماقت هایم را ...

بوسه بر صبوری ات ...

بوسه بر مهرت که عجیب دارد مرا به خود میخواند ...

 

پر پروازم را پس خواهم گرفت روح صبور من ... پر پروازم را پس خواهم گرفت ...